چهارشنبه 22 اسفند 1386


دکتر وارد اتاق بیمارستان شد و بعد از سلام و احوال پرسی با پدر و مادر و پسر بچه هفت هشت ساله، شروع به سوال کردن در مورد مدرسه و درسهاش از پسر کرد. پسر همه سوالات رو با دقت جواب داد و دکتر همه رو نوشت.
بعد ازش خواست که راه بره، معمولی، رو پاشنه پا و روی نوک پا. انگشتش رو لای انگشتهای دست پسر کرد و ازش خواست که محکم فشارش بده؛ انگشت خودش رو بالا نگه داشت و ازش خواست که با انگشت دست راستش یکی بزنه رو انگشت دکتر و یکی بزنه رو نوک بینیش و دفعه بعد با انگشت دست چپ همون کار رو بکنه؛ بازوهاش رو طوری بگیره که ماهیچه بازوش در بیاد و با کف دو دستش دو دست دکتر رو با همه زورش هل بده؛ با چکش کوچیک روی ناحیه‌های حساس آرنجها و زانوهاش زد؛ ازش خواست لبخند کاملی بزنه و در آخر با چراغ خاصش چشمهاش رو هم معاینه کرد.
اومد نشست نزدیک پدر و مادر و از کارها و رفتارها و حرکات و درس و مدرسه پسر پرسید و گفت که نتیجه معایناتش هم خیلی خوب و طبیعیه. بعد برای نشون دادن عکسها پدر و مادر رو به اتاقش دعوت کرد.
پسر بچه با شنیدن دیدن عکسهای سرش، ذوق زده شد و با هیجان به پدر و مادرش گفت که اون هم می‌خواد ببینه!
مادر راضیش کرد که بره اتاق اسباب بازی، چون دکتر می‌خواد باهاشون حرف بزنه.
پسر خوشحال، به اتاق اسباب بازی رفت.

دکتر در حالیکه به عکس صفحه رایانه اشاره می‌کرد، گفت: همینطور که می‌بینید غده از دو ماه پیش تا الان رشد کمی داشته و بهتره که از الان برداشته بشه.
نگاهی به پدر و بعد مادر بیمار کرد و ادامه داد: من از این ناحیه مغز رو می‌شکافم و خیلی راحت می‌تونم روی تومور کنترل داشته باشم. عملش خیلی راحتتر از دفعه قبله و با این شکافی که ایجاد می‌شه، سلولهای مغزی مثل عمل قبلی دستکاری نمی‌شن و بعد از عمل هیچ ضعفی در منطقه راست یا چپ اعضای بدن ایجاد نمی‌شه.
مادر می‌پرسه: سلولهای این قسمت مغز بعد از شکاف از عهده مسئولیتشون بر خواهند اومد و آیا احتمال اختلال در صحبت کردن یا حافظه وجود داره؟ 
دکتر گفت: نه! چون ما از ناحیه‌ای مغز رو می‌شکافیم که سلولها فرصت درک مسئله رو ندارن! و اصلا مسئله شکاف رو حس نمی‌کنن!
پدر پرسید: آیا بعد از عمل این دو قسمت مغز به هم جوش می‌خورن؟
دکتر جواب داد: نه کاملا؛ اما این مسئله، مشکلی ایجاد نمی‌کنه!
مادر سوال کرد: این رنگ سفید در بعضی جاهای تومور چیه؟
ـ این رنگ سفید به خاطر مواد تزریقی قبل از ام ار ای هست که تصویر رو واضحتر نشون بده.
مادر باز سوال کرد: من یک فکری تو سرم هست و می‌دونم که تخصصی در این زمینه ندارم فقط در حد فکره اما با شما در میون می‌ذارم، که آیا در حین عمل بعد از برداشت تومور، نمی‌شه روی  بقایای سلولهای ریشه‌ای تومور که داخل مغز فرو رفتن موادی زد که دیگه رشد نکنن؟! و آیا اصلا چنین موادی وجود داره؟
ـ سوال خیلی خوبیه! مخصوصا در این مورد! در واقع در بعضی انواع تومورها که از نوع بد خیم هستن این یک نوعی شیمی درمانیه اما برای این نوع تومور جواب نمی‌ده.
مادر ادامه داد: من پیشنهاد می‌کنم بعد از اتمام سال تحصیلی یعنی تابستون این عمل انجام بشه تا لطمه‌ای به درسش وارد نشه. شما چه پیشنهادی دارید؟
ـ من برای تابستون مدتی مرخصی‌ام و فکر می‌کنم بهتره که در ماه آینده این عمل انجام بشه. 
پدر پرسید: پس علت سر دردهای گه‌گاهش که می‌آد و سریع می‌ره، چیه؟
دکتر با تردید جواب داد: با این عکسهایی که گرفته شده، حجم این تومور خیلی کوچیکتر از حالتیه که بخواد مشکلی در سرش ایجاد کنه و من فکر نمی‌کنم علت سردردها این تومور باشه.
مادر گفت: آیا قبل از عمل ام ار ای دیگه‌ای از سرش می‌گیرد؟
ـ لزومی به گرفتن عکس نیست. همین عکسها کاملا واضحه و برای عمل کافیه.
ـ شاید این تومور خود به خود از بین رفت و به عمل احتیاج نباشه!
- نه! این تومور در حال رشده و همینطوری از بین نمی‌ره!
مادر لبخند زد و به همسرش گفت: اما همیشه معجزه امکان داره! 

چهارشنبه 15 اسفند 1386


ساعت هشت صبح بیدار شد. یاد قرارش افتاد؛ زنگش زد اما کسی گوشی رو برنداشت. پیام گیر با صدای پسر بچه شروع شد. پیامش رو گذاشت: من منتظرم ها! بیای حتما! لطفا زنگ بزن!
یکربع به نه زنگ تلفن به صدا در اومد. شماره رو چک کرد؛ خودش بود. گوشی رو برداشت: سلام.
- سلام. دوش گرفتم و کلی خوشحال بودم که می‌خوام ببینمت؛ اما همسرم گفت هوا مناسب رفتن نیست. حتما می‌دونی که چه برفی اومده و ادامه داره!
- آره. اما راستش یاد رانندگی کردنت نبودم. پس راحت باش.
ـ ببخش. من شانس ندارم. فیلم آماده کرده بودم با هم ببینیم؛ باید دیشب فیلم رو برمی‌گردوندم؛ اما گذاشتم با هم ببینیم.
ـ پسش بده.
ـ نه آخه خودم هم ندیدمش. حیف شد.
...
مکالمه تمام شد. فکر کرد آخه با وجود بچه‌ها نمی‌شه که فیلم دید! بچه‌ها هم برنامه خودشون رو می‌خوان و حوصله‌شون سر می‌ره؛ به هر حال که نمی‌آد.
صبحونه بچه‌ها رو داد. ده دقیقه دیگه باز تلفن زنگ زد. خودش بود. گوشی رو برداشت.
ـ من تصمیم گرفتم بیام. ساعت چنده؟
ـ نه و پنج دقیقه.
ـ اوه دیر شد. پس می‌بینمت!
ـ خوبه.

صبحونه‌ش رو خورد. تختخواب بچه‌ها رو مرتب کرد؛ کیسه آشغال رو برد بیرون؛ زمین دستشویی رو تمیز کرد. میز غذا رو دستمال کشید؛ رفت تو اتاق خواب و تخت رو مرتب کرد؛ لباسش رو عوض کرد؛ زنگ زد به موبایل دوستش، جواب نداد. فکر کرد شاید با این هوای بد در حال رانندگی نمی‌تونه جواب بده. موهاش رو باز کرد و دوباره دم‌اسبی بست و دوتا سنجاق به موهای بالای گوشش زد. رفت دستشویی وضو گرفت، صورتش رو خشک کرد. کرم صورتش رو گذاشت؛ بعد کرم سفیدکننده‌ و مداد چشم و ریمل و رژگونه. فکر کرد مداد چشم برای صبح اصلا مناسب در نمی‌آد، ریمل کافی بود. بیخیال پاک کردنش شد. یاد فیلم افتاد؛ تصمیم گرفت در این مورد هم بیخیال بشه. از دستشویی اومد بیرون دید بچه‌ها تختش رو به هم ریختن. دوباره مرتبش کرد.
رفت تو آشپزخونه. دیگ کوچیک غذا رو شست و دو فنجون عدس قرمز توش ریخت و شست و روش آب گذاشت و حرارت گاز رو زیاد کرد تا جوش بیاد. زیر کتری رو روشن کرد و تا آب عدس جوش بیاد شروع به شستن ظرفها کرد. تلفن یک تک زنگ زد و قطع شد. فهمید دوستشه. دستکشش رو زودی در اورد و شماره‌ش رو گرفت: کجایی؟
ـ من الان پاک کردن برف روی ماشینم رو تموم کردم. وضع جاده‌ها خیلی بده، انگار برف رو اصلا بر نداشتن. نمی‌تونم بیام. باید پسرم رو هم برسونم جایی، با این وضع نمی‌تونه با اتوبوس سر وقت برسه. ببخش! آماده که نشده بودی؟
فکر کرد به هر حال فرزند مهمتر از دوسته؛ این رو باید خودش هم یاد می‌گرفت؛ به دیگ عدس نگاهی کرد و گفت: زودتر می‌گفتی!
ـ آخ ببخش!
ـ حالا اشکال نداره. راحت باش!
ـ هفته دیگه می‌بینمت.
ـ باشه.
گوشی رو گذاشت. به بقیه ظرفهای شسته نشده نگاهی کرد و با ناراحتی از آشپزخونه خارج شد و اومد سر رایانه. تازه داشت می‌نوشت که با صدای سر رفتن آش عدس بدو رفت آشپزخونه. جای دیگ رو عوض کرد و گاز رو تمیز کرد و دوباره برگشت سر رایانه.

چهارشنبه 1 اسفند 1386



تلفن زنگ زد، از آژانسی بود که می‌گفت پنج دقیقه دیگه می‌رسه. قرارشون نیم ساعت دیگه بود. سیما ناراحت شد؛ چرا حمید ساعت قرار رو یادآوری نکرده بود! فکر کرد چیزی نگه. آماده کردن بچه‌ها در پنج دقیقه سخت بود. نتونست دوام بیاره و شروع کرد به یاداوری ساعت قرار و اینکه چرا حمید در این مورد چیزی به آژانسیه نگفته بود. حمید ناراحت شد و اصرار داشت که مسئله‌ای نشده و لزومی به یاداوری نبود. 
سیما از اینکه با ناراحتی از خونه خارج بشن متنفر بود؛ خودش رو قبل از خارج شدن حمید از در، رسوند بهش و کفشش رو پاش کرد و با لبخند بوسه خواست. حمید چپ چپ نگاهش کرد و جواب نداد. سیما دوباره بوسه خواست اما حمید اصلا صورتش رو جلو نیورد. سیما پشیمون از کارش اون رو احمقانه‌ توصیف کرد و با بغض گفت: بهتر! و از در بیرون رفت.

یک بوسه دادن، به برگشت صفای دل و آرامش هر دو نمی‌ارزه!
 

چهارشنبه 17 بهمن 1386


سلام مادر جون.
خوبی مادر جون؟
چند وقتیه که ازت خبری نیست! چرا مادر جون؟
بچه‌هات خوب شدن؟ بچه‌های من که به طور مدام مریضن!
همیشه در حال سرفه و عطسه و دماغ آویزان.
و من هی باید دماغ بگیرم و دماغ از لای دستمال انگشتم رو خیس کنه و باید هی با صابون بشورم!
چیکار کنم مادر جون! دستام دارن پیر می‌شن از بس با صابون می‌شورم.
هی کرم می‌زنم ماسک می‌زنم بهش، باز یک کم خوشکل می‌شه، اما دوباره فردا صبح همون دماغ و همون دستمال و همون آب و صابون! 
همیشه سرو صداست توی خونه!
مادرم که یک کم از سر وصداشون رو تلفنی می‌شنوه می‌گه: آره دیگه شما هم همینجوری بزرگ شدین!
اما من همچنان فکر می کنم ما خیلی راحتتر از بچه‌هامون بزرگ شدیم!
دیگه جونم برات بگه که همسرم امروز که تعطیله خونه نیست؛ رفته مسجد جلسه.
من اینقدر برای رفتنش در روز تعطیل و موندن من و بچه‌ها در خونه، غر زدم که تصمیم گرفت وسطی رو ببره!
از بس که حوصله شنیدن غر زدنهام رو نداره این تصمیم عجیب رو گرفت!
بهش گفتم: مطمئنی می‌خوای ببریش؟ آخه این هی شاشش می‌گیره و باید ببریش توالت وسط جلسه به اون مهمممممممی!
جواب داد: آره اشکال نداره!
و من الان خیلی در حال کیف کردنم!
بزرگه داره نتندو بازی می‌کنه و کوچیکه هم خواااااااااب.
چقدر زندگی این مدلی خوبه!
ولی همچین هم فکرم راحت نیست!
بعد از اون ماه که ای یو دی رو برداشتم چون بهم نساخت و پریود شدم، این ماه هنوز نیومده!
و من نگرانم!
این دلواپسی‌ها همیشه ادامه داره!
با پنج ساعت فاصله زمانی ـ پیش تو شب و پیش من بعد از ظهرـ می‌بوسمت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این یک پیام مسنجری، از یک مادر برای یک مادر دیگر بود.