رو مبل خوابیده. چشمهاش نیمه بازه و مردمک درشتش زیر پلکهای مژه بلندش تند تند میره اینور و اونور. هنوز خیلی ضعف داره. تازه دیروز برگشتیم خونه. فردا میشه یک هفته. وقتی با درد بلند میشه که کمی راه بره یا بشینه گریه میکنه و میگه: من نمیخواستم اینطور بشم. من دیگه نمیخوام برم بیمارستان.
میگم: پس دعا کن زود خوب بشی و دیگه هیچ وقت آرزو نکن بری بیمارستان که بخوابی رو تخت. اگه هم میری، برای کار کردن بری؛ دکتر باشی پرستار باشی یا کاری برای بیمارستان بکنی.
همیشه برای رفتن به بیمارستان اشتیاق داشت. اونجا پر از اسباب بازیهای مختلف و فیلم و سیدی و کتاب داستانه. دکترها همه مهربون، پرستارها هم دیگه مهربونتر!
شاید اینبار معنی بستری شدن و رفتن به بیمارستان رو فهمید. از دو هفته قبلش یک لیست برای لوازمی که میخواست تو کوله پشتیش بذاره و ببره بیمارستان، نوشته بود و جلوی هر کدوم یک مربع کشیده بود و بعدش که وقتش رسید هر چی رو که میذاشت داخل کولهش مربعش رو علامت چک میزد.
حالا آروم با چشمهای نیمه باز خوابیده. روی سرش یک خط طولانی تل مانند بخیه کاملا مشخصه. طرف چپ سرش خیلی باد کرده. عضلات گردنش و شکمش و باسنش و پاهاش همه دردناک و سفت شدن. زیر چشم چپش کاملا کبود شده. براش ساعت گذاشتم که حتما باید بلند شه و کمی راه بره و بشینه و گردنش رو بیشتر به سمت چپ بچرخونه.خیلی خسته و کلافهست!
تحمل من هم برای شنیدن انواع و اقسام حرفها و سوالات حتی دوستان نزدیکم کمتر شده. حوصله جواب دادن به هیچ تلفنی رو ندارم.
تویخواب گفت: من نمیتونم اینکار رو بکنم!
رفتم سراغش دیدم خوابه. از بس هی به من این جمله رو گفته تو خواب هم حتما همین حالت رو دیده.
وقتی این حرف رو میزنه، بهش میگم همیشه به دوستان و برادر و خواهرت میگی "نگید نمیتونم، بگید میتونم تا واقعا بتونید" تو هم به خودت بگو که میتونی که بتونی!
دیروز که همسرم و دختر و پسر کوچیکم اومدن دنبالمون بیمارستان که برگردیم خونه، پسر سه سال و نیمم آروم دم گوشم گفت: کیک گرفتیم. یکجوری گفت که معلوم بود بهش سپردن نگه اما طاقت نیاورده و گفته! خندهم گرفت. نفهمیدم برای منه؛ فکر کردم برای برگشتن پسر هفت سالهم به خونهست. بعد از ظهر فهمیدم که برای تولد منه. تولدم توی همون روزهایی بیمارستانی گذشته بود و دیروز همسرم برام جشنش رو گرفت. یک کیک میوهای خیلی قشنگ با جمله تولدت مبارک همسرم و یک دسته گل دوازدهتای گل سرخ با چهارتا کارت تبریک خیلی قشنگ از طرف همسرم و بچههام و یک اسکناس صد دولاری. وقتی داخل کارت رو خوندم گریهم گرفت. اما نمیدونم چه عجب تونستم از ریزش اشکهام جلوگیری کنم. نوشته بود:
برایت زندگی پر از سلامت و سعادت و موفقیت در دنیا و آخرت و طول عمری که شاهد نوههای نوههات از همه بچههات باشی آرزومندم. به مدد پروردگار!
تشکر کردم و بوسیدمش.
سهتا شمع رو کیک روشن کرد. حتما میدونید چند سالهم شد!



