مورمون


دیروز سه‌خواهر با ترجمه فارسی کتاب مقدسشون به اسم مورمون اومدن منزلمون. اول از همه اجازه دعا کردن خواستن و بعد اجازه سرود خواندن. من هم اجازه دادم! از من که چیزی کم نمی‌شه با این اجازه دادنها!
بعد کتاب رو به من دادن و شروع کردن به شرح داستان پیامبرشون که چطور در سال ۱۸۲۳ با خود خدا روبرو شده و مستقیما صحبت کرده.
سوال کردم خدا رو چطور دید؟ 
جواب دادن مثل یک مرد دید.
گفتم هیچ پیامبری خدا رو در طول حیاتش ندید! 
گفتن چرا! موسی دید!
گفتم اون فقط خواست که ببینه اما توانای دیدنش رو نداشت و از هوش رفت.
گفتن که در کتابشون آمده که خدا رو دید!
گفتم این نظر کاملا مخالف نظریه اسلام در مورد وجود خداست و خدا جسم نمی‌تونه باشه چون نیازمند خواهد بود.
گفتن جسم خدا با جسم بشر متفاوته و از نوع کامله و به غذا و آب و ... محتاج نیست.
گفتم برای همه پیامبران و برگزیدگان، فرشته‌ها به صورت مردی نازل می‌شدن همونطور که برای مریم نازل شد.
گفتن برای پیامبرشون خدا به صورت مرد ظاهر شد و به همین خاطر بود که بیشتر مردم از این پیامبر رو برگردوندن و یا آزار و اذیتش کردن چون اون رو دروغگو می‌دونستن که می‌گه خدا رو دیده و گفتن که این پیامبر در یک روستا زندگی می‌کرده و بی‌سواد بوده و نمی‌تونسته از خودش این حرفهای زیبا و با معنی رو در بیاره. 
گفتم محمد هم بی‌سواد بود و قرآن بهش وحی شد.
خلاصه اونها گفتن و من گفتم.
بعد من رفتم سر اصل مطلبم که شما نه دین من رو می‌شناسید و نه می‌دونید که اعتقادات و شیوه زندگی من چیه که بدونید نقطه ضعفهام چیه، پس چرا می‌خواین دینم رو عوض کنم و به دین شما روی بیارم!
گفتن ما می‌خوایم تو رو در سعادتی که بسر می‌بریم شریک کنیم.
گفتم من هم اونقدر دینم رو کامل و زیبا می‌دونم که واقعا خیلی دلم می‌خواد دیگران رو هم به این دین دعوت کنم.
لبخند زدن و گفتن سعی کن بیای کلیسامون ما مسلمونهای زیادی دیدیم که با اومدن به کلیسامون روح خدا رو در بین دعا کننده‌ها و در فضای اون حس کردن.
گفتم همه ما انسانها با ورود به مکانهای مقدس نماز و دعا احساس خوبی پیدا می‌کنیم و این در همه ادیان مشترکه. به دعا کننده و نماز خوان ربط داره که چطور با خدا صحبت می‌کنه نه به دینش.
گفتن موافقیم.
گفتم ممکنه اگه بیاین نماز خوندن من رو که در بین سرو صدای بچه‌هام می‌خونم ببینید، هیچ نشانه از روح زیبای بندگی و خضوع در نمازم پیدا نکنید اما همین نماز رو اگه انسان بهتر و معتقدتر از من بخونه شما رو تحت تاثیر قرار می‌ده.
گفتم من چطور می‌تونم دینم رو تغییر بدم؟
گفتن با توضیخاتی که از ما در مورد دینمون می‌شنوی.
گفتم و البته با مقایسه این توضیحات با دینم بتونم نقطه بالاتر و روشنتری از دینم پیدا کنم.
گفتن درسته.
گفتم پس نباید ناراحت بشید اگه من در مورد هر مسئله کوچیکی که شما توضیح می‌دید من اون رو با احکام دینم مقایسه کنم و بعد نتیجه گیری کنم.
گفتن درسته.
بعد اومدم قصه همسایه‌م رو در مورد آدم و حوا با حالت ناباوری تعریف کردم و نظر اسلام رو در باره‌ش توضیح دادم که با کمال تعجب دیدم اینها هم همون اعتقاد رو دارن و من رو برای خوندن این قسمت از کتابشون تشویق کردن تا دفعه بعد صحبتهامون در این مجال ادامه پیدا کنه!