مجموعه فیلمها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 15 اسفند 1386


ساعت هشت صبح بیدار شد. یاد قرارش افتاد؛ زنگش زد اما کسی گوشی رو برنداشت. پیام گیر با صدای پسر بچه شروع شد. پیامش رو گذاشت: من منتظرم ها! بیای حتما! لطفا زنگ بزن!
یکربع به نه زنگ تلفن به صدا در اومد. شماره رو چک کرد؛ خودش بود. گوشی رو برداشت: سلام.
- سلام. دوش گرفتم و کلی خوشحال بودم که می‌خوام ببینمت؛ اما همسرم گفت هوا مناسب رفتن نیست. حتما می‌دونی که چه برفی اومده و ادامه داره!
- آره. اما راستش یاد رانندگی کردنت نبودم. پس راحت باش.
ـ ببخش. من شانس ندارم. فیلم آماده کرده بودم با هم ببینیم؛ باید دیشب فیلم رو برمی‌گردوندم؛ اما گذاشتم با هم ببینیم.
ـ پسش بده.
ـ نه آخه خودم هم ندیدمش. حیف شد.
...
مکالمه تمام شد. فکر کرد آخه با وجود بچه‌ها نمی‌شه که فیلم دید! بچه‌ها هم برنامه خودشون رو می‌خوان و حوصله‌شون سر می‌ره؛ به هر حال که نمی‌آد.
صبحونه بچه‌ها رو داد. ده دقیقه دیگه باز تلفن زنگ زد. خودش بود. گوشی رو برداشت.
ـ من تصمیم گرفتم بیام. ساعت چنده؟
ـ نه و پنج دقیقه.
ـ اوه دیر شد. پس می‌بینمت!
ـ خوبه.

صبحونه‌ش رو خورد. تختخواب بچه‌ها رو مرتب کرد؛ کیسه آشغال رو برد بیرون؛ زمین دستشویی رو تمیز کرد. میز غذا رو دستمال کشید؛ رفت تو اتاق خواب و تخت رو مرتب کرد؛ لباسش رو عوض کرد؛ زنگ زد به موبایل دوستش، جواب نداد. فکر کرد شاید با این هوای بد در حال رانندگی نمی‌تونه جواب بده. موهاش رو باز کرد و دوباره دم‌اسبی بست و دوتا سنجاق به موهای بالای گوشش زد. رفت دستشویی وضو گرفت، صورتش رو خشک کرد. کرم صورتش رو گذاشت؛ بعد کرم سفیدکننده‌ و مداد چشم و ریمل و رژگونه. فکر کرد مداد چشم برای صبح اصلا مناسب در نمی‌آد، ریمل کافی بود. بیخیال پاک کردنش شد. یاد فیلم افتاد؛ تصمیم گرفت در این مورد هم بیخیال بشه. از دستشویی اومد بیرون دید بچه‌ها تختش رو به هم ریختن. دوباره مرتبش کرد.
رفت تو آشپزخونه. دیگ کوچیک غذا رو شست و دو فنجون عدس قرمز توش ریخت و شست و روش آب گذاشت و حرارت گاز رو زیاد کرد تا جوش بیاد. زیر کتری رو روشن کرد و تا آب عدس جوش بیاد شروع به شستن ظرفها کرد. تلفن یک تک زنگ زد و قطع شد. فهمید دوستشه. دستکشش رو زودی در اورد و شماره‌ش رو گرفت: کجایی؟
ـ من الان پاک کردن برف روی ماشینم رو تموم کردم. وضع جاده‌ها خیلی بده، انگار برف رو اصلا بر نداشتن. نمی‌تونم بیام. باید پسرم رو هم برسونم جایی، با این وضع نمی‌تونه با اتوبوس سر وقت برسه. ببخش! آماده که نشده بودی؟
فکر کرد به هر حال فرزند مهمتر از دوسته؛ این رو باید خودش هم یاد می‌گرفت؛ به دیگ عدس نگاهی کرد و گفت: زودتر می‌گفتی!
ـ آخ ببخش!
ـ حالا اشکال نداره. راحت باش!
ـ هفته دیگه می‌بینمت.
ـ باشه.
گوشی رو گذاشت. به بقیه ظرفهای شسته نشده نگاهی کرد و با ناراحتی از آشپزخونه خارج شد و اومد سر رایانه. تازه داشت می‌نوشت که با صدای سر رفتن آش عدس بدو رفت آشپزخونه. جای دیگ رو عوض کرد و گاز رو تمیز کرد و دوباره برگشت سر رایانه.