لالایی


امروز روز آخر مدرسه‌ پسرمه و امروز روز تولدشه. امروز روزیه که من برای اولین بار مادر شدم و بهترین روز زندگیم رو تجربه کردم.

دیروز همسرم جریان منتقل شدنمون از این منطقه رو به مدیر مدرسه پسرم خبر داد. برای من خداحافظی از مدیر و معلم‌های پسرم سخته. از همسرم خواهش کردم که این روز آخر رو خودش بره مدرسه و پسرمون رو بیاره خونه. ترجیح می‌دم بدون خداحافظی برم و یا غیر مستقیم وداع کنم.
توی این ساختمونمون همسایه‌های خوبی دارم که واقعا برام سخته ازشون خداحافظی کنم. ترجیح می‌دم حتی نگم دلم براتون تنگ می‌شه چون اوردن این کلمه اشک رو هم به چشمام می‌آره. بعضی وقتها هم حتی اگه هیچ احساس خوبی نسبت به شخصی نداشته باشم با این کلمات و خداحافظی، اشکم جاری می‌شه و بعضی وقتها هم برعکس!

برای تولد پسرم تصمیم گرفتم که به شکل متفاوتتری این روز رو براش برگزار کنم. قرار شد همسرم ببردش سینما. فقط خودش و پدرش. این اولین باره که می‌ره سینما. یک فیلم کارتونی جدید از یک خرس. امیدوارم از این فکر استقبال خوبی بکنه. امیدوارم بحث نکنه که بازی دی‌اس جدید می‌خواد و من دوباره بهش تذکر بدم که برای هدیه گرفتن توقعی نداشته باشه و هدیه دهنده هستش که تصمیم به دادن چه چیزی می‌گیره نه هدیه گیرنده! البته مطمئنم که بعد از رفتن به سینما و حال و هوای یک مکان جدید و دیدن فیلم کارتونی و بودن تنهایی همراه پدرش، احساس خوبی بهش خواهد داد اما باز هم می‌دونم که قبلش بهانه خواهد گرفت.

آموزش استفاده ازتوالت برای دخترم کم‌کم مثمر ثمر شده و اون خیلی خوشحاله که دیگه پنبه ریز نمی‌پوشه و لباسش رو خیس نمی‌کنه.

تازگیها خیلی افکار خاص تو ذهنم به وجود می‌آد که هیچ دوستی اونها رو نمی‌شنوه و نخواهد شنید. اینطور احساس قدرت بیشتری می‌کنم. ممکنه هر نوع فکری در ذهن به وجود بیاد که در همون لحظات، احساس غرور و خوشی رو سبب بشه و بعدها برعکس احساس ندامت و مسخرگی! همون بهتر که مخفی بمونه! از خدا که هیچ چیزی پنهان نیست!


دیشب این آهنگ رو از همایون می‌شنیدم. شما هم گوش کنید.
دلم می‌خواست یک مادر وبلاگم رو می‌خوند!