خدای مهربون، نعمت خیلی بزرگی به من عنایت کرده؛ این نعمت بزرگ همسر خوبمه.
همسرم یک مرد خداشناس و متواضع و فهمیدهست. هر روز که از زندگی مشترکم باهاش میگذره،بر این صفاتش افزوده میشه. وقتی که همراه من و بچهها منزله به بچهها در همه کارهاشون کمک میکنه؛ غذا خوردنشون، نظافتشون، تفریحشون و آموزششون.
اونقدر خوبه که راحت میتونم در مورد مشکلات خانواده و فامیل و دوستانم باهاش صحبت کنم بدون اینکه نگران باشم بعدها به خاطرشون تحقیرم کنه.
خدایا شکرت میکنم و به خاطر ناشکریهای گاه و بیگاهم و بعضی افکار سطحیم، بخشش و مرحمتت رو میطلبم.
برای جشن تولد سال آینده همسرم میخوام به عنوان سوپرایز یک رقاصه رقص عربی با لباس کوتاه و لختی، بذارم تو اتاق خواب و همسرم رو بفرستم تو و نگاهش کنم ببینم چیکار میکنه!!
این صحبتها رو همسایهم به من میگفت!
میگم: این فکر رو از کجا اوردی؟
میگه: یکی از دوستام همینکار رو برای همسرش کرده و خیلی جالب بوده!
میگم: خودت یاد بگیر و سوپرایزش کن!
خوب معلومه که با این مسخره بازیها دوام زندگی مشترک در این کشورها کمتر میشه!
اکثرا ما زنهای شرقی یک ضعف بدی در مقابل خطاهای مکرر مردها داریم که ما رو از تذکر دادن و یاداوری منع میکنه! دلیلش خجالت میتونه باشه یا ترس از درست شدن مشکل و دعوا!
مثلا اینجا برای به دنیا اومدن هر فرزندی مبلغی پول با توجه به درآمد پدر، به اسم مادر پرداخت میشه که معمولا مردها، خانمهاشون رو مجبور به ثبت این مبلغ به اسم خودشون یعنی پدر بچه میکنن. خیلی بی انصافیه! و زنها به خاطر دوام زندگیشون و کاهش مشکلات خانوادگی تسلیم میشن!
این مثالی در مورد زن و همسرش بود که این ضعف رو نشون میداد.
مثال دیگه: دوستم تعریف میکرد که مردی برای تعمیر یکی از وسایل برقیشون اومده بود منزلشون و برای استفاده از توالت اجازه خواست. دوستم به پسر بزرگش سفارش میکنه که زود بره بهش بگه از توالت به صورت نشسته استفاده کنه اما پسرش اینکار رو نمیکنه و دوستم بعد از استفاده آثار کثیفی رو آشکارا در توالت میبینه! حالا هر چی به خودش جرأت میده که بره و به این آقای مرد در مورد کار ناپسندش بگه، نمیتونه که نمیتونه! حالا اگه یک خانم کاملا غربی بود، خیلی راحت و با جرأت کامل حرفش رو به هر کی میخواست باشه، میزد.
و یا خودم که مثلا خیلی با همسرم راحت و صمیمی هستم این ضعف رو با مردهای دیگه دارم. یکبار در یکی از آموزشهای عملی رانندگی، معلمم که یک مرد بود کنار جاده که پارک موقت کردم، در رو باز کرد و یک لیوان خالی یکبار مصرف قهوه رو، فرو کرد توی برفهای کنار جاده و به من که داشتم نگاهش میکردم گفت: بدبخت لیوانه، حالا یخ میزنه!
و من احمقانه یک لبخند زدم!
میدونم که این ضعف فقط شامل زنها نسبت به مردها نیست اما معمولا و اکثرا این حالت بیشتره تا نسبتهای دیگه. شما هم همین نتیجه رو گرفتید؟
این عکس از بیمارستان sickkids در داون تاون تورونتو ست که پسرم در اون عمل شد. بیمارستان خیلی خیلی بزرگ و قشنگیه. در هر طبقهش چهار بخش هست که در هر بخشش یک اتاق اسباب بازی گذاشتن با شیشههای نقاشی شده و پر از کتاب و اسباب بازی و فیلمهای کارتونی و وسایل کاردستی و نقاشی و چند دستگاه تلویزیون برای بازی و کامپیوتر. با اینحال در طبقه چهارمش یک بخش خاصی رو گذاشتن که فقط برای بازی و آشپزی بچههاست. ما در طبقه پنجم بودیم.
بیمارستان از تمیزی برق میزنه. در روز چهار تا پنج بار زبالههای سطلهای هر اتاقی رو برمیدارن و کیسه زباله جدیدی رو داخل سطلها میذارن و این در صورتیه که سطل اصلا پر نمیشه! این بیمارستان کاملا خیریهست و تحت پوشش دولت نیست! پرستارها خیلی خیلی مهربون و خیلی از لحاظ پوششی و آرایشی ساده هستند و از همه نوع رنگ و قیافهای؛ سفید، سیاه، بور، قهوهای، زرد، چاق و لاغر و قد کوتاه و قد بلند. اگه خیلی آرایش بذارن یک ریمل یا برق لب یا خط چشم همین، خیلی طبیعی و کم رنگ با لباسهای پوشیده و ساده! قابل توجه بعضی پرستارها و خانمهای ایرانی!
رفتارشون و طرز صحبتشون با بچهها واقعا عالیه! مثلا: داروهای مسکن رو با سرنگ داخل دهان میذارن اما قبل از این کار همراهش یک لیوان آب یا آبمیوه میآرن و میپرسن که آیا یکدفعه میخوای تزریقش کنم تو دهانت یا کمکم! و یا اگه دو نوع دارو اوردن بهش میگن که کدوم مزهش تلختر از او یکیه و کدوم رو ترجیح میده که اول بخوره. این در صورتیه که تقریبا همه نوع داروی دهانی برای بچهها همراه با مزه میوهای مثل موز یا گیلاس یا انگور و یا آدامس بادکنکی مخلوط شده.
قبل از عمل به ما گفته بودن که یک نوع اسباب بازی و یا وسیله محبوب بچه میتونه همراهش در اتاق عمل اورده بشه تا وقتی به هوش اومد با دیدنش احساس آرامش کنه که پسرم به خاطر سنش چیز خاصی مد نظرش نبود و من و پدرش همراهش قرآن فرستادیم. دکتر بیهوشی قبل از عمل با پسرم با کلمات ساده و خیلی قشنگ طرز کارش رو شرح داد و سوال کرد میخوای ماسک بیهوشی با بوی چی باشه؟ آدامس بادکنکی یا گیلاس یا توت فرنگی که پسرم آدامس بادکنکی رو انتخاب کرد و اون هم با لبخند گفت که سعی میکنم حتما برات جورش کنم!
خلاصه هر چی خوبی بگم، کم گفتم!
امیدوارم در ایران هم روزی برسه که دکترها و پرستارها انسان گونه رفتار کنن.
موقعی این عکس رو گرفتم که برای نیم ساعت معلمی برای آموزش درسهای مدرسه به اتاق پسرم اومده بود و به پسرم میگفت الان وقت قهوه مادرت رسیده!
قبل از نوشتن موضوعم، یک گزارش مختصر از وضع سلامتی پسر هفت سالهم در این مدت سه هفتهای، برای دوستان وبلاگیم مینویسم:
پسرم سه هفته پیش به مدت شش ساعت زیر عمل بود. توموری در سرش داشت و خداروشکر عمل موفقیت آمیز بود و بعد از پنج روز مرخص شد. اما یک روز بعد از برگشتن به منزل، پسرم تب و درد عضلات داشت و دوباره برگشتیم بیمارستان برای ده روز. به خاطر وجود تعداد گلبولهای سفید زیاد در مایع مغزی، احتمال عفونت بعد از عمل رو دادن و تا کاشت باکتری، شروع کردن به تزریق وریدی انتی بیتیک قوی که تقریبا همه نوع باکتری رو از پا در میاورد. بعد از گذشت پنج روز و بیشتر هیچ نوع باکتری در آزمایشگاه رشد نکرد. اما تا ده روز آنتی بیتوتیک تزریق شد و جمعه شب ما مرخص شدیم. الان حال پسرم خیلی بهتره خدا رو صد هزار مرتبه شکر! ممنون از دوستان برای پیگیری مسئله.
یکی از دفعاتی که همراه چند نفر دیگه از آسانسور بیمارستان استفاده میکردم، دو دختر جوان و آراسته و مرتب هم بودن که از کارت آویزان شده با بند به گردنشون مشخص بود که جزء کارمندان و یا پرسنل خاص بیمارستان هستن. با هم صحبت میکردن و در یک طبقه یکیشون قبل از خارج شدن از آسانسور اومد جلو و از لب دختر همراهش رو بوسید و یک بای لطیف و نرمی گفت و رفت! رفت و فکرهای جور واجور تو ذهن من و شاید بقیه ترک کرد! اینجا خیلی نادر اتفاق میافته که دو همجنس از لب همدیگر رو ببوسن. از حالت صحبت کردنشون مشخص بود که فقط دو دوست عادی و یا صمیمی نیستن. باز هم همه چیز امکان داره و شاید من کاملا غلط فکر کردم. در مورد همجنس بازها خیلی چیزها شنیدیم که یکیش اینه که از نظر علمی اینجور آدمها فطرتا به همجنسشون تمایل جنسی دارن و با این کشف علمی خیلی موانع اجتماعی در کشورهای غربی برای زندگی و جوابدهی به این تمایل از بین رفته.
حالا موضوع اصلی من اینه که در تعجبم مگه این دانشمندان و روانشناسان، برای هر نوع تمایل و کار خاصی که ما انسانها انجام میدیم اعم از خوب و بد؛ یک کرومزومی در سلولهای بدنمون کشف نکردن و نمیکنن، پس چرا بعضی از بدها رو خوب تعریف میکنن و انجامش رو روا میدونن؟! حالا بگذریم از حکم دینی و شرعی این مسئله در همه ادیان.
سیگار کشیدن، اعتیاد، قتل، دزدی همه اینها و بیشتر کروموزم خاصی رو داره که در بعضی آدمها پیدا میشه و در بعضی نه اما دلیل نمیشه که بهانه خوبی برای انجامشون باشه!
ما به عنوان انسانهای مختار و عاقل (دارنده عقل) به خاطر همین مختار بودنمون همه این گرایشهای خوب و بد رو داریم اما با عقل از انجام اونهایی که ضرر به دنبال داره طبیعتا باید خودداری کنیم. من هم اگه عمیق در داخل خودم نگاه کنم از همجنسم میتونم به عنوان یک دوست و یا همسر بهره ببرم و یا آدم بکشم و یا دزدی کنم و یا سیگار بکشم و مطمئنا یک کوروموزم برای هر کدوم از این صفات و گرایشها دارم!
پس برم هر غلطی میخوام بکنم!
رو مبل خوابیده. چشمهاش نیمه بازه و مردمک درشتش زیر پلکهای مژه بلندش تند تند میره اینور و اونور. هنوز خیلی ضعف داره. تازه دیروز برگشتیم خونه. فردا میشه یک هفته. وقتی با درد بلند میشه که کمی راه بره یا بشینه گریه میکنه و میگه: من نمیخواستم اینطور بشم. من دیگه نمیخوام برم بیمارستان.
میگم: پس دعا کن زود خوب بشی و دیگه هیچ وقت آرزو نکن بری بیمارستان که بخوابی رو تخت. اگه هم میری، برای کار کردن بری؛ دکتر باشی پرستار باشی یا کاری برای بیمارستان بکنی.
همیشه برای رفتن به بیمارستان اشتیاق داشت. اونجا پر از اسباب بازیهای مختلف و فیلم و سیدی و کتاب داستانه. دکترها همه مهربون، پرستارها هم دیگه مهربونتر!
شاید اینبار معنی بستری شدن و رفتن به بیمارستان رو فهمید. از دو هفته قبلش یک لیست برای لوازمی که میخواست تو کوله پشتیش بذاره و ببره بیمارستان، نوشته بود و جلوی هر کدوم یک مربع کشیده بود و بعدش که وقتش رسید هر چی رو که میذاشت داخل کولهش مربعش رو علامت چک میزد.
حالا آروم با چشمهای نیمه باز خوابیده. روی سرش یک خط طولانی تل مانند بخیه کاملا مشخصه. طرف چپ سرش خیلی باد کرده. عضلات گردنش و شکمش و باسنش و پاهاش همه دردناک و سفت شدن. زیر چشم چپش کاملا کبود شده. براش ساعت گذاشتم که حتما باید بلند شه و کمی راه بره و بشینه و گردنش رو بیشتر به سمت چپ بچرخونه.خیلی خسته و کلافهست!
تحمل من هم برای شنیدن انواع و اقسام حرفها و سوالات حتی دوستان نزدیکم کمتر شده. حوصله جواب دادن به هیچ تلفنی رو ندارم.
تویخواب گفت: من نمیتونم اینکار رو بکنم!
رفتم سراغش دیدم خوابه. از بس هی به من این جمله رو گفته تو خواب هم حتما همین حالت رو دیده.
وقتی این حرف رو میزنه، بهش میگم همیشه به دوستان و برادر و خواهرت میگی "نگید نمیتونم، بگید میتونم تا واقعا بتونید" تو هم به خودت بگو که میتونی که بتونی!
دیروز که همسرم و دختر و پسر کوچیکم اومدن دنبالمون بیمارستان که برگردیم خونه، پسر سه سال و نیمم آروم دم گوشم گفت: کیک گرفتیم. یکجوری گفت که معلوم بود بهش سپردن نگه اما طاقت نیاورده و گفته! خندهم گرفت. نفهمیدم برای منه؛ فکر کردم برای برگشتن پسر هفت سالهم به خونهست. بعد از ظهر فهمیدم که برای تولد منه. تولدم توی همون روزهایی بیمارستانی گذشته بود و دیروز همسرم برام جشنش رو گرفت. یک کیک میوهای خیلی قشنگ با جمله تولدت مبارک همسرم و یک دسته گل دوازدهتای گل سرخ با چهارتا کارت تبریک خیلی قشنگ از طرف همسرم و بچههام و یک اسکناس صد دولاری. وقتی داخل کارت رو خوندم گریهم گرفت. اما نمیدونم چه عجب تونستم از ریزش اشکهام جلوگیری کنم. نوشته بود:
برایت زندگی پر از سلامت و سعادت و موفقیت در دنیا و آخرت و طول عمری که شاهد نوههای نوههات از همه بچههات باشی آرزومندم. به مدد پروردگار!
تشکر کردم و بوسیدمش.
سهتا شمع رو کیک روشن کرد. حتما میدونید چند سالهم شد!
