تلفنی با دوستم تماس داشتم؛ دختر سیزده سالهش خونه بود. فکر کردم هنوز مریضه؛ اما مادرش گفت: امروز تو مدرسه آموزش رقص با partner دارن. سال تحصیلی آینده میرن High school، و باید در پارتیهایی که از طرف مدرسه یا دانش آموزان برگذار میشه، بتونن با همراهشون برقصن. میدونی که بعضیها شانس یادگیریش رو پیدا نمیکنن و تو این جشنها ضایع میشن!
ـ آخه!
دکتر وارد اتاق بیمارستان شد و بعد از سلام و احوال پرسی با پدر و مادر و پسر بچه هفت هشت ساله، شروع به سوال کردن در مورد مدرسه و درسهاش از پسر کرد. پسر همه سوالات رو با دقت جواب داد و دکتر همه رو نوشت.
بعد ازش خواست که راه بره، معمولی، رو پاشنه پا و روی نوک پا. انگشتش رو لای انگشتهای دست پسر کرد و ازش خواست که محکم فشارش بده؛ انگشت خودش رو بالا نگه داشت و ازش خواست که با انگشت دست راستش یکی بزنه رو انگشت دکتر و یکی بزنه رو نوک بینیش و دفعه بعد با انگشت دست چپ همون کار رو بکنه؛ بازوهاش رو طوری بگیره که ماهیچه بازوش در بیاد و با کف دو دستش دو دست دکتر رو با همه زورش هل بده؛ با چکش کوچیک روی ناحیههای حساس آرنجها و زانوهاش زد؛ ازش خواست لبخند کاملی بزنه و در آخر با چراغ خاصش چشمهاش رو هم معاینه کرد.
اومد نشست نزدیک پدر و مادر و از کارها و رفتارها و حرکات و درس و مدرسه پسر پرسید و گفت که نتیجه معایناتش هم خیلی خوب و طبیعیه. بعد برای نشون دادن عکسها پدر و مادر رو به اتاقش دعوت کرد.
پسر بچه با شنیدن دیدن عکسهای سرش، ذوق زده شد و با هیجان به پدر و مادرش گفت که اون هم میخواد ببینه!
مادر راضیش کرد که بره اتاق اسباب بازی، چون دکتر میخواد باهاشون حرف بزنه.
پسر خوشحال، به اتاق اسباب بازی رفت.
دکتر در حالیکه به عکس صفحه رایانه اشاره میکرد، گفت: همینطور که میبینید غده از دو ماه پیش تا الان رشد کمی داشته و بهتره که از الان برداشته بشه.
نگاهی به پدر و بعد مادر بیمار کرد و ادامه داد: من از این ناحیه مغز رو میشکافم و خیلی راحت میتونم روی تومور کنترل داشته باشم. عملش خیلی راحتتر از دفعه قبله و با این شکافی که ایجاد میشه، سلولهای مغزی مثل عمل قبلی دستکاری نمیشن و بعد از عمل هیچ ضعفی در منطقه راست یا چپ اعضای بدن ایجاد نمیشه.
مادر میپرسه: سلولهای این قسمت مغز بعد از شکاف از عهده مسئولیتشون بر خواهند اومد و آیا احتمال اختلال در صحبت کردن یا حافظه وجود داره؟
دکتر گفت: نه! چون ما از ناحیهای مغز رو میشکافیم که سلولها فرصت درک مسئله رو ندارن! و اصلا مسئله شکاف رو حس نمیکنن!
پدر پرسید: آیا بعد از عمل این دو قسمت مغز به هم جوش میخورن؟
دکتر جواب داد: نه کاملا؛ اما این مسئله، مشکلی ایجاد نمیکنه!
مادر سوال کرد: این رنگ سفید در بعضی جاهای تومور چیه؟
ـ این رنگ سفید به خاطر مواد تزریقی قبل از ام ار ای هست که تصویر رو واضحتر نشون بده.
مادر باز سوال کرد: من یک فکری تو سرم هست و میدونم که تخصصی در این زمینه ندارم فقط در حد فکره اما با شما در میون میذارم، که آیا در حین عمل بعد از برداشت تومور، نمیشه روی بقایای سلولهای ریشهای تومور که داخل مغز فرو رفتن موادی زد که دیگه رشد نکنن؟! و آیا اصلا چنین موادی وجود داره؟
ـ سوال خیلی خوبیه! مخصوصا در این مورد! در واقع در بعضی انواع تومورها که از نوع بد خیم هستن این یک نوعی شیمی درمانیه اما برای این نوع تومور جواب نمیده.
مادر ادامه داد: من پیشنهاد میکنم بعد از اتمام سال تحصیلی یعنی تابستون این عمل انجام بشه تا لطمهای به درسش وارد نشه. شما چه پیشنهادی دارید؟
ـ من برای تابستون مدتی مرخصیام و فکر میکنم بهتره که در ماه آینده این عمل انجام بشه.
پدر پرسید: پس علت سر دردهای گهگاهش که میآد و سریع میره، چیه؟
دکتر با تردید جواب داد: با این عکسهایی که گرفته شده، حجم این تومور خیلی کوچیکتر از حالتیه که بخواد مشکلی در سرش ایجاد کنه و من فکر نمیکنم علت سردردها این تومور باشه.
مادر گفت: آیا قبل از عمل ام ار ای دیگهای از سرش میگیرد؟
ـ لزومی به گرفتن عکس نیست. همین عکسها کاملا واضحه و برای عمل کافیه.
ـ شاید این تومور خود به خود از بین رفت و به عمل احتیاج نباشه!
- نه! این تومور در حال رشده و همینطوری از بین نمیره!
مادر لبخند زد و به همسرش گفت: اما همیشه معجزه امکان داره!
بعد از حادثه قتل دختر نوجوان مسلمان پاکستانی کانادایی، خیلی از خانوادههای مسلمان اینجا از اینکه اجتماع به دختران محجبشون با تصور جبر حجاب نگاه کنن، نگران شدن. این حالت کاملا طبیعیه که خانوادههای مختلف از هر دین و با هر نوع سلیقه و طرز فکری، برای فرزندانشون طرز پوشش خاصی رو بپسندن و ممکن هم هست این فرزندان در آینده همون پوشش و یا پوشش دیگهای رو انتخاب کنن. اما برای یک خانواده مسلمان انتخاب لباس غیر چسبیده به بدن و پوشش مو و گردن دختران، به خاطر تبلیغات کشورهای غربی و درست عمل نکردن ما مسلمانها به دین مقدس اسلام؛ حساسیت بیشتری رو از طرف اجتماع به دنبال گرفته.
یکی از دوستان من دو دختر ده و یازده ساله داره که فقط دختر یازده ساله از مقنعه استفاده میکرد و دومی هنوز قانع نشده بود. مادرشون بعد از این حادثه با دختر بزرگترش صحبت میکنه: که من و پدرت هیچ وقت تو رو مجبور به پوشیدن مقنعه یا روسری نکردیم بلکه خدا حجاب رو برات مناسب دیده و تو برای پوشیدن و یا نپوشیدنش اختیار کامل داری و اگه پوشیدی به خاطر من یا پدرت نپوشیدی، بنابراین اگر کسی از تو در این مورد پرسید براشون توضیح بده.
دخترش هم تو مدرسه به دوستان همکلاسیش که در این مورد کنجکاو شدن، توضیح میده و حجابش رو حفظ میکنه.
بعد از دو هفته از این ماجرا دختر دوم که ده سالهست؛ به اراده خودش مقنعه سرش میکنه! مادرش با این هم صحبت میکنه که: آیا واقعا فکرهات رو کردی و مطمئنی؟ دخترش هم تایید کرده که بله خودش دلش میخواد حجاب سرش کنه!
حالا هر روز صبح این دو خواهر سر انتخاب رنگ مقنعهها، کلی دعوا دارن و مادرشون رو سر حاضر شدن و رفتن به مدرسه کلی کلافه میکنن!
پینوشت ۱: به نظر من مقنعه از نظر ظاهری به زیبایی روسری نیست اما برای مدرسه مناسبتره چون نه گره لازم داره و نه سنجاق.
پینوشت ۲:با شنیدن این صحبتها، آرزو میکنم بچههای من هم آزادانه راه درست رو انتخاب کنن و قدر آزادی و درستی رو بدونن.
پینوشت ۳: نمیدونم این آدمها چرا سر یه روسری اینهمه بحث و مسئله دارن! مگه سر آدم هم جزو بدن نیست! مثل پاها یا دستها یا شکم یا سینه! حالا پوشوندن موی سر چه قانونی رو رد میکنه!؟ این همه آدم غیر مسلمان فقط برای سلیقه خاصشون ممکنه پوشش خاصی رو انتخاب کنن ما هم به خاطر دینمون! نمیشه به خاطر خدا هم کاری کرد؟!
ساعت هشت صبح بیدار شد. یاد قرارش افتاد؛ زنگش زد اما کسی گوشی رو برنداشت. پیام گیر با صدای پسر بچه شروع شد. پیامش رو گذاشت: من منتظرم ها! بیای حتما! لطفا زنگ بزن!
یکربع به نه زنگ تلفن به صدا در اومد. شماره رو چک کرد؛ خودش بود. گوشی رو برداشت: سلام.
- سلام. دوش گرفتم و کلی خوشحال بودم که میخوام ببینمت؛ اما همسرم گفت هوا مناسب رفتن نیست. حتما میدونی که چه برفی اومده و ادامه داره!
- آره. اما راستش یاد رانندگی کردنت نبودم. پس راحت باش.
ـ ببخش. من شانس ندارم. فیلم آماده کرده بودم با هم ببینیم؛ باید دیشب فیلم رو برمیگردوندم؛ اما گذاشتم با هم ببینیم.
ـ پسش بده.
ـ نه آخه خودم هم ندیدمش. حیف شد.
...
مکالمه تمام شد. فکر کرد آخه با وجود بچهها نمیشه که فیلم دید! بچهها هم برنامه خودشون رو میخوان و حوصلهشون سر میره؛ به هر حال که نمیآد.
صبحونه بچهها رو داد. ده دقیقه دیگه باز تلفن زنگ زد. خودش بود. گوشی رو برداشت.
ـ من تصمیم گرفتم بیام. ساعت چنده؟
ـ نه و پنج دقیقه.
ـ اوه دیر شد. پس میبینمت!
ـ خوبه.
صبحونهش رو خورد. تختخواب بچهها رو مرتب کرد؛ کیسه آشغال رو برد بیرون؛ زمین دستشویی رو تمیز کرد. میز غذا رو دستمال کشید؛ رفت تو اتاق خواب و تخت رو مرتب کرد؛ لباسش رو عوض کرد؛ زنگ زد به موبایل دوستش، جواب نداد. فکر کرد شاید با این هوای بد در حال رانندگی نمیتونه جواب بده. موهاش رو باز کرد و دوباره دماسبی بست و دوتا سنجاق به موهای بالای گوشش زد. رفت دستشویی وضو گرفت، صورتش رو خشک کرد. کرم صورتش رو گذاشت؛ بعد کرم سفیدکننده و مداد چشم و ریمل و رژگونه. فکر کرد مداد چشم برای صبح اصلا مناسب در نمیآد، ریمل کافی بود. بیخیال پاک کردنش شد. یاد فیلم افتاد؛ تصمیم گرفت در این مورد هم بیخیال بشه. از دستشویی اومد بیرون دید بچهها تختش رو به هم ریختن. دوباره مرتبش کرد.
رفت تو آشپزخونه. دیگ کوچیک غذا رو شست و دو فنجون عدس قرمز توش ریخت و شست و روش آب گذاشت و حرارت گاز رو زیاد کرد تا جوش بیاد. زیر کتری رو روشن کرد و تا آب عدس جوش بیاد شروع به شستن ظرفها کرد. تلفن یک تک زنگ زد و قطع شد. فهمید دوستشه. دستکشش رو زودی در اورد و شمارهش رو گرفت: کجایی؟
ـ من الان پاک کردن برف روی ماشینم رو تموم کردم. وضع جادهها خیلی بده، انگار برف رو اصلا بر نداشتن. نمیتونم بیام. باید پسرم رو هم برسونم جایی، با این وضع نمیتونه با اتوبوس سر وقت برسه. ببخش! آماده که نشده بودی؟
فکر کرد به هر حال فرزند مهمتر از دوسته؛ این رو باید خودش هم یاد میگرفت؛ به دیگ عدس نگاهی کرد و گفت: زودتر میگفتی!
ـ آخ ببخش!
ـ حالا اشکال نداره. راحت باش!
ـ هفته دیگه میبینمت.
ـ باشه.
گوشی رو گذاشت. به بقیه ظرفهای شسته نشده نگاهی کرد و با ناراحتی از آشپزخونه خارج شد و اومد سر رایانه. تازه داشت مینوشت که با صدای سر رفتن آش عدس بدو رفت آشپزخونه. جای دیگ رو عوض کرد و گاز رو تمیز کرد و دوباره برگشت سر رایانه.
تعریف میکرد:
"بهشون میگم بزرگترین مشکلم با همسرم اینه که خیلی غیرتیه. نمیخواد با مردها زیاد صحبت کنم.
به من میگن: مگه ملکه زیبایی هستی!
این حرفشون خیلی ناراحتم میکنه! انگار میخوام خودم رو به زور زیبا معرفی کنم! من دارم درددل میکنم! در حالی که اونها میخوان به من ثابت کنن که من زیبا نیستم!"
حقیقت اینه که دوستم واقعا زیباست؛ اون نه فقط ظاهر زیبایی داره، خیلی هم جذاب و خوش رفتار و در عین محجب بودن، خوش پوشه. و واقعا انسان رو به خودش جذب میکنه.
آیا زیبایی فقط مختص ملکههای زیباییه؟ آیا زیبا بودن فقط وقتیه که جسمت رو به معرض نمایش بذاری و متخصصان زیبایی بگن آره تو زیبایی؟ آیا باید حتما ملکه شد تا زیبا بود؟
سفارش من به دوستم این بود که با این جور مخاطبها درددل نکنه؛ چون با استفاه از درددلش، عقدهها و حسادتهاشون رو میخوان به صورت کادو شده تحولش بدن!
عموی بزرگی از دنیا رفت. این سفر به جای یادآوری راهی شدن همه و فراموش کردن کینه و کدورت در بین برادران و برادر زادهها، توقعات و گلایه کردنها رو دامن میزنه!
ـ ما با پدر صحبت کردیم که باید باهم نزد عموی بزرگتر رفته و تسلیت بگیم. حالا که رفتیم، نمیدونم اونها هم فکر میکنن که باید بازدید پس بدن!
همه سوگوارن در مجلس ترحیم، به هم تسلیت گفتن! چه لزومی به بازدیده!
دیشب رفتیم مسجد برای مراسم اربعین امام حسین (ع). یکی از دوستام که کنارم نشسته بود از من پرسید اگه به زیارت حرم امام حسین در روز اربعین قادر بودم، آیا پیاده مسافتی طولانی رو برای رسیدن به حرم طی میکردم؟
سوالش من رو برد به خاطرات دوران نوجوانیم... با ماشین داییم برای اربعین رفتیم قم. بعد برای شب رفتیم منزل یکی از بستگان خیلی دور. چه روز و چه شبی بود برام! اونها یک خانواده خیلی مذهبی و دست و دلبازی بودن با توانایی مالی خوب. یک پسر جوون مجرد هم داشتن که من از نگاههای هیزش متنفر بودم. ترس این رو داشتم که از من برای این پسرشون خواستگاری کنند. دخترهاشون جوون و از نوع بذله گو و خیلی شوخ طبع بودن. خالهها و مادرم کلی بهشون خوش گذشته بود. اما من نه! یکی از دخترهاشون که عقد کرده یک آقای آخوند بود، روی گردن و بازوش اثر کبودی دیده میشد که اون رو نتیجه مهرورزی و معاشقه روز قبلش گزارش داد! از دیدن این اثرات احساس بدی پیدا کردم و تا الان که ازدواج کردم، دیدن این کبودیها روی صورت و گردن و بازوی زنها به اندازه دیدن بوسیدنهای طولانی زن و مردها در خیابان، برام مشمئز کنندهست! شب رو روی بالشها و تشکهای واقعا کثیف و بودار به صبح رسوندیم و کلی از این مسئله که شپش نگیریم ترس داشتیم ـ این خانواده چون خیلی مهمان دوست و پر رفت و آمد بودن، شاید شستن هر هفته اینهمه روکش و پتو براشون خسته کننده و بیاهمیت شده بود ـ و برای صبحونه هم، از ما با کباب و نون و سبزی و گوجه رستوران، پذیرایی کردن. و با اشارههایی از خواستگاری برای اون پسرشون از من، به طرف تهران فرار کردیم. البته برای من حکم فرار رو داشت و مطمئنا برای خالههام برگشت به خانه بود!
جوابم به دوستم با یادآوری این خاطره نه بود. مطمئنا من استحقاق زیارتهایی با مشقات پیاده روی رو مثل این همه آدم که امسال و همه ساله به خود روا میدارن، رو ندارم! برای من زیارت فقط در تنها بودن و خلوت بودن معنا و اثر پیدا میکنه.
پینوشت۱: اشاره به آخوند بودن نامزد این خانم اصلا به منظور اهانت به این گروه نیست، چرا که من از هر گروهی این نوع اثرات رو دیدم! ولی برای من که برداشت و تعریفم از روحانی بودن خیلی بالا بود، ضربه حساب میشد!
پینوشت۲: احساس بدی که از دیدن این اثرات در من به وجود میآد به معنی رد اینگونه عشقبازیها نیست، بلکه به جای اثرش برمیگرده که میتونه در مناطقی از بدن باشه که با لباس پوشیده بشه، نه روی گردن و صورت و بازو!
سه فرزند دارم که فقط دومین فرزندم با برنامه به وجود اومد.
مطمئنم بچه بیشتری نمیخوام داشته باشم. اگر فقط به خواست من بود، یک فرزند داشتم. اما الان بعد از تجربه بارداری سه فرزندم خوب درک میکنم که اول از همه به خواست خداست و بعد خودم و همسرم! سه اراده در این امر دخالت دارن که قویترینش خداست. همون یک در هزار و یک در صد بارداریها با وجود راههای خوب و پیشرفته پیشگیری و کنترل بارداری؛ خواست خداست. هیچ وفت هیچ راهی صد در صد نیست!
با این وجود، بعضی وقتها شدیدا دلتنگ لحظه تولد بچههام میشم! شدیدا دلتنگ...
این حس اونقدر شدیده که بغض میکنم! عجیب نیست؛ با داشتن سه فرزند که فقط یکیش با سه اراده ـ خدا و من و همسرم ـ به وجود اومد، من دلتنگ این لحظه زیبا میشم!
لحظه معجزهست! لحظه قول و قرارهای خوب و قشنگ با خداست! لحظه کمی حس کردن خدا بودن و عشق به مخلوق! لحظه دیدن یک موجود کوچولو با چهره جدید و بدنی گرم! لحظه مادر شدن!
اولین باری که مشتاق داشتن کودکی شدم، در منزل والدینم، مجرد و بیست ساله بودم. تنها بودم؛ یک آن حس اشتیاق به بغل کردن فرزندم در من به وجود اومد. گریه کردم! حس عجیبی بود! و افکار مختلفی در ذهنم جریان پیدا کرد.
و حالا، من یک مادرم.
ـ این عروستون رو از کجا اوردین؟
این رو بعد از کلی داد و بیداد و دعوا و جمع کردن مسئولین مسجد و تهدید به تلفن کردن به پلیس، به خواهر شوهر دوستم گفته بود.
بچه دوستم از یک بچه بزرگتر در مسجد چندبار کتک خورده بود و هر چی دوستم با مادر این پسر بچه بلا در مورد تذکر به پسرش صحبت کرده بود، مادره اصلا اقدامی نمیکنه و به جای معذرت خواهی و تذکر به پسرش، از دوستم ناراحت میشه. تا اینکه هفته پیش اینکار پسر تکرار میشه و دوستم هم تحملش تموم میشه و با دستش چونه پسر رو محکم میگیره و ازش میخواد که با پسرش کاری نداشته باشه. این بچه هم به مادرش شکایت میکنه که این خانم کتکش زده! و مادرش هم عصبانی میآد سر دوستم و دعوا و...
دوستم میگه اینقدر که بد صحبت میکرد، اصلا نتونست باهاش همکلام بشه و از اتاق بچهها اومده بیرون و اون خانم هم برای دفاع از پسرش کلی سنگ تموم میذاره و کل مسجد رو میذاره روی سرش!
بعد از آروم کردن مادر عصبانی و اشک ریختن دوستم و تموم شدن مجلس، نوبت پذیرایی میشه که این خانم هم جزء پذیرایی کنندهها بوده، وقتی به دوستم میرسه، اون رو رد میکنه! این کارش از دید حاضران مجلس پنهان نمیمونه و برای دوست بغض کرده و ناراحتم از طرز برخود این خانم، غذا میآرن و اون رو از پذیرایی دوباره منع میکنن!
اینکار بار اولش نبود و چند هفته پیش که کنار دوستم نشسته بودم و از کدورت کمی که به خاطر بچههاشون با هم داشتن، با خبر بودم؛ قبل از اینکه این خانم برای پذیرایی به ما برسه من خوش خیال به دوستم تذکر دادم که سلام کنه! دوستم به من خندید و این خانم بعد از تقدیم غذا به من از دوستم رد شد! من موندم و پی بردن به خوش خیالیم و ظرف غذای مونده تو دستم!
بعضی آدمها در نشون دادن ناراحتیشون چه برخوردهایی میکنن!
خدایا من رو هم در شناخت بندههات از خوشخیالیم در بیار!
مدتیه که فهمیدم از دیدن برنامههای تلویزیونی زنده ترس دارم. هر برنامهای هم باشه فرقی نمیکنه؛ دینی، سیاسی، کودک، آموزشی، اخلاقی و یا آشپزی و مخصوصا سخنرانی. نمیدونم از کی من اینطور شدم! ترس دارم که مجری اشتباهی بکنه و یا تلفنی بشه که حرف نامربوط و زشتی زده بشه و یا سخنران رو ترور کنن! ترجیح میدم تکرار برنامه رو ببینم تا پخش مستقیمش رو.
آیا شمایی که این موضوعم رو میخونی هم این احساس رو داری؟
احساس بدیه، مخصوصا اگه به اون برنامه علاقه داشته باشم، با فشار روحی زیاد اون برنامه رو میبینم و تا تموم بشه من کلی دعا میکنم که اتفاق بدی نیوفته!
مدتی بود که نوشتنم نمیاومد. اولش به خاطر دلواپسیها و نگرانیهای خانوادگی بود، این چند روز اخیر هم به خاطر صحبت کردن با دوستان و نبودن در منزل. دختر عمهم و خواهرم و مادرم و دختر عموم و دوستان اینجاییم همگی این چند روز با من تماس گرفتن و کلی حرف زدم و کلی حرف شنیدم که این نیاز ـ صحبت کردن و گوش دادن ـ در من رفع شد. خداروشکر.
