سلام مادر جون.
خوبی مادر جون؟
چند وقتیه که ازت خبری نیست! چرا مادر جون؟
بچههات خوب شدن؟ بچههای من که به طور مدام مریضن!
همیشه در حال سرفه و عطسه و دماغ آویزان.
و من هی باید دماغ بگیرم و دماغ از لای دستمال انگشتم رو خیس کنه و باید هی با صابون بشورم!
چیکار کنم مادر جون! دستام دارن پیر میشن از بس با صابون میشورم.
هی کرم میزنم ماسک میزنم بهش، باز یک کم خوشکل میشه، اما دوباره فردا صبح همون دماغ و همون دستمال و همون آب و صابون!
همیشه سرو صداست توی خونه!
مادرم که یک کم از سر وصداشون رو تلفنی میشنوه میگه: آره دیگه شما هم همینجوری بزرگ شدین!
اما من همچنان فکر می کنم ما خیلی راحتتر از بچههامون بزرگ شدیم!
دیگه جونم برات بگه که همسرم امروز که تعطیله خونه نیست؛ رفته مسجد جلسه.
من اینقدر برای رفتنش در روز تعطیل و موندن من و بچهها در خونه، غر زدم که تصمیم گرفت وسطی رو ببره!
از بس که حوصله شنیدن غر زدنهام رو نداره این تصمیم عجیب رو گرفت!
بهش گفتم: مطمئنی میخوای ببریش؟ آخه این هی شاشش میگیره و باید ببریش توالت وسط جلسه به اون مهمممممممی!
جواب داد: آره اشکال نداره!
و من الان خیلی در حال کیف کردنم!
بزرگه داره نتندو بازی میکنه و کوچیکه هم خواااااااااب.
چقدر زندگی این مدلی خوبه!
ولی همچین هم فکرم راحت نیست!
بعد از اون ماه که ای یو دی رو برداشتم چون بهم نساخت و پریود شدم، این ماه هنوز نیومده!
و من نگرانم!
این دلواپسیها همیشه ادامه داره!
با پنج ساعت فاصله زمانی ـ پیش تو شب و پیش من بعد از ظهرـ میبوسمت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این یک پیام مسنجری، از یک مادر برای یک مادر دیگر بود.
![]() |
![]() |
![]() |
چهارشنبه 17 بهمن 1386



