طی گفتگوهایی که با مبلغین دین مورمون در این هفته داشتم، فهمیدم که بر این اعتقادن که در زمان وجود آدم و حوا در بهشت، خداوند دو درخت در آنجا گذاشته بود که یکی درخت بقا بوده و دیگری درخت علم. که شیطان اونها رو ترغیب به خوردن از میوه درخت علم میکنه به بهانه بقا. که بعد از سرپیچی از فرمان خدا و خوردن از میوه، خداوند درخت بقا رو با محافظینی که شمشیرهای بران و تیزشون رو در هوا میچرخاندن محافظت میکنه تا آدم و حوا نتوانند از میوه این درخت بخورند و نتوانند بمیرند. چون اگه به اون حالت گناه میماندند دیگه توبهای در کار نبود و تا ابد در اون بهشت میماندند بدون اینکه کار درستی کرده باشند تا بتونند با پاداشش زندگی بهشتی و خوبی داشته باشند. یعنی اختیار از اونها گرفته میشد و توان انجام گناه یا صواب رو نداشتند.
حالا من کاری به این نتیجه گیریها و درست و غلط بودنش ندارم اما من تا الان هیچ معلوماتی در مورد وجود دو درخت ممنوعه در بهشت برای آدم و حوا نداشتم. در قرآن داریم که شیطان به آدم و حوا میگه که بیایید شما رو نزد درخت بقا (شجرة الخلد) ببرم تا...
برام سواله که آیا واقعا چنین درختی بوده یا شیطان فقط با استفاده از این اسم میخواست اونها رو به سرپیچی از فرمان خدا کنه و یا واقعا بوده و اون نمیدونست که این درخت همان درخت بقاست و نه درخت علم و یا اینکه شیطان از وجود هر دو درخت با خبر بوده؟!
بعد اشاره به اولین مخاطب شیطان در این مورد شد که اونها بر خلاف آیههای قرآنی حوا رو اولین مخاطب این حقه شیطانی میدانند و بر این اعتقادن که حوا باید سراغ آدم میرفت تا هر دو از این میوه خورده باشن و بتونن با هم بمونن. در غیر این صورت اونها با این کار از هم جدا میشدن و این خلاف اراده خداوندیست و بشریت به وجود نمیآمد.
خوب این هم یک نتیجهگیری.
حالا اگه شمای خواننده معلومات بیشتری از این داستان پدر و مادرمون دارید لطفا برام بنویسید. خوشحال میشم بدونم.
دیروز رفتیم رستوران برای ناهار. قبلش رفته بودیم خرید. یعنی برای چند ساعت بیرون بودیم. سعی کردم دخترم رو ببرم دستشویی اما همینکه توالت بیرون رو میبینه یا میگه کثیفه یا میگه میترسه! البته بعضی وقتها حق باهاشه که کثیفه اما تمیزش میکنم، دستمال میذارم روش و مینشونمش اما فایده نداره و جیشش نمیآد که نمیآد! خلاصه رو صندلی خاص بچهها تو رستوران نشوندمش و این هی میگفت اوف شده یعنی دردش میآد. حالا هر چی ازش میخوام که ببرمش دستشویی قبول نمیکرد.... تا اینکه یکهو داد زد و گریه کرد که جیش کرده!
هر چی دستمال کاغذی رو میز داشتم برای خشک کردن صندلی و زمین بکار بردم و به همسرم که پسر چهار سالهمون رو برده بود دستشویی قضیه رو گفتم و همراه دخترم از رستوران فرار کردم. اون هم با شرمندگی رفت بهشون گفت که یک دختر رو این صندلی جیش کرده! اونها هم خیلی بزرگواری کردن و گفتن اشکال نداره! حالا نمیدونم اشکال نداره چون خوب عادیه دیگه جیش بچهست و یک دستمال مرطوب میکشی روش و تمیز میشه و زمین رو هم با بقیه جاها طی میکشی و تمیز میشه یا اشکال نداره چون میرن صندلی رو میبرن با آب جاری قشنگ آب میکشن و زمین رو هم سه بار آب میریزن و خشک میکنن! از دومین دلیل که چشمم آب نمیخوره. به احتمال زیاد همون دلیل اوله که باعث گفتن اشکال نداره مهربانانه بوده!
واقعا برام همیشه سواله که احکام دین اسلام برای آسانی زندگی ما اومده یا برعکس! من از ناحیه طهارت و نجاست که آسان بودن احکام رو قبول ندارم. خیلی سخته. خییییییییییییییییلی. مخصوصا با بچهها!
یادم میآد برای چک کردن پسرم بعد از تولدش که یک نوزاد یک هفتهای بود، رفتهبودیم دکتر. بعد پرستارش که همون منشی دکتر هم هست داشت پسرم رو معاینه میکرد و وزن میکرد که پسرم روش جیش کرد! من وهمسرم همونجا حسابی شرمنده شدیم اما این اصلا انگار نه انگار اینقدر هم خوشش اومده بود و میگفت همه نوزادان پسر از این شیرینکاریها میکنن. راحت یک دستمال کشید رو تخت و رو دستش و ... خشکش کرد و رفت پی کارش!
خیلی راحت...
خستهم! حرفهایی که میخوام بنویسم نمیتونم بنویسم. همیشه فکر میکنم همه حرکات و حرفها و نوشتههام تحت مراقبته. البته در واقع برای همه این حالت صدق میکنه. اما منظور من غیر از خداست.
وقتی اینطورم، خیلی بیشتر به این فکر میکنم که چرا من سهتا بچه دارم! منی که نمیتونم اونطور که باید خوب و مهربون و از خودگذشته باشم. خسته میشم خیلی خسته میشم. اما همه این خستگیها و ناراحتیها باعث نمیشه حسرت برگشتن به دوران مجردیم رو بکنم. شاید اگه همسری سختگیر و غیر قابل تحمل داشتم آره اما خداروشکر همسرم نه سختگیره نه پر توقع.
به هر حال دلم تغییر میخواد. دلم یک انقلاب روحی روانی مثبت میخواد.
الان در حالتی هستم که شدیدا دلم تنهایی و غربت میخواد. البته میدونم که غریبم اما منظورم نه خانوادهای داشتم نه دوست و آشنایی. شاید دلم دوستان جدیدی میخواد.
امروز بچهها رو بردم پارک آبی نزدیک منزلمون که چند مدل فواره داره که با فشردن دکمههایی کار میکنن. به بچهها خیلی خوش گذشت. من هم دلم آب بازی میخواست. اما مقید لباسهام بودم. نمیخواستم خیس بشم. نه لباس اضافی برده بودم نه جایی برای تعویض لباس بود. به هر حال این هم گذشت.
دیروز سهخواهر با ترجمه فارسی کتاب مقدسشون به اسم مورمون اومدن منزلمون. اول از همه اجازه دعا کردن خواستن و بعد اجازه سرود خواندن. من هم اجازه دادم! از من که چیزی کم نمیشه با این اجازه دادنها!
بعد کتاب رو به من دادن و شروع کردن به شرح داستان پیامبرشون که چطور در سال ۱۸۲۳ با خود خدا روبرو شده و مستقیما صحبت کرده.
سوال کردم خدا رو چطور دید؟
جواب دادن مثل یک مرد دید.
گفتم هیچ پیامبری خدا رو در طول حیاتش ندید!
گفتن چرا! موسی دید!
گفتم اون فقط خواست که ببینه اما توانای دیدنش رو نداشت و از هوش رفت.
گفتن که در کتابشون آمده که خدا رو دید!
گفتم این نظر کاملا مخالف نظریه اسلام در مورد وجود خداست و خدا جسم نمیتونه باشه چون نیازمند خواهد بود.
گفتن جسم خدا با جسم بشر متفاوته و از نوع کامله و به غذا و آب و ... محتاج نیست.
گفتم برای همه پیامبران و برگزیدگان، فرشتهها به صورت مردی نازل میشدن همونطور که برای مریم نازل شد.
گفتن برای پیامبرشون خدا به صورت مرد ظاهر شد و به همین خاطر بود که بیشتر مردم از این پیامبر رو برگردوندن و یا آزار و اذیتش کردن چون اون رو دروغگو میدونستن که میگه خدا رو دیده و گفتن که این پیامبر در یک روستا زندگی میکرده و بیسواد بوده و نمیتونسته از خودش این حرفهای زیبا و با معنی رو در بیاره.
گفتم محمد هم بیسواد بود و قرآن بهش وحی شد.
خلاصه اونها گفتن و من گفتم.
بعد من رفتم سر اصل مطلبم که شما نه دین من رو میشناسید و نه میدونید که اعتقادات و شیوه زندگی من چیه که بدونید نقطه ضعفهام چیه، پس چرا میخواین دینم رو عوض کنم و به دین شما روی بیارم!
گفتن ما میخوایم تو رو در سعادتی که بسر میبریم شریک کنیم.
گفتم من هم اونقدر دینم رو کامل و زیبا میدونم که واقعا خیلی دلم میخواد دیگران رو هم به این دین دعوت کنم.
لبخند زدن و گفتن سعی کن بیای کلیسامون ما مسلمونهای زیادی دیدیم که با اومدن به کلیسامون روح خدا رو در بین دعا کنندهها و در فضای اون حس کردن.
گفتم همه ما انسانها با ورود به مکانهای مقدس نماز و دعا احساس خوبی پیدا میکنیم و این در همه ادیان مشترکه. به دعا کننده و نماز خوان ربط داره که چطور با خدا صحبت میکنه نه به دینش.
گفتن موافقیم.
گفتم ممکنه اگه بیاین نماز خوندن من رو که در بین سرو صدای بچههام میخونم ببینید، هیچ نشانه از روح زیبای بندگی و خضوع در نمازم پیدا نکنید اما همین نماز رو اگه انسان بهتر و معتقدتر از من بخونه شما رو تحت تاثیر قرار میده.
گفتم من چطور میتونم دینم رو تغییر بدم؟
گفتن با توضیخاتی که از ما در مورد دینمون میشنوی.
گفتم و البته با مقایسه این توضیحات با دینم بتونم نقطه بالاتر و روشنتری از دینم پیدا کنم.
گفتن درسته.
گفتم پس نباید ناراحت بشید اگه من در مورد هر مسئله کوچیکی که شما توضیح میدید من اون رو با احکام دینم مقایسه کنم و بعد نتیجه گیری کنم.
گفتن درسته.
بعد اومدم قصه همسایهم رو در مورد آدم و حوا با حالت ناباوری تعریف کردم و نظر اسلام رو در بارهش توضیح دادم که با کمال تعجب دیدم اینها هم همون اعتقاد رو دارن و من رو برای خوندن این قسمت از کتابشون تشویق کردن تا دفعه بعد صحبتهامون در این مجال ادامه پیدا کنه!
جمعه بعد از ظهر در زدن. دو دختر جوان بودن که برای تبلیغ یک دین جدید اومده بودن. یادم نیست اسم دین چی بود اما به قول خودشون دین مسیحیت اصلیه که پیامبرش در قاره آمریکا ظهور کرده و چون خدا هیچ وقت بندههاش رو بدون پیامبر نمیذاره الان هم پیامبری در کشور آمریکا هست که اسمش رو اگه درست یادم باشه تامس معرفی کردن، وجود داره که به همه جای دنیا برای راهنمایی مردم سفر میکنه. تصویرش رو هم نشونم دادن که یک آقای سفید پوست و بور و چشم رنگی و کت پوشیده و کروات زده بود. این گروه به انحراف کتابهای مقدس تورات و انجیل ایمان دارن اما مسئله کتابشون رو سوا میدونن چون پیامبرش هنوز زندهست و وقتی هم از دنیا بره، یک پیامبر دیگه برای مراقبت از این کتاب و راهنمایی مردم ظهور میکنه. این خانمها خودشون رو خواهر معرفی میکنن و البته مثل خواهران مقدس یا راهبههایی که ما دیدیم و میشناسیم نیستن؛ یعنی موهاشون رو نپوشوندن و آرایش کردن و لباس عادی مرتبی پوشیدن. جالب اینجاست که فکر کردن من یهیودی هستم! این رو به خاطر داشتن سه فرزند و لباس سادهم (که همیشه ساده نمیپوشم) و موهای دم اسبیم و صورت بدون آرایشم (که باز هم همیشه اینقدر ساده نیستم)، اینطور تصور کردن. زنهای یهودی ملتزم به دینشون معمولا ظاهری این گونه دارن و معمولا بیشتر از دو فرزند دارن!
قرار شد این هفته با ترجمه فارسی کتاب مقدسشون بیان سراغم و من سوالات زیادم رو که اونها وقت پاسخ دادنش رو نداشتن، مطرح کنم. قبلا با دین شاهدان یاهوه آشنایی نسبی پیدا کردم، میخوام بدونم چه تفاوتهایی بین این دو وجود داره.
امروز روز آخر مدرسه پسرمه و امروز روز تولدشه. امروز روزیه که من برای اولین بار مادر شدم و بهترین روز زندگیم رو تجربه کردم.
دیروز همسرم جریان منتقل شدنمون از این منطقه رو به مدیر مدرسه پسرم خبر داد. برای من خداحافظی از مدیر و معلمهای پسرم سخته. از همسرم خواهش کردم که این روز آخر رو خودش بره مدرسه و پسرمون رو بیاره خونه. ترجیح میدم بدون خداحافظی برم و یا غیر مستقیم وداع کنم.
توی این ساختمونمون همسایههای خوبی دارم که واقعا برام سخته ازشون خداحافظی کنم. ترجیح میدم حتی نگم دلم براتون تنگ میشه چون اوردن این کلمه اشک رو هم به چشمام میآره. بعضی وقتها هم حتی اگه هیچ احساس خوبی نسبت به شخصی نداشته باشم با این کلمات و خداحافظی، اشکم جاری میشه و بعضی وقتها هم برعکس!
برای تولد پسرم تصمیم گرفتم که به شکل متفاوتتری این روز رو براش برگزار کنم. قرار شد همسرم ببردش سینما. فقط خودش و پدرش. این اولین باره که میره سینما. یک فیلم کارتونی جدید از یک خرس. امیدوارم از این فکر استقبال خوبی بکنه. امیدوارم بحث نکنه که بازی دیاس جدید میخواد و من دوباره بهش تذکر بدم که برای هدیه گرفتن توقعی نداشته باشه و هدیه دهنده هستش که تصمیم به دادن چه چیزی میگیره نه هدیه گیرنده! البته مطمئنم که بعد از رفتن به سینما و حال و هوای یک مکان جدید و دیدن فیلم کارتونی و بودن تنهایی همراه پدرش، احساس خوبی بهش خواهد داد اما باز هم میدونم که قبلش بهانه خواهد گرفت.
آموزش استفاده ازتوالت برای دخترم کمکم مثمر ثمر شده و اون خیلی خوشحاله که دیگه پنبه ریز نمیپوشه و لباسش رو خیس نمیکنه.
تازگیها خیلی افکار خاص تو ذهنم به وجود میآد که هیچ دوستی اونها رو نمیشنوه و نخواهد شنید. اینطور احساس قدرت بیشتری میکنم. ممکنه هر نوع فکری در ذهن به وجود بیاد که در همون لحظات، احساس غرور و خوشی رو سبب بشه و بعدها برعکس احساس ندامت و مسخرگی! همون بهتر که مخفی بمونه! از خدا که هیچ چیزی پنهان نیست!
دیشب این آهنگ رو از همایون میشنیدم. شما هم گوش کنید.
دلم میخواست یک مادر وبلاگم رو میخوند!

