اخبار


این روزها خیلی چیزها تو ذهنمه که اونقدر پراکنده و مختلفه که نمیتونم درست و حسابی در موردشون بنویسم. همینجوری یه مروری به بعضی‌هاش می‌کنم:

از همسرم چند روزه ناراحتم. ناراحتیم از شبی شروع شد که اون داشت همراه پیراهنهای دیگه‌ش، پیراهن جدید کادویی من برای تولدش رو هم اتو می‌کرد و غر می‌زد که این پارچه‌ش بده و همه تاها روش مونده و اتو نمی‌شه و ... من به دل گرفتم اما چیزی نگفتم تا دو شب پیش که براش شربت طالبی بردم. یککم خورد و گفت: مزه‌ش یکجوریه انگار خرابه! ایندفعه من بنا به اوضاع و احوالات هورمونیم و خستگی زیادم نتونستم ساکت بشم و جواب دادم: تو هر چی برات میارم و درست می‌کنم، ازش یه ایرادی می‌گیری! این از شربت، اون هم از پیرهن هدیه تولدت! جوابی نداد.

دوشنبه امتحان رانندگی برای بار دوم داشتم که آخرین شانسم بود و هر چی که معلمم به من یاد داده بود اصلا به کارم نخورد. اینقدر ایراد گرفت از رانندگی‌م که آخر سر که می‌خواست برگه گزارش قبولی یا ردیم رو می‌داد من بدون نگاه کردن به برگه اشکهام ریخت و همه ماشینهای اطرافم که اونها هم منتظر امتحان دادنشون بودن متوجه من شدن. بعد به من می‌گه: ولی خطاهات به اندازه‌ای بود که به مرز رد شدنت نرسید و قبول شدی! من ناباورانه بدون نگاه به برگه‌ای که چند دقیقه همینطور به طرفم گرفته بود که بگیرم، گفتم: یعنی قبول شدم!؟ گفت: آره! حالا از ماشین پیاده شدم که برم داخل اداره همه نگاه‌م می‌کردن! من هم با افتخار با همون چشمهای قرمزم، سربلند رفتم تو و کارهای مربوط به کارت جدیدم رو انجام دادم. بعد که برگشتم منزل به معلمم زنگ زدم که خبر قبولیم رو تلفنی بدم، می‌شنوم که می‌گه: ها قبول نشدی؟ می‌گم که: زنگ زدم بگم قبول شدم! می‌گه: پس چرا گریه می‌کردی؟! من متعجب پرسیدم: مگه شما اونجا بودی؟ می‌گه: آره! 
امان از روان شدن سریع اشکهای من! قبل از این قضیه خیلی در کنترل روان شدنشون سعی کرده بودم، اما اونجا اصلا نتونستم.

یاددادن استفاده از توالت برای دخترم، به کاری شاق و خسته‌کننده تبدیل شده. الان سه هفته‌ست که شروع کردم و واقعا خسته و کلافه شدم! می‌گن آموزش دخترها راحتتره اما پسرهای من از دخترم چند ماه کوچیکتر بودن که من این کار رو یادشون دادم و در عرض یک هفته‌ای، دوهفته‌ای یادگرفتن. اما این دخترم با اینکه حرف زدنش خیلی خوبه و همه چیز رو سریع می‌فهمه و درک خوبی از مسائل اطرافش داره، تو این مسئله خیلی کنده! گذاشتنش رو توالت و آب‌کشیدن وسائل منزل، کمرم رو به درد اورده و از همه بدتر خستگی اعصابمه!

تقریبا یک ماه پیش برای یکی از دوستانم در ایران که در شرایط خوبی نبود، یک کارت تبریک همراه پول فرستاده بودم که تازه دریافتش کردن. اما پاکت نامه باز بوده و از صد دولاری هم خبری نبوده! خیلی ناراحت شدم. می‌دونم که فرستادن پول با نامه کار درستی نیست اما از همه بدتر اینکه پاکت رو از خود پستچی با این شرایط دریافت کرده بودن! یعنی در خود اداره پست چنین بلایی سر پاکت اورده بودن!

دیگه اینکه ماه آینده ما از این منزل و از این منطقه منتقل می‌شیم. من یک گلدون گل یاسمن گرفتم تا تو خاک حیاط خونه جدیدمون بکارمش. خیلی خوشحالم که خونه‌دار می‌شم ( الان هم هستم اما واحد آپارتمانیش ) خیلی دلم حیاط می‌خواست که توش سبزی خوردن و گل و درخت میوه بکارم. گرچه حیاطمون کوچیکه اما جا برای همه اینها خواهد بود. پسرم گربه می‌خواد و من نمی‌دونم با مسئله موها و اجابت مزاج گربه چطور می‌تونم کنار بیام! کنار اومدن من آسونتر از کنار اومدن با این مسئله برای همسرمه و من نمی‌دونم با قولی که به پسرم دادیم چه بکنم!

دو پسرمون رو برای سال آینده تحصیلی در یک مدرسه اسلامی خصوصی ثبت نام کردیم که هزینه ماهیانه‌ش نزدیک هزار دولار برای هر دوشون می‌شه که فعلا برای امسال از پولی که من ماهیانه برای بچه‌ها جمع کردم می‌شه پرداختش کرد اما برای سالهای بعد رو نمی‌دونم چه ‌می‌شه کرد. مخصوصا که قسط ماهیانه منزل و بیمه‌ش هیچ پس‌اندازی برامون نمی‌ذاره! من هم با وجود دختر کوچیکم نمی‌تونم کار کنم که کمکی کرده باشم!
خدا بزرگه!

این بود قسمتی از اخبار ِ افکار و مشکلاتم در این مدت! شما رو تا اخبار مشکلات و افکار جدیدم، به خداوند منان و بزرگ می‌سپارم!