دیروز فهمیدم که برای گرفتن گواهی کامل رانندگیم سه ماه وقت دارم و این خوب بود.
شب رفتیم مسجد. اونجا ناراحت شدم چون دوستام غذای موندهشون رو گذاشتن تو سفره. گفتم؛ اما جواب دادن اگه ببرن خونه هم خورده نمیشه و دور ریخته میشه! بیشتر ناراحت شدم چون یکیشون که دخترهاش ۱۰ و ۱۱ ساله هستن، ناراحت میشه اونها رو جزء بچهها به حساب بیارن و مقدار غذاشون اندازه بزرگترها نباشه؛ اما هیچ وقت هم غذاشون رو تموم نمیکنن و میذارن تو سفره! حیفه! غذا رو مرتب گذاشتن تو ظرفهای در دار و میشه راحت برداشت و برد خونه و استفاده کرد.
برگشتنی برای اولین بار در ماشین شخصیمون کنار همسرم در هایوی رانندگی کردم، برام سخت بود. شب بود و پسر هفت سالهم هم دلشوره داشت و هی بهم تذکر میداد. سر درد بدی گرفتم، اومدم خونه از سردرد حالم به هم میخورد.
امروز صبح اولین کلاس رانندگی در هایوی رو شروع کردم؛ خوب بود. یک ساعت رانندگی تو هوای ابری و بارونی! وقتی در ماشین مخصوص آموزش رانندگی میشینم احساس آرامش و اطمینان بیشتری دارم تا وقتی که کنار همسرم در ماشین شخصی خودمون. این ماشینها ترمز اضافی برای معلم داره و ماشین تحت کنترل معلم هم هست و به همین خاطر با آرامش بیشتری نکات خاص رو یاداوری میکنه و مثل همسرم، دلشوره نداره.
![]() |
![]() |
![]() |
یکشنبه 28 بهمن 1386



