احساس دوطرفه


ممکن هست پیش بیاد که با یکی آشنا بشی و برخورد خوب اولت، باعث احساس صمیمیت اون فرد با تو بشه. اما تو این احساس صمیمیت رو اصلا در خودت پیدا نکنی. برخورد خوبت هم یک برخورد عادی با هر شخص غریبه دیگه‌ای بوده. اما دیگه گیر می‌کنی؛تماس‌های تلفنی و دید و بازدید و صحبت کردن و درددل کردن و ادامه ارتباط به شکلی که اصلا تو خواهانش نیستی. اون فرد خیلی با معیارها و افکار تو فاصله داره. خودش هم متوجه این هست و تلاش می‌کنه که متفاوت تر بشه؛ اما برای تو اصلا فرقی نمی‌کنه!

اولین بار در مسجد باهاش آشنا شدم. تازه اومده بود اینجا و تازه عروس بود. همراه خانواده همسرش بود. با خانواده همسرش از قبل آشنا بودم؛ بنابراین برای تبریک گفتن، باهاش آشنا شدم. حرف زدیم و اون هم تازه یک نفر رو نزدیک سنش پیدا کرده بود. حرف از تفاوتهای مکانی و تاثیرش بر سلیقه‌ها زد و معتقد بود که در کشورهای شرقی، مردها موهای بلند زنها رو می‌پرستن و همسرش به خاطر متاثر شدن از محیط اینجا موهای بلندش رو اصلا دوست نداره و خواسته که کوتاهش کنه ـ اما من چنین اعتقادی ندارم بلکه فکر می‌کنم هر شخصی گرایشها و سلیقه‌های خاصی داره که محیط زندگی زیاد روش تاثیر نمی‌ذاره و ممکنه بعد از مدتی تغییر کنه ـ  من هم از موهای بلندش تعریف کردم چون واقعا موهای بلند رو بیشتر می‌پسندم... همین!

حالا که هشت سال از اون وقت می‌گذره من هنوز احساس یک دوست صمیمی و خوب رو باهاش ندارم. گرچه در این مدت خیلی حرفها و رازها و درددلها در بین من و اون گفته شده، اما من هنوز همون احساس رو دارم. حالا اگه این حالت در بین یک زن و مرد به وجود بیاد که به ازدواج بکشه، دیگه فاجعه‌ست واقعا!

اون هفته اومده بود دیدنم. توی اتاق خواب روبروی آینه ایستاده بود موهاش رو مرتب می‌کرد، من وارد اتاق شدم که با طعنه گفت: به‌به چه عکس قشنگی اون هم کنار تخت تو اتاق خواب! 
منظورش عکس من و دوست صمیمیم ‌بود. دوست صمیمیم این عکس رو برای تولد امسالم بزرگ کرده بود و گذاشته بود توی یک قاب که دورش نوشته:
 friend, laugh, good times, smile, fun
بعد از اینکه فهمید از طرف دوستمه گفت: هیچ کدومتون خوشکل نیستید نه تو نه اون!
گفتم: ما که هیچ کدوم نگفتیم که خوشکلیم!
هر دو لبخند می‌زدیم اما من خیلی خوب می‌تونستم احساس داخلش رو از لحن حرف زدنش و قیافه‌ش بفهمم.
دوست صمیمیم همراه این قاب و عکسش، یک شمع بزرگ سفارش داده بود که روش همون عکس گذاشته شده با تبریک تولدم؛ که واقعا خیلی خیلی قشنگه. با توجه به حساسیتش به دوستی ما، اون شمع رو داخل کمد گذاشتم. حالا به دوست صمیمیم که این حرفها رو زدم، ناراحت شد که چرا شمع رو پنهان کردم! بهش گفتم که معتقدم اینگونه دوستیها و صمیمیتها با غبطه‌ها و حسرتهای دیگران، ممکنه ضربه ببینه و بهتره که اظهار بعضی محبتها و احساسها در این مواقع مخفی بمونه تا این ارتباط زیبا، ادامه پیدا کنه.

توی این مدت خیلی سعی کرده به دوست صمیمیم نزدیک بشه اما برخوردهاش و صحبتهاش همیشه با طعنه و حسد بوده و من این وسط بد جوری گیر کردم! این عذاب وجدان هم رهام نمی‌کنه! بعضی وقتها فکر کردم که شاید واقعا دوستم داره. اون روز بعد از این صحبتها من در حین پذیرایی که سرم پایین بود این فکر یکدفعه اومد تو سرم و عمدا سرم رو اوردم بالا و دقیق توی چشمهاش نگاه کردم که داشت با نگاهش همه صورتم رو بررسی می‌کرد. توی نگاهش هیچ نشانه محبت پیدا نکردم؛ هیچ! اون هم من رو دوست نداره اما چون فعلا تنها کسی هستم که حرفهاش رو دقیق گوش می‌ده و راهنماییش می‌کنه، با من ادامه داده.