یوسف و زلیخا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387


این عکس از بیمارستان sickkids در داون تاون تورونتو ست که پسرم در اون عمل شد. بیمارستان خیلی خیلی بزرگ و قشنگیه. در هر طبقه‌ش چهار بخش هست که در هر بخشش یک اتاق اسباب بازی گذاشتن با شیشه‌های نقاشی شده و پر از کتاب و اسباب بازی و فیلمهای کارتونی و وسایل کاردستی و نقاشی و چند دستگاه تلویزیون برای بازی و کامپیوتر. با اینحال در طبقه چهارمش یک بخش خاصی رو گذاشتن که فقط برای بازی و آشپزی بچه‌هاست. ما در طبقه پنجم بودیم. 
بیمارستان از تمیزی برق می‌زنه. در روز چهار تا پنج بار زباله‌های سطلهای هر اتاقی رو برمی‌دارن و کیسه زباله جدیدی رو داخل سطلها می‌ذارن و این در صورتیه که سطل اصلا پر نمی‌شه! این بیمارستان کاملا خیریه‌ست و تحت پوشش دولت نیست! پرستارها خیلی خیلی مهربون و خیلی از لحاظ پوششی و آرایشی ساده هستند و از همه نوع رنگ و قیافه‌ای؛ سفید، سیاه، بور، قهوه‌ای، زرد، چاق و لاغر و قد کوتاه و قد بلند. اگه خیلی آرایش بذارن یک ریمل یا برق لب یا خط چشم همین، خیلی طبیعی و کم رنگ با لباسهای پوشیده و ساده! قابل توجه بعضی پرستارها و خانمهای ایرانی!
رفتارشون و طرز صحبتشون با بچه‌ها واقعا عالیه! مثلا: داروهای مسکن رو با سرنگ داخل دهان می‌ذارن اما قبل از این کار همراهش یک لیوان آب یا آبمیوه می‌آرن و می‌پرسن که آیا یکدفعه می‌خوای تزریقش کنم تو دهانت یا کم‌کم! و یا اگه دو نوع دارو اوردن بهش می‌گن که کدوم مزه‌ش تلختر از او یکیه و کدوم رو ترجیح می‌ده که اول بخوره. این در صورتیه که تقریبا همه نوع داروی دهانی برای بچه‌ها همراه با مزه میوه‌ای مثل موز یا گیلاس یا انگور و یا آدامس بادکنکی مخلوط شده.
قبل از عمل به ما گفته بودن که یک نوع اسباب بازی و یا وسیله محبوب بچه می‌تونه همراهش در اتاق عمل اورده بشه تا وقتی به هوش اومد با دیدنش احساس آرامش کنه که پسرم به خاطر سنش چیز خاصی مد نظرش نبود و من و پدرش همراهش قرآن فرستادیم. دکتر بیهوشی قبل از عمل با پسرم با کلمات ساده و خیلی قشنگ طرز کارش رو شرح داد و سوال کرد می‌خوای ماسک بیهوشی با بوی چی باشه؟ آدامس بادکنکی یا گیلاس یا توت فرنگی که پسرم آدامس بادکنکی رو انتخاب کرد و اون هم با لبخند گفت که سعی می‌کنم حتما برات جورش کنم!
خلاصه هر چی خوبی بگم، کم گفتم!
امیدوارم در ایران هم روزی برسه که دکترها و پرستارها انسان گونه رفتار کنن.
موقعی این عکس رو گرفتم که برای نیم ساعت معلمی برای آموزش درسهای مدرسه به اتاق پسرم اومده بود و به پسرم می‌گفت الان وقت قهوه مادرت رسیده!