اوایل اومدنم به اینجا بود. شب بود و برنامههای مسجد تموم شده بود و من برای برگشتن به منزل از مسجد خارج شده بودم. همسرم هنوز داخل بود. مسجد کنار یک مجرای بزرگ آب بود که دور این مجرای بزرگ پر بود از درخت و درختچه و چمنهای بلند. توی تاریکی صدای جابجا شدن چیزی در چمن رو شنیدم و کنجکاو شدم ببینم چیه. رفتم جلو و در بین چمنها حیوانی سیاه به بزرگی یک گربه اما تپلتر از اون که سرش داخل یک بطری پلاستیکی گیر کرده رو دیدم. تقلا میکرد سرش رو خارج کنه اما نمیتونست. در واقع تلاشش فقط راه رفتن بیهدف بود و برای همین خیس و کثیف شده بود، چون نمیتونست راهش رو ببینه. خیلی ناراحت شدم. سعی کردم بطری رو بکشم اما خیلی سفت بود و حیوان سنگین. لازم بود یکی بطری رو بکشه و یکی حیوان رو بگیره. حسابی حال روحیم به هم ریخت. همسرم رو صدا کردم و مشکل رو بهش گفتم. امتناع کرد و گفت این حیوان کثیفه و شاید راسو باشه و بوی بد در بیاره. من دقیقا مثل بچهها بالا و پایین پریدم و با گریه گفتم اگه این رو بیرون نیاریم من نمیآم خونه! حرکتی که کردم اصلا در اختیارم نبود! همسرم وضعم رو که دید حیوان رو با یک کیسه گرفت و من بطری رو کشیدم. حیوان هیچ مقاومتی برای فرار نکرد. یا فهمیده بود داریم کمکش میکنیم یا خیلی خسته بود و کاملا تسلیم شده بود. سر بطری پهن نبود و سرش بیرون نیومد. از داخل مسجد قیچی اوردیم و سر بطری رو شکافتیم و حیوان بیچاره سرش بیرون اومد. خوشحالی من توصیف شدنی نبود. هنوز گریه میکردم. فرم سر حیوان بههم ریخته بود. مستطیلی شده بود. به احتمال زیاد راکن بود. چون راسوها سرشون کوچیکه. مدتی اطرافش رو نگاه کرد و بعد آروم آروم رفت طرف مجرای آب. همسرم با خنده نگاهم میکرد. اولین بار بود که چنین حرکتی از من میدید! خدا رو شکر این احساسات خوب اونقدر زیاد بود که تونست من رو به این حرکت وا داره!
دیروز این عکس رو تو اینترنت دیدم و یاد این خاطره افتادم. کاش آدمها بیشتر به تمیزی محیط زیستشون اهمیت بدن!
|