الان ظهره که مینویسم. باجی سفیدم رفت! جفتش خیلی ناراحته! من هم خیلی ناراحتم! هیچ کاری براش نکردم. هیچیش نبود، امروز بدحال شد. پنج سال بود که داشتمش. با اولین پولی که از مراقبت از یک بچه به دست اوردم رفتم چهارتا باجی سفید و سبز و زرد و آبی با یه قفس بزرگ و خیلی قشنگ گرفتم. اون وقتها هم احساس تنهایی میکردم که گرفتمشون. فقط یه پسر دوساله داشتم. الان سه تا بچه دارم و با وجود این باجیها خیلی وقتها باز احساس تنهایی میکنم!
به قول معصومه همه یکجوری تنهاییم!
![]() |
![]() |
![]() |
امروز صبح وقتی روکش قفس پرندهها رو برداشتم، سفیده بد حال بود. باجی سفیدم خیلی مریضه! جفتش خیلی سعی کرد ببرتش برای خوردن دون، اما اون نرفت! دلم گرفت! من هم کلی سعی کردم به طرف ظرف دون ببرمش، رفت اما نوک نزد!
دیشب همسایهم برای تشکر از من ـ که دو هفته برای چند ساعت از پسرش مواظبت کردم ـ برای بچههام کادو لباس اورده بود. خوشحال شدم که قدر دانی کرده اما از بیخبر اومدنش بدم آمد. معمولا همینطوره، یکهو میاد و در میزنه و بدون دعوت میاد تو. چرا من اینطور نیستم! خوب میبینی نیستم، حداقل با من اینگونه نباش! همینکه در رو باز میکنم سریع پاشو میذاره داخل و خودش رو دعوت میکنه! شاید خونه مناسب اومدن نباشه، شاید من کار خاصی داشته باشم، شاید بخوام برم بیرون! چرا بعضی مردم اصلا ملاحظه ندارن و بعضیها مثل من زیادی ملاحظهکارن؟!
خودم نخواستم پسرش بیاد، چون همش گریه میکرد. من هم اونوقت روز کلی کار دارم و نمیتونستم دربست با پسرش وقت بگذرونم. این بچه فقط وقتی من نماز میخوندم ساکت میشد! چون خانوادهش هم به روش دینشون نماز میخونن و اون میدونه که نمیشه اون وقت حرف زد، مینشست و با دستمال بینیش رو پاک می کرد. ملیتشون هندیه و فکر کنم مذهب هندو داشته باشن. این بچه سه ساله قشنگ بلد بود داخل دستمال فین کنه در حالیکه یکی از سوراخهای بینیش رو با انگشت میگرفت و از اون یکی سوراخه فین میکرد. من در تعجبم چرا پسر ۷ ساله من تا حالا یاد نگرفته! هر کاری هم می کنم یاد نمیگیره و به جای فوت، دماغش رو میکشه!
هفته پیش وقت دکتر آلرژی پسر هفت سالهم بود که بعد یکسری آزمایش حضوری در مطب، مطمئن شدیم پسرم به بادام زمینی حساسیت داره! و باید همیشه و همه جا اپیپن ـ داروی حساسیت ـ همراه ما و پسرم باشه. آلرژیش فعلا از نوع خیلی حاد نبوده اما ممکنه بشه. این هم رو همه مشکلات پسر معصومم!
اولین بار که به حساسیتش پی بردم، تقریبا دو سالش بود. از فواید بادوم زمینی که با خبر شدم، تصمیم گرفتم یکی از مواد صبحانهمون پینات بتر ـ کره بادام زمینی ـ باشه. یکروز صبح براش ساندویچ پینات بتر درست کردم و تمام سعیم رو کردم که همهش رو بخوره. پسر کوچولوی من اینقدر گریه کرد تا همه ساندویچ کوچیکش رو بخوره! اصلا نمیخواست بخوره! بعدش بلافاصله همهش رو بالا آورد! تازه اونوقت بود که به آلرژی بادام زمینی فکر کردم. سریع رفتم به شماره اطلاعات پزشکی تلفنی زنگ زدم و یکربع کامل وضعیت پسرم رو بعد از خوردن بادام زمینی گزارش دادم. خانم پرستار هم مطمئنم کرد که پسرم احتیاجی به اومدن به بیمارستان نداره. پنج سالش بود که کنجکاو شد چرا بچهها خیلی بادام زمینی دوست دارن و اون دوست نداره، دوباره از بادام زمینی روی بستنی خورد و همراه با دل درد همهش رو بالا اورد. جالب اینجاست که هر جای بدنش که با استفراغش آغشته شد، قرمز شد و باد کرد. یکبار دیگه هم اشتباهی توی پارک با بچههای دیگه از اسمارتیس بادام زمینی یکی خورد و بدون اینکه قورتش بده، همه ش رو در اورد. اما بعدش یک ساعتی سرفه می کرد تا خوب شد.
بعد از این مشکلی که برای پسرم به وجود اومد من هیچ وقت اصرار برای خوردن میوه و غذای جدیدی نمیکنم. آلرژی به بادام زمینی بعضی وقتها ممکنه به حد مرگ هم برسه. توی مدرسه یک اپیپن توی دفتر مدرسهست و یکی هم باید همیشه همراهش باشه.
این مشکل پسرم هم بیشتر باعث میشه که نذارم جایی بدون من و پدرش باشه. همیشه ترس و نگرانی دارم. خودش هم خیلی میترسه. همیشه باید مواد به کاررفته توی شکلاتها و کیکها رو قبل از خوردنش بخونیم و به همه اطرافیانم آلرژی داشتن پسرم به بادام زمینی رو اطلاع بدیم.
مادر بودن سخته و مادر خیلی خوب بودن، خیلی سختتر!
یک هفته پیش به دوستم زنگ زدم که موقتا چند ماه از همسرش جدا شده بود تا تصمیم درستی بگیرن، گفت که تصمیم گرفتن برگردن.
این هفته زنگ زدم، همون اول حرفهاش گفت: اگه ازت پرسیدن این دوستت چه جور آدمیه، بگو احمقترین آدمیه که تو عمرم دیدم! این همسرم هیچ سعیی برای تغییر رفتارهای بدش نمیکنه! همه چی مثل قبل، برگشت. میخواد نرم سر کار، وقتی موضوعی اذیتم میکنه و باهاش درمیون میذارم ، برداشت دیگهای از حرفم میکنه و از حرف زدن پشیمونم میکنه، هر شب میخواد بخوابیم و من بدون لذتی باید بعدش برم حموم. بهش میگم من نمیتونم به اینکار ادامه بدم. بذار هفتهای یکبار، جواب میده پس میرم یه زن میگیرم! میدونه چقدر از این حرف مثلا شوخیش متنفرم اما باز تکرار میکنه... من برای شاید صدمین بار، از برگشتم پشیمونم!
با شناختی که از دوستم و همسرش و زندگی ۱۹ ساله مشترکشون دارم، این برگشتش رو نمی تونم حماقت تعریف کنم. اما از اینکه به امید تغییر همسرش برگشت، این برداشت و تفکرش رو حماقت میدونم. طرز فکر همسرش از غیر ممکنهاست که تغییر کنه! همونطور که تازگی به این نتیجه رسیدم که امیدوار نبودن دوستم به تغییر رفتار و افکار همسرش برای ادامه زندگی بهتر و سالمتر، از غیرممکنهاست! چون به همین دلیله که هر دفعه برمیگرده!
بعضی وقتها پا میذاری رو غرورت و با یکی از مخاطبهای وبلاگت چت میکنی، در حالیکه مطمئنی اون خیلی سریع عذر میخواد و چت رو تموم میکنه! حالا چرا این غلط رو میکنی؟ تنهایی، احتیاج به هم صحبت داری! در واقع من اصلا حرفی برای گفتن نداشتم، دوست داشتم بشنوم تا حرف بزنم. بعدش چقدر فکر کردم که به کی زنگ بزنم!... بعد از ظهر، همسایهم زنگ زد چون قرار بود سفارش ایونش رو من تحویل بگیرم. از خطاهای شرکت ایون گفت و از محصولاتش که مدل لباسهاش متنوع نیست و حجم لباسهاش بزرگه و قیمتهاش بالا. از دخترش گفت که همون روز صبح غده زیر بغلش رو عمل کرده بود. من هم از غدهای که از ۲۳ سالگی توی سینهم کشفش کردم و تا الان دارمش گفتم که هر دفعه خواستم عمل کنم، یا باردار بودم یا شیر میدادم یا فکر نتیجه آزمایش منصرفم میکرد.
بیشتر بنویسم و بیشتر بخونم، تا چت نکنم!
برای شام باید خمیر درست میکردم. مواد خمیر رو مخلوط کردم و برای ور اومدنش گذاشتم تو فر. برای اینکه زودتر ور بیاد و پف کنه، فکر کردم فر رو کمی گرم کنم و در فاصلهای که تو آشپزخونه کارهای دیگه رو انجام میدم، زود خاموشش کنم. تو این مدت کاملا روشن بودن فر رو فراموش کردم و برای کوتاه کردن ناخن بچههام رفتم اتاقشون. آخرهای کار بودم که بوی نایلون رو حس کردم. فکر کردم ببینم شاید وقت تمیز کردن گاز، تصادفی روشنش کردم. رفتم دیدم فر روشنه و کل ظرف خمیر آب شده و خمیر هم حسابی پف کرده! این هم از حواس پرتیها و فراموش کردنهام!



