نمی‌دونم!


پسر هفت ساله‌م جدیدا خیلی اشتباه می‌کنه. کارهایی می‌کنه که می‌دونه اشتباهه اما می‌کنه. و من از این موضوع واقعا ناراحتم. نسبت به برادر کوچکترش خیلی حساسیت داره و چندین بار علنا گفته که کاش این نبود! وقتی علت رو می‌پرسم، دلایلش اینه که به وسایلش دست می‌زنه و نمی‌ذاره درست بازیش رو بکنه.
یکبار در حضور مهمانها حرف از حساسیتش به بادام زمینی شد و چون همسرم ندانسته همراه آجیل، بادام زمینی هم گرفته بود؛ من مرتب به پسرم سفارش می‌کردم که مواظب باشه دست نزنه، گفت: کاش من به برادرم هم آلرژی داشتم تا از این خونه کلا می‌رفت!!
من با شنیدن این حرفش واقعا شوکه شدم! اینهمه حساسیت!
همون موقع بهش تذکر دادم که این حرفش اصلا درست نبود چون برادرش خیلی دوستش داره.

هر دفعه که اشتباهی می‌کنه ازش سوال می‌کنم: چرا اینکار رو کردی؟ با معصومیت خاصی جواب می‌ده: نمی‌دونم! من نمی‌دونم چرا اینکار اشتباه رو کردم! 
اوایل که این جواب رو می‌داد من کلافه می‌شدم که مگه می‌شه آدم بدونه یه کاری اشتباهه اما باز هم بره سراغش! ـ گرچه ما بزرگترها هم از این غلطها خیلی می‌کنیم ـ یکبار عقلم یاریم کرد و یاد غلطهای بچگیم افتادم. هشت یا نه ساله‌ بودم که همراه پسرهای همسایه‌مون می‌رفتیم تو ساختمونهای پنج طبقه اطراف و از پله‌ها بالا می‌رفتیم و در راه هر چی دمپایی و کفش می‌دیدم برمی‌داشتیم و وقتی به آخرین طبقه می‌رسیدیم از اون بالا دمپایی کفشها رو یکجوری می‌نداختیم که مستقیم بره پایین و با برخوردش به نرده راه‌پله‌ها صدا در بیاره! و یا دمپایی کفشها رو بر می‌داشتیم و بیرون از ساختمون در بین چمنهای بلند اطراف پرتشون می‌کردیم و یا از پایین همه زنگهای ساختمون رو یکی‌یکی تندتند می‌زدیم و در می‌رفتیم و از دور منتظر می‌مونیدم که ساکنین بیچاره یکی یکی سرشون رو از پنجره بیرون می‌اوردن و صدا می‌کردن کیه! و ما از ته دل از همون دور می‌خندیدیم! اون وقتها اف اف نداشتن. حالا من اینقدر معصوم بودم اونوقتها و اصلا هم ساکنین اون ساختمانها رو نمی‌شناختم و از این غلطها می‌کردم! بعدش هم اصلا دچار عذاب وجدان نمی‌شدم! اگه یکی از من می‌پرسید که چرا اینکار رو می‌کنم حتما جوابم نمی‌دونم بود!

صد رحمت به پسرم!