حسن ریوندی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 8 اردیبهشت 1391

در یکی از مطالبم حرف حلوای ختم اورده بودم و چند دفعه در وبگذر دیدم حلوا رو سرچ کردن و اون مطلبم هم دراومده. اما طرز تهیه حلوا توش نیست. فکر کردم خوب باشه حلوایی که من درست می‌کنم رو اینجا بنویسم تا استفاده بشه.
 

طرز تهیه حلوای شیر خشک: 


شیر خشک دو فنجان 

آرد گندم یک فنجان
روغن مایع یک فنجان
 

برای شیره حلوا
یک فنجان  آب

دو فنجان شکر  

پودر هل و زعفران کمی
  

آب و شکر و هل و زعفران را روی حرارت می جوشونیم تا کمی غلیظ بشه. می‌شه چند قطره آبلیمو هم اضافه کرد تا غلیظتر بشه. می‌‌گذاریم کنار تا کمی سرد بشه.
آرد و شیرخشک رو در دیگ دیگه‌ایی مخلوط کرده، روغن رو اضافه و روی حرارت متوسط مرتب هم می‌زنیم تا رنگ آرد پررنگ بشه ـ تقریبا قهوایی کم رنگ ـ  شعله رو خاموش می‌کنیم و شیره رو که سرد شده کم کم بهش اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم تا همه شیره به خورد آرد بره.   

بعد در ظرفهای مناسب می‌ریزم و روش رو با پودر نارگیل و گردو تزیین می‌کنیم.
قسمت سخت وقتیه که آرد و شیرخشک رو تفت می‌دیم که باید حواسمون باشه نسوزه. برای همین مرتب به همش می‌زنیم.
مشکلی که ممکنه در تهیه این حلوا به وجود بیاد اینه که ممکنه شیرخشک به صورت گلوله گلوله در بیاد که قبل از استفاده‌ش باید از الک رد بشه و یا آسیاب بشه.  که اگه فراموش کردید اینکار رو بکنید وقتی شیره رو به آرد اضافه می‌کنید این مشکل مشخص می‌شه. من معمولا  برای پنهان کردن مشکل بعد از اضافه کردن شیره، پودر نارگیل هم با حلوا مخلوط می‌کنم.

امیدوارم حلوای خوبی از زیر دستتون دربیاد و از خوردنش لذت ببرید.

چهارشنبه 30 فروردین 1391

 

برنامه‌ایی از جام‌جام دو ایران پخش می شه به نام روشنا. این برنامه واقعا مفید و پرمحتواست. دیروز کارشناس برنامه خانم خزعلی بودن و موضوع زندگی و روش تربیتی حضرت فاطمه زهرا (ع) بود. سوالاتی که مطرح شد سوالاتی بود که من همیشه در ذهن پرسوال و پریشانم داشتم اما به دلیل ناامیدی از جواب درست گرفتن، ازطرحش صرفنظر کرده بودم.
سوال بااین محتوا بود که: 

فرزندان حضرت زهرا چگونه تربیت شده بودن که اون سه شب پیاپی غذای افطارشون* رو به نیازمندانی که در خونه‌شون رو زدن دادن، شکایتی نکردن که چرا و به چه علت و چرا سه شب و ما گرسنه مونه و ... چرا بچه‌های ما برای برآورده نشدن توقعات لازم و نا لازمشون کلی گله و شکایت می‌کنند؟ 

 جواب خانم کارشناس:  

و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا. (سوره انسان آیه ۸) ** 

علی حبه دو تفسیر داره. یکیش اینه که طعامشون رو دوست داشتن و بخشیدنش و دومیش اینه که برای دوست داشتن خدا طعامشون رو دادن. فرزندان زهرا به گونه‌ایی رشد کرده بودن که از انفاق و بخشیدن لذت می‌بردن. در این خانواده مفاهیم بزرگی مثل انفاق و ایثار همیشه در زندگیشون نشون داده شده و فرزندان خیلی خوب معنی و جایگاهش رو درک کردن. 

نکته‌ قشنگ دیگری که خانم خزعلی اشاره کردن این بود که عشق سرشار حضرت زهرا و علی به فرزندانشون  باعث شده فرزندانشون بدون دریغ از اونها پیروی و حرف شنوی کنن و این از نتایج محبت فراوان و خالص به فرزندانه. این نکته رو قبلا که به داستان حضرت ابراهیم و پسرش  فکر کرده بودم، بهش رسیده بودم. محبتی که ابراهیم به اسماعیل کرده بود اونقدر بود که اسماعیل برای قربانی شدنش پیشقدم شد و پدرش رو برای امر خدا تشویق کرد.  

 

نکته دیگه این بود که ما ارزش و توجهی که باید به مفاهیم روحی و مذهبی بدیم رو در زندگی‌مون اجرا نمی‌کنم. مثلا ما برای اینکه فرزندمون مدرک بگیره و جایگاهی خوب در اجتماع داشته باشه، اون رو صبح به زور هم که شده برای رفتن به مدرسه و کلاسش بیدار می‌کنیم اما همین کار رو برای نماز صبح خوندنش نمی‌کنیم و یا به اون شدت نمی‌کنیم. 

این نکته خیلی حساس و ظریفی بود که خانم خزعلی عنوان کردن. واقعا عالیه. برای من درسه بزرگی شد. خیلی نکات خوبی یاد گرفتم. البته همه برنامه رو نتونستم ببینم چون پسرم مدرسه بدجوری خورده بود زمین و کف دستهاش و زانوهاش زخمی شده بود و به من زنگ زد و من رفتم مدرسه و نشستم کنارش برای دلداری دادنش. وقتی برگشتم نصف بیشتر برنامه اجرا شده بود.  

 

*در مورد هزینه تامین غذای افطار اون سه شب خانواده حضرت زهرا شنیدم که اون هزینه غذا رو از کار و دسترنج فاطمه تهیه کرده بودن. حضرت علی به درخواست فاطمه زهرا نزد یک یهودی می‌رن و ازش کار ـ فکر می‌کنم ریسیدن پشم بوده ـ  برای حضرت فاطمه می‌گیرن و می‌برن منزل. یعنی هزینه‌ش هم راحت به دست نیومده بود.

 

**موقع نوشتن این مطلب تلویزیون رو روی برنامه های رادیویی ماهواره شبکه رادیو قرآن کشور عمان گذاشته بودم. وقتی به این آیه مبارک رسیدم می‌خواستم برم قرآن بیارم که از درست نوشتنش مطمئن بشم، درست همون موقع دقیقا همون آن این آیه از زبان قاری خونده شد. واقعا اشک ریختن کمترین کاریه که هنگام فهمیدن شان و مرتبت اهل بیت نزد خدا می‌تونیم داشته باشیم. 
شاید سوال بشه براتون که چرا رفتم سراغ رادیو عمان و نرفتم سراغ رادیو قرآن ایران! برای اینکه معمولا در رادیو قرآن ایران سخنرانی و برنامه‌های اخبار و مسابقه بیشتر از پخش تلاوتهای قرآنی پخش می‌شه!
 

امیدوارم شمایی که این مطلب رو می‌خونید هم به اندازه من و یا بیشتر از این نکته‌های قشنگ استفاده کنید. 

 

سه شنبه 22 فروردین 1391

 

مدتیه فکر می‌کنم یک روزی این صابونها و ضدعفونی کننده ها رو می‌گن برای محیط زیست زیان اوره چون تعداد زیادی باکتری مفید رو از بین می‌بره. از بس دستم رو با صابون و مایعهای ضد عفونی کننده می‌شورم به این احتمال رسیدم که شاید همه این روشها و پیشگیریها خطای علمی‌ست. این موضوع با تمیز بودن متفاوته. شاید همین اب برای تمیز کردن کافی باشه.


 

خیلی وقته که دلم یک استاد خصوصی می‌خواد. استادی که همه چیز رو به من آموزش بده. طرز صحبت کردن، خندیدن، معاشرت، تربیت، نگاه کردن و هر چیزی که کمکم کنه آدمتر بشم.
این استادم هم اونقدر خوب بود که هیچ وقت من رو با خودش مقایسه نمی‌کرد.  

 

پنجشنبه 17 فروردین 1391

 

داشتم برای دختر شش ساله م از کتاب دینی مدرسه ش داستانی می خوندم که برای خودم هم تازگی داشت. داستان فرشته ایی به نام فطرس که به خاطر سرپیچی از فرمان خدا -حالا به هر نحوی - بالهاش رو از دست داده بود. هنگامی که امام حسین متولد شد، جبریل برای عرض تبریک به پیامبر به سوی زمین فرود آمد و در راه فطرس هم همراهیش کرد. فطرس از پیامبر خواهش کرد که از خدا بخواهد او را ببخشد و بالش رو برگرداند. پیامبر از فطرس می خواد که به گهواره امام حسین دست بزند و.... خداوند فطرس رو می بخشد و بالهایش رو به او برمی گرداند.  

وقتی به اخر قصه رسیدم  تحت تاثیر ماجرا بغضم گرفت اما خودم رو کنترل کردم که اشکهام نریزه که دیدم دخترم سرش رو برده پایین و داره موهاش رو از صورتش کنار می زنه.  

موهاش رو کنار زدم و دیدم چشمهاش پراز اشکه.  

پرسیدم چی شده موهات رفت داخل چشمهات؟  

با خجالت و لبخند جواب داد نه این داستانها بعضی وقتها یک جوریه که اشک می اد تو چشمام!  

بغلش کردم و ادامه دادم که ما هم برای رسیدن به نیازها و حل مشکلاتموم وقت دعا، اهل بیت رو یاد می کنیم واز خدا می خوایم که به خاطر پاکی و خوبی هاشون ما رو ببخشه و مشکلمون رو حل کنه.  

 

خدایا بچه هام رو محب اهل بیتت کن. 

جمعه 26 اسفند 1390

 

دیروز دختر شش ساله‌ م در حالی که کلی قربون صدقه م رفت گفت که بعد از خدا من رو بیشتر از همه دوست داره و پرسید که من کدوم بچه م رو بیشتر از همه دوست دارم.  

بهش گفتم: اولی رو بخاطر اولین فرزند بودنش و مادر شدنم دوست دارم، دومی رو بخاطر برادر شدنش و تو رو به خاطر سومین و دختر بودنت.  

چشمهاش پراز اشک شد . سعی کرد بغضش رو با خنده پنهون کنه. گفت یعنی من سومین نفرم که دوستم داری؟ و صورتش رو در بغلم پنهان کرد. می خواست در لیستم اولین نفر باشه.
واقعا گریه م گرفت! چقدر حساس! کلی قربون صدقه ش رفتم . بوسیدمش و بهش گفتم که چقدر دوستش دارم و چقدر خداروشکر می کنم که دختری به این خوبی به من داده... تا کم کم جاری شدن اشکهاش بند اومد.
دختر خوبی دارم. خیلی باهوش و با احساس.  

خدایا شکرت  

 

حال و روزم زیاد خوب نیست. تصمیم دارم دیگه نرم سرکار. البته این کاری که الان می کنم. اگه کار خوبی پیدا کنم می رم. به پولش احتیاج دارم.  حال و روز بدم هم مقداریش به همین کارکردنم ربط داره.  

ارتباطات دوستانه مثلا صمیمانه کاناداییم رو دیگه ندارم. یکجورهایی ادم ترس شدم نمی دونم این اصطلاح درسته یا نه اما از ادمها فرار می کنم. تا کسی نیاد سراغم و مجبور نشم نمی رم سراغ کسی.  خیلی هم سعی می کنم یکجوری این حالتم رو منکر بشم برای همین این هفته که برای تعطیلات یک هفته ایی بچه ها خونه بودم اول زنگ زدم به خانمی که مادر دوست پسرمه و تو بیمارستان با هم اشنا شدیم، و خواستم با پسرش بیاد منزلمون جواب نداد من هم پیامی براش نذاشتم. بعد به پسرم گفتم دوستش رو دعوت کنه منزلمون. احتمال دادم مادرش برسوندش وخودم رو برای دعوت کردن مادرش به چای اماده کردم. دلم می خواست بیشتر باهاش اشنا بشم. بعد از صرف وقت دو ساعت و نیمی که به حرفهای خوب گذشت، با خانم دکتر متواضع و خیلی فهمبده ایی آشنا شدم. از اشنا شدنم باهاش خوشحالم اما در ادامه دادن ارتباط کند عمل می کنم. می ترسم. 

 

دیگه اینکه باز مریض شدم و امروز قرصهای انتیبیوتیکم رو تموم کردم. امیدوارم کارم به عمل دیگه ایی ختم نشه.

 

امدن بهار زیبا بر شما مبارک باشه. از صمیم دل دعا می کنم در این سال ستمکاران بیشتری از دنیا برن و  ظلم کمتری در حق مردم دنیا بشه.

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>