چهارشنبه 26 دی 1386


امروز اولین نصف قرص آرامبخشم رو خوردم. قبل از برگشتن پسرم از مدرسه خوردم که برای خطاهاش کمتر داد و بی‌داد کنم! کمی خواب‌آلوده شدم. اما حس می‌کنم آرومتر بودم. نمی‌دونم به خودم القا می‌کنم که آروم شدم یا واقعا اثر قرصه. دکتر فقط ۱۵تا قرص برام نوشته! به نظرم خیلی کمه! یعنی فقط برای ۱۵ روز من آروم خواهم بود؟!
خیلی خوب می‌دونم که می‌تونم ـ ولی خیلی خیلی سخت می‌تونم ـ رو اعصابم مسلط بشم، چند نفس عمیق بکشم و موقعی که حس کنم دیگه منفجر خواهم شد، برم دستشویی و یا خودم رو با کاری مشغول کنم تا آروم بشم. اما این روزها خیلی سخت می‌تونم خودم رو کنترل کنم. می‌خوام استراحت کنم، شاید قویتر بشم.
دوباره ورزش رو از دیروز شروع کردم. خیلی دلم می خواد شکمم مثل بعد از بچه دومم باز صاف و یکدست بشه. بعد از بارداری دخترم که بزرگ بود و با فاصله کمی از دومین فرزندم به وجود اومد، شکمم مثل قبل برنگشت. می‌دونم می‌تونم با ادامه ورزشهای خاص شکم، ماهیچه‌های این منطقه رو باز سفت کنم. اما ادامه دادن برنامه‌هام، مهمترین قدم در موفقیتم هست که با وجود کارهای زیاد و مسئولیتهای سه فرزندم نیمه کاره می‌مونه!

چهارشنبه 26 دی 1386


طبق برنامه‌م کتاب هفت عادت مردمان موثر از استفان کاوی رو شروع کردم به خوندن. خیلی جالبه. مطالبش تا الان که ۳۲ صفحه‌ش رو خوندم، دقیقا حالت مشابهی رو که در زندگی‌م به عنوان یک زن و یک مادر تجربه‌ش کردم؛ توصیف می کنه.
(دیدگاهمان به این بستگی دارد که در کدام نقطه نشسته یا ایستاده‌ایم.)
این جمله خیلی مضمون پرباری داره.
من تجربه‌های خودم رو می‌خوام بگم:
وقتی یک دختر ۲۲ ساله شاغل بودم، ظهر که می‌شد، به بچه دو ساله دو همکارم که با هم ازدواج کرده بودن ناهار می‌دادم. اینقدر با حوصله بودم و از این کار لذت می‌بردم! مادر و پدرش می‌ذاشتنش پیشم و می‌رفتن برای صرف ناهارشون و من با کمال مهربانی و حوصله به این بچه غذا می‌دادم که پدر و مادرش کلی خوشحال می‌شدن از اینکه در نهایت بچه‌شون بدون هیچ گریه و دردسری همه ناهارش رو تموم کرده!
خودم هم پیش خودم فکر می‌کردم چه پدر و مادرین اینها! بچه به این معصومی رو حوصله ندارن درست و حسابی غذا بدن!
حالا خودم بعد از اولین بچه‌داریم، از تجربه خستگی و کلنجار رفتن با همه نوع مشکلات زندگی و بچه‌داری، دقیقا همون حالت اون زوج رو پیدا کردم! فقط می‌خوام بچه‌هام غذاشون تموم بشه و اصلا از وقتی که صرف غذا دادنشون می‌کنم لذتی نمی‌برم! و از خدامه یکی پیدا بشه بهشون غذا بده!
تجربه‌دیگه‌م: برای من تا الان خیلی مهمه بچه‌هام مرتب و تمیز باشن؛ مخصوصا بیرون از منزل. همیشه از دیدن بچه‌هایی که نامرتب بودن و یا وقت سرما بدون کلاه و پوشش مناسب با پدر یا مادرشون همراهن متعجب می‌شدم که آخه این پدر و مادر چرا اینقدر بی‌فکرن بچه‌شون رو با این سروضع می‌یارن بیرون.
حالا خودم؛ بچه اولم خیلی حرف گوش کن و آروم بود و به هر سازم می‌رقصید! اما بچه دومم! اصلا! برای بردن پسرم به مدرسه که آماده‌شون می‌کنم؛ همه این لباسهای گرم مثل دستکش و کلاه و شال رو که می پوشنمشون، بچه دومم همه رو نیمه راه در می‌آره و اصلا حاضر نمی‌شه بپوشتشون! مطمئنا مردمی که از کنارم رد می‌شن، مثل من ِ قبلی کلی من رو سهل انگار و بی‌فکر توصیف می‌کنن!
و یا خیییلی حالتهای دیگه‌ای که خیلی زیاد تجربه‌کردم و تغییر کردم.
خیلی تغییر کردم!

سه شنبه 25 دی 1386


طبق برنامه‌م قرآن می‌خوندم که به این آیه از سوره حجر رسیدم: قال رب فانظرنی الی یوم یبعثون. این آیه از قول شیطانه که از سجده در برابر آدم خودداری می‌کنه و بعد از لعنت شدن، از خدا تا روز قیامت مهلت می‌خواد. این آیه از آن جهت توجه من رو جلب کرد که مسیحیان مردن انسان رو یکی از تاوانهای گناه نافرمانی آدم و حوا میدونن؛معتقدن درد و رنج و مریضی و مرگ بعد از اولین نافرمانی انسان برای آدم و فرزندانش اومد. این اعتقاد کاملا با عدل الهی مغایرت داره که همه انسانها برای نافرمانی و بی‌تجربگی آدم، پدرشون مواخذه بشن! حرف شیطان در این سوره، قبل از داستان نافرمانی آدم در بهشته، یعنی از قبل روزی برای بعثت انسانها تعیین شده. پس وجود مرگ برای وارد شدن به عالم دیگه‌ایه که خداوند برای انسان تعیین کرده لازمه نه برای گناه اول آدم!

می‌خوام این آیه رو برای همسایه مسیحیم بگم. هفته پیش اومده بود پیشم، در بین حرفهامون از حلال و حرام بودن گوشت نزد مسلمانان و یهودیان می‌گفتیم که من یکی از شرایط حلال بودن گوشت رو خارج شدن خون گفتم؛ این خانم هم گفت :در کتاب انجیل هم چنین دستوری هست اما وقتی مسیح همه گناه عالمیان رو با خودش برد!، ما انسانها آزاد شدیم که هر کاری بخوایم بکنیم. می دونی میخوام یک چیز بهت بگم- با تردید می‌گفت- همین روزهای کریسمس دوستم برام بلاد پودینگ اورد که این نوشیدنی خون حیوانه پخته شده‌ست با اضافاتی مثل ادویه و نمک و ... خیلی خوشمزه‌ست. همسرم مرتب به من می‌گفت از کجا می‌دونی این خونه چه حیوانیه! شاید سگ یا میمون باشه که از مغازه‌های چینی اورده باشن! اما من گفتم تو کاریت نباشه، خون این حیوانات نیست!
گفتم: مگه نمی‌گی تو انجیل این شرط اومده، پس چرا خوردی؟
جواب داد: بعد از به صلیب کشیده شدن مسیح، من آزادم به اختیارم هر کار بخوام بکنم.
گفتم: ولی خالقت به خوب و بدت آگاهتره تا خودت! وقتی تو کتاب مقدس اومده، تو بهتره که رعایت کنی!
حرفهامون طولانی شد و از این ور به اون ور رفت و اون قصه آدم و حوا در بهشت رو گفت که چطور شیطان فریبشون داد: خدا در اون زمان در بهشت نبود!
گفتم: چطور نبود خدا همیشه همه جا هست!
گفت: نبود دیگه، فکر کن رفته بود دستشویی، این رو به عنوان مثال می‌گم؛ حالا حتما که نرفته بود دستشویی اما کاری داشت و از بهشت خارج شد و شیطان هم کار خودش رو کرد. مثلا تو به عنوان یک مادر در خونه هستی اما می‌ری دستشویی و نمی‌بینی بچه‌هات چه می‌کنن!

دیگه حالا بحث من هم باهاش فایده نداشت. من هم نمی‌خوام رابطه‌ش با من قطع بشه. زن خوبیه، دوستش دارم. بارداره الان. همیشه به من سر می‌زنه و با هم حرف می‌زنیم که معمولا حرفهامون یکجوری به این نقاط حساس دینی می‌رسه!

خوشحالم که امروز این نکته از قران رو کشف کردم. خیلی خوشحال می‌شم وقتی سوال یا نکته‌ای خاص، هنگام خوندن قران به ذهنم می‌رسه. چون معمولا با دقت نمی‌خونم و فقط می‌خونم! امروز این نکته خیلی امیدوارم کرد که دینم چقدر کامله!

در ادامه این آیه از سوره حجر یک آیه دیگه هم اشک رو به چشمم اورد و واقعا ارزو می کنم من هم از اهل بهشت باشم: و نزعنا ما فی صدوروهم من غل اخوانا علی سرر متقابلین.
چقدر زیباست وقتی حسد و کینه و بدی از سینه انسان خارج می‌شه و نگاهها پاک پاک می‌شه!


سه شنبه 25 دی 1386


دیشب تنهایی رفتم خرید. برای خودم یک سالنامه گرفتم و شروع کردم به نوشتن برنامه‌هام. در رأسش مطالعه کتاب و قرانه. امیدوارم بتونم ادامه‌ش بدم. هنوز نذر ختم قرانم رو کامل نکردم. خیلی دوست دارم شروع به طراحی کنم، اما هنوز دافع خوبی ندارم.

خواب بودیم که پسرم اومد و خواست کنارمون بخوابه. علت رو که پرسیدم جواب داد ساعت اتاقش نیست و اون نمی‌تونه وقت رو ببینه و ممکنه برای مدرسه دیر بیدار شه! خیلی خوشم اومد! یک بچه ۷ ساله چقدر زمان براش مهمه!
ساعت اتاقش توسط برادر ۳ ساله‌ش افتاده پشت میز و در اوردنش سخته. همیشه نگرانه که نکنه نتونه از عهده کاری بر بیاد یا دیر برسه! باید سعی کنم از اینطور نگرانی درش بیارم براش خوب نیست؛ نمی‌تونه آرامش داشته باشه.

 

دوشنبه 24 دی 1386


دیروز رفتم دکتر. تا اونجا که در تواناییم بود شرح حالم رو دادم. توصیف ناراحتیم، حتی برای خودم هم سخته، چه برسه به یکی دیگه و اون هم به زبان انگلیسی.
ده روزیه که حس می‌کنم مدام دچار یک نوع سرگیجه کوتاه مدت می‌شم. گوشهام و گلوم سنگینن؛ چشمهام بدون اینکه خواب آلوده باشن، سنگینن و پلکهام همش می‌خوان بیفتن! شدیدا عصبی می‌شم و نمی‌تونم تحمل اشباهات مکرر بچه‌هام رو بکنم...
نمی دونم چه‌مه؟ دکتر معاینه‌م کرد و گفت ظاهرا مشکلی ندارم. بعد کلی از همسرم و زندگیم پرسید؛ من هم گفتم که راضی‌م و حرف به پسرم رسید که عمل کرده و ممکنه باز هم عمل بخواد و...  دیگه اشکهام می‌ریخت و می‌گفتم.
دکتر کلی از وضعیت پسرم پرسید و با من همدردی کرد که اون هم یک مادره و خوب احساسم رو درک می‌کنه.
اصلا همه دلیل رفتنم به دکتر برای گرفتن قرصهای آرام‌بخش بود. بهش گفتم برام بنویسه.
می‌خوام امتحان کنم. شدیدا از برخوردهای تندم در این روزها با بچه هام ناراحتم. بدتر از اون احساس ندامت بعد از برخورد بدمه که همه شخصیتم رو خورد و خمیر می‌کنه! حاضرم هر کاری بکنم که از دلشون دربیارم. آخر سر هم که می‌بینم خیلی سخت می‌تونم از داد و فریادهام و عصبانیتهام جلوگیری کنم، می‌رم بغلشون می‌کنم و معذرت می‌خوام و شرح حالم رو می‌دم که چقدر دوستشون دارم و بهترینها رو براشون می‌خوام و بعد چندین بار می‌بوسمشون. پسر بزرگم با این کارم، بغض می‌کنه و اشکش در می‌اد و من واقعا پریشون می‌شم. چقدر مادر خوب بودن سخته!
چقدر جدیدا دستم رو می‌ذارم رو پیشونیم! صورتم اصلا شاداب نیست. حتی آرایش هم نمی‌تونه ورم زیر چشمم رو بپوشونه. انگار مدام در حال جنگم. یک جنگ بی پایان!
اما خیلی امیدوارم.

شنبه 22 دی 1386


دیشب اصلا نیت رفتن به حسینیه رو نداشتم. قرار بود همسرم و دو پسرم برن. وقتی آماده می‌شدن دخترم به همسرم آویزون شده بود و ولش نمی‌کرد. بهش گفتم: تو پیش من می‌مونی خونه. گفت: نه! بعد با لحن التماس گفت: فقط یکی! (یعنی فقط یکبار برم)
دیگه طاقت نیوردم و آماده‌ش کردم و من هم راهی شدم.
خوب شد رفتم!


پنجشنبه 20 دی 1386


می‌گفت: همسرم هر چی برای خودش می‌خونه، اون مطلب رو یکجوری به کارهای من که به نظرش اشتباهه ربط می‌ده. جدیدا داره کتاب چهل حدیث می‌خونه تا مثلا تغییر بکنه و زندگی بهتری داشته باشیم. اومده به من می‌گه اینجا نوشته که انسان برای پیشرفت و سلامتی اخلاق و روحش باید با غیر مسلمان و کافر دوستی نکنه! جواب دادم: آها دوستی نکنه اما صیغه بکنه! پسر ۱۸ ساله‌مون با این مجوز با یک دختر ۲۰ ساله غیر مسلمان ارتباط جنسی داره، اما حتما منظور این حدیث ارتباط جنسی نیست! فقط ارتباط دوستی من با دوستای غیر مسلمونم اشکال داره و جلوی پیشرفتم رو می گیره!

سه شنبه 18 دی 1386


الان ظهره که می‌نویسم. باجی سفیدم رفت! جفتش خیلی ناراحته! من هم خیلی ناراحتم! هیچ کاری براش نکردم. هیچیش نبود، امروز بدحال شد. پنج سال بود که داشتمش. با اولین پولی که از مراقبت از یک بچه به دست اوردم رفتم چهارتا باجی سفید و سبز و زرد و آبی با یه قفس بزرگ و خیلی قشنگ گرفتم. اون وقتها هم احساس تنهایی می‌کردم که گرفتمشون. فقط یه پسر دوساله داشتم. الان سه تا بچه دارم و با وجود این باجی‌ها خیلی وقتها باز احساس تنهایی می‌کنم!
به قول معصومه همه یکجوری تنهاییم!


سه شنبه 18 دی 1386


امروز صبح وقتی روکش قفس پرنده‌ها رو بر‌داشتم، سفیده بد حال بود. باجی سفیدم خیلی مریضه! جفتش خیلی سعی کرد ببرتش برای خوردن دون، اما اون نرفت! دلم گرفت! من هم کلی سعی کردم به طرف ظرف دون ببرمش، رفت اما نوک نزد!

سه شنبه 18 دی 1386


دیشب همسایه‌م برای تشکر از من ـ که دو هفته برای چند ساعت از پسرش مواظبت کردم ـ برای بچه‌هام کادو لباس اورده بود. خوشحال شدم که قدر دانی کرده اما از بی‌خبر اومدنش بدم آمد. معمولا همینطوره، یکهو می‌اد و در می‌زنه و بدون دعوت می‌اد تو. چرا من اینطور نیستم! خوب می‌بینی نیستم، حداقل با من اینگونه نباش! همینکه در رو باز می‌کنم سریع پاشو می‌ذاره داخل و خودش رو دعوت می‌کنه! شاید خونه مناسب اومدن نباشه، شاید من کار خاصی داشته باشم، شاید بخوام برم بیرون! چرا بعضی مردم اصلا ملاحظه ندارن و بعضی‌ها مثل من زیادی ملاحظه‌کارن؟!

خودم نخواستم پسرش بیاد، چون همش گریه می‌کرد. من هم اونوقت روز کلی کار دارم و نمی‌تونستم دربست با پسرش وقت بگذرونم. این بچه فقط وقتی من نماز می‌خوندم ساکت می‌شد! چون خانواده‌ش هم به روش دینشون نماز می‌خونن و اون می‌دونه که نمی‌شه اون وقت حرف زد، می‌نشست و با دستمال بینیش رو پاک می کرد. ملیتشون هندیه و فکر کنم مذهب هندو داشته باشن. این بچه سه ساله قشنگ بلد بود داخل دستمال فین کنه در حالیکه یکی از سوراخهای بینیش رو با انگشت می‌گرفت و از اون یکی سوراخه فین می‌کرد. من در تعجبم چرا پسر ۷ ساله من تا حالا یاد نگرفته! هر کاری هم می کنم یاد نمی‌گیره و به جای فوت، دماغش رو می‌کشه!

   1      2    >>