Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 14 تیر 1387


دیروز سه‌خواهر با ترجمه فارسی کتاب مقدسشون به اسم مورمون اومدن منزلمون. اول از همه اجازه دعا کردن خواستن و بعد اجازه سرود خواندن. من هم اجازه دادم! از من که چیزی کم نمی‌شه با این اجازه دادنها!
بعد کتاب رو به من دادن و شروع کردن به شرح داستان پیامبرشون که چطور در سال ۱۸۲۳ با خود خدا روبرو شده و مستقیما صحبت کرده.
سوال کردم خدا رو چطور دید؟ 
جواب دادن مثل یک مرد دید.
گفتم هیچ پیامبری خدا رو در طول حیاتش ندید! 
گفتن چرا! موسی دید!
گفتم اون فقط خواست که ببینه اما توانای دیدنش رو نداشت و از هوش رفت.
گفتن که در کتابشون آمده که خدا رو دید!
گفتم این نظر کاملا مخالف نظریه اسلام در مورد وجود خداست و خدا جسم نمی‌تونه باشه چون نیازمند خواهد بود.
گفتن جسم خدا با جسم بشر متفاوته و از نوع کامله و به غذا و آب و ... محتاج نیست.
گفتم برای همه پیامبران و برگزیدگان، فرشته‌ها به صورت مردی نازل می‌شدن همونطور که برای مریم نازل شد.
گفتن برای پیامبرشون خدا به صورت مرد ظاهر شد و به همین خاطر بود که بیشتر مردم از این پیامبر رو برگردوندن و یا آزار و اذیتش کردن چون اون رو دروغگو می‌دونستن که می‌گه خدا رو دیده و گفتن که این پیامبر در یک روستا زندگی می‌کرده و بی‌سواد بوده و نمی‌تونسته از خودش این حرفهای زیبا و با معنی رو در بیاره. 
گفتم محمد هم بی‌سواد بود و قرآن بهش وحی شد.
خلاصه اونها گفتن و من گفتم.
بعد من رفتم سر اصل مطلبم که شما نه دین من رو می‌شناسید و نه می‌دونید که اعتقادات و شیوه زندگی من چیه که بدونید نقطه ضعفهام چیه، پس چرا می‌خواین دینم رو عوض کنم و به دین شما روی بیارم!
گفتن ما می‌خوایم تو رو در سعادتی که بسر می‌بریم شریک کنیم.
گفتم من هم اونقدر دینم رو کامل و زیبا می‌دونم که واقعا خیلی دلم می‌خواد دیگران رو هم به این دین دعوت کنم.
لبخند زدن و گفتن سعی کن بیای کلیسامون ما مسلمونهای زیادی دیدیم که با اومدن به کلیسامون روح خدا رو در بین دعا کننده‌ها و در فضای اون حس کردن.
گفتم همه ما انسانها با ورود به مکانهای مقدس نماز و دعا احساس خوبی پیدا می‌کنیم و این در همه ادیان مشترکه. به دعا کننده و نماز خوان ربط داره که چطور با خدا صحبت می‌کنه نه به دینش.
گفتن موافقیم.
گفتم ممکنه اگه بیاین نماز خوندن من رو که در بین سرو صدای بچه‌هام می‌خونم ببینید، هیچ نشانه از روح زیبای بندگی و خضوع در نمازم پیدا نکنید اما همین نماز رو اگه انسان بهتر و معتقدتر از من بخونه شما رو تحت تاثیر قرار می‌ده.
گفتم من چطور می‌تونم دینم رو تغییر بدم؟
گفتن با توضیخاتی که از ما در مورد دینمون می‌شنوی.
گفتم و البته با مقایسه این توضیحات با دینم بتونم نقطه بالاتر و روشنتری از دینم پیدا کنم.
گفتن درسته.
گفتم پس نباید ناراحت بشید اگه من در مورد هر مسئله کوچیکی که شما توضیح می‌دید من اون رو با احکام دینم مقایسه کنم و بعد نتیجه گیری کنم.
گفتن درسته.
بعد اومدم قصه همسایه‌م رو در مورد آدم و حوا با حالت ناباوری تعریف کردم و نظر اسلام رو در باره‌ش توضیح دادم که با کمال تعجب دیدم اینها هم همون اعتقاد رو دارن و من رو برای خوندن این قسمت از کتابشون تشویق کردن تا دفعه بعد صحبتهامون در این مجال ادامه پیدا کنه!
 

دوشنبه 10 تیر 1387


جمعه بعد از ظهر در زدن. دو دختر جوان بودن که برای تبلیغ یک دین جدید اومده بودن. یادم نیست اسم دین چی بود اما به قول خودشون دین مسیحیت اصلیه که پیامبرش در قاره آمریکا ظهور کرده و چون خدا هیچ وقت بنده‌هاش رو بدون پیامبر نمی‌ذاره الان هم پیامبری در کشور آمریکا هست که اسمش رو اگه درست یادم باشه تامس معرفی کردن، وجود داره که به همه جای دنیا برای راهنمایی مردم سفر می‌کنه. تصویرش رو هم نشونم دادن که یک آقای سفید پوست و بور و چشم رنگی و کت پوشیده و کروات زده بود. این گروه به انحراف کتابهای مقدس تورات و انجیل ایمان دارن اما مسئله کتابشون رو سوا می‌دونن چون پیامبرش هنوز زنده‌ست و وقتی هم از دنیا بره، یک پیامبر دیگه برای مراقبت از این کتاب و راهنمایی مردم ظهور می‌کنه. این خانمها خودشون رو خواهر معرفی می‌کنن و البته مثل خواهران مقدس یا راهبه‌هایی که ما دیدیم و می‌شناسیم نیستن؛ یعنی موهاشون رو نپوشوندن و آرایش کردن و لباس عادی مرتبی پوشیدن. جالب اینجاست که فکر کردن من یهیودی هستم! این رو به خاطر داشتن سه فرزند و لباس ساده‌م (که همیشه ساده نمی‌پوشم) و موهای دم اسبیم و صورت بدون آرایشم (که باز هم همیشه اینقدر ساده نیستم)، اینطور تصور کردن. زنهای یهودی‌ ملتزم به دینشون معمولا ظاهری این گونه دارن و معمولا بیشتر از دو فرزند دارن!
قرار شد این هفته با ترجمه فارسی کتاب مقدسشون بیان سراغم و من سوالات زیادم رو که اونها وقت پاسخ دادنش رو نداشتن، مطرح کنم. قبلا با دین شاهدان یاهوه آشنایی نسبی پیدا کردم، می‌خوام بدونم چه تفاوتهایی بین این دو وجود داره.

چهارشنبه 5 تیر 1387


امروز روز آخر مدرسه‌ پسرمه و امروز روز تولدشه. امروز روزیه که من برای اولین بار مادر شدم و بهترین روز زندگیم رو تجربه کردم.

دیروز همسرم جریان منتقل شدنمون از این منطقه رو به مدیر مدرسه پسرم خبر داد. برای من خداحافظی از مدیر و معلم‌های پسرم سخته. از همسرم خواهش کردم که این روز آخر رو خودش بره مدرسه و پسرمون رو بیاره خونه. ترجیح می‌دم بدون خداحافظی برم و یا غیر مستقیم وداع کنم.
توی این ساختمونمون همسایه‌های خوبی دارم که واقعا برام سخته ازشون خداحافظی کنم. ترجیح می‌دم حتی نگم دلم براتون تنگ می‌شه چون اوردن این کلمه اشک رو هم به چشمام می‌آره. بعضی وقتها هم حتی اگه هیچ احساس خوبی نسبت به شخصی نداشته باشم با این کلمات و خداحافظی، اشکم جاری می‌شه و بعضی وقتها هم برعکس!

برای تولد پسرم تصمیم گرفتم که به شکل متفاوتتری این روز رو براش برگزار کنم. قرار شد همسرم ببردش سینما. فقط خودش و پدرش. این اولین باره که می‌ره سینما. یک فیلم کارتونی جدید از یک خرس. امیدوارم از این فکر استقبال خوبی بکنه. امیدوارم بحث نکنه که بازی دی‌اس جدید می‌خواد و من دوباره بهش تذکر بدم که برای هدیه گرفتن توقعی نداشته باشه و هدیه دهنده هستش که تصمیم به دادن چه چیزی می‌گیره نه هدیه گیرنده! البته مطمئنم که بعد از رفتن به سینما و حال و هوای یک مکان جدید و دیدن فیلم کارتونی و بودن تنهایی همراه پدرش، احساس خوبی بهش خواهد داد اما باز هم می‌دونم که قبلش بهانه خواهد گرفت.

آموزش استفاده ازتوالت برای دخترم کم‌کم مثمر ثمر شده و اون خیلی خوشحاله که دیگه پنبه ریز نمی‌پوشه و لباسش رو خیس نمی‌کنه.

تازگیها خیلی افکار خاص تو ذهنم به وجود می‌آد که هیچ دوستی اونها رو نمی‌شنوه و نخواهد شنید. اینطور احساس قدرت بیشتری می‌کنم. ممکنه هر نوع فکری در ذهن به وجود بیاد که در همون لحظات، احساس غرور و خوشی رو سبب بشه و بعدها برعکس احساس ندامت و مسخرگی! همون بهتر که مخفی بمونه! از خدا که هیچ چیزی پنهان نیست!


دیشب این آهنگ رو از همایون می‌شنیدم. شما هم گوش کنید.
دلم می‌خواست یک مادر وبلاگم رو می‌خوند!

جمعه 31 خرداد 1387


این روزها خیلی چیزها تو ذهنمه که اونقدر پراکنده و مختلفه که نمیتونم درست و حسابی در موردشون بنویسم. همینجوری یه مروری به بعضی‌هاش می‌کنم:

از همسرم چند روزه ناراحتم. ناراحتیم از شبی شروع شد که اون داشت همراه پیراهنهای دیگه‌ش، پیراهن جدید کادویی من برای تولدش رو هم اتو می‌کرد و غر می‌زد که این پارچه‌ش بده و همه تاها روش مونده و اتو نمی‌شه و ... من به دل گرفتم اما چیزی نگفتم تا دو شب پیش که براش شربت طالبی بردم. یککم خورد و گفت: مزه‌ش یکجوریه انگار خرابه! ایندفعه من بنا به اوضاع و احوالات هورمونیم و خستگی زیادم نتونستم ساکت بشم و جواب دادم: تو هر چی برات میارم و درست می‌کنم، ازش یه ایرادی می‌گیری! این از شربت، اون هم از پیرهن هدیه تولدت! جوابی نداد.

دوشنبه امتحان رانندگی برای بار دوم داشتم که آخرین شانسم بود و هر چی که معلمم به من یاد داده بود اصلا به کارم نخورد. اینقدر ایراد گرفت از رانندگی‌م که آخر سر که می‌خواست برگه گزارش قبولی یا ردیم رو می‌داد من بدون نگاه کردن به برگه اشکهام ریخت و همه ماشینهای اطرافم که اونها هم منتظر امتحان دادنشون بودن متوجه من شدن. بعد به من می‌گه: ولی خطاهات به اندازه‌ای بود که به مرز رد شدنت نرسید و قبول شدی! من ناباورانه بدون نگاه به برگه‌ای که چند دقیقه همینطور به طرفم گرفته بود که بگیرم، گفتم: یعنی قبول شدم!؟ گفت: آره! حالا از ماشین پیاده شدم که برم داخل اداره همه نگاه‌م می‌کردن! من هم با افتخار با همون چشمهای قرمزم، سربلند رفتم تو و کارهای مربوط به کارت جدیدم رو انجام دادم. بعد که برگشتم منزل به معلمم زنگ زدم که خبر قبولیم رو تلفنی بدم، می‌شنوم که می‌گه: ها قبول نشدی؟ می‌گم که: زنگ زدم بگم قبول شدم! می‌گه: پس چرا گریه می‌کردی؟! من متعجب پرسیدم: مگه شما اونجا بودی؟ می‌گه: آره! 
امان از روان شدن سریع اشکهای من! قبل از این قضیه خیلی در کنترل روان شدنشون سعی کرده بودم، اما اونجا اصلا نتونستم.

یاددادن استفاده از توالت برای دخترم، به کاری شاق و خسته‌کننده تبدیل شده. الان سه هفته‌ست که شروع کردم و واقعا خسته و کلافه شدم! می‌گن آموزش دخترها راحتتره اما پسرهای من از دخترم چند ماه کوچیکتر بودن که من این کار رو یادشون دادم و در عرض یک هفته‌ای، دوهفته‌ای یادگرفتن. اما این دخترم با اینکه حرف زدنش خیلی خوبه و همه چیز رو سریع می‌فهمه و درک خوبی از مسائل اطرافش داره، تو این مسئله خیلی کنده! گذاشتنش رو توالت و آب‌کشیدن وسائل منزل، کمرم رو به درد اورده و از همه بدتر خستگی اعصابمه!

تقریبا یک ماه پیش برای یکی از دوستانم در ایران که در شرایط خوبی نبود، یک کارت تبریک همراه پول فرستاده بودم که تازه دریافتش کردن. اما پاکت نامه باز بوده و از صد دولاری هم خبری نبوده! خیلی ناراحت شدم. می‌دونم که فرستادن پول با نامه کار درستی نیست اما از همه بدتر اینکه پاکت رو از خود پستچی با این شرایط دریافت کرده بودن! یعنی در خود اداره پست چنین بلایی سر پاکت اورده بودن!

دیگه اینکه ماه آینده ما از این منزل و از این منطقه منتقل می‌شیم. من یک گلدون گل یاسمن گرفتم تا تو خاک حیاط خونه جدیدمون بکارمش. خیلی خوشحالم که خونه‌دار می‌شم ( الان هم هستم اما واحد آپارتمانیش ) خیلی دلم حیاط می‌خواست که توش سبزی خوردن و گل و درخت میوه بکارم. گرچه حیاطمون کوچیکه اما جا برای همه اینها خواهد بود. پسرم گربه می‌خواد و من نمی‌دونم با مسئله موها و اجابت مزاج گربه چطور می‌تونم کنار بیام! کنار اومدن من آسونتر از کنار اومدن با این مسئله برای همسرمه و من نمی‌دونم با قولی که به پسرم دادیم چه بکنم!

دو پسرمون رو برای سال آینده تحصیلی در یک مدرسه اسلامی خصوصی ثبت نام کردیم که هزینه ماهیانه‌ش نزدیک هزار دولار برای هر دوشون می‌شه که فعلا برای امسال از پولی که من ماهیانه برای بچه‌ها جمع کردم می‌شه پرداختش کرد اما برای سالهای بعد رو نمی‌دونم چه ‌می‌شه کرد. مخصوصا که قسط ماهیانه منزل و بیمه‌ش هیچ پس‌اندازی برامون نمی‌ذاره! من هم با وجود دختر کوچیکم نمی‌تونم کار کنم که کمکی کرده باشم!
خدا بزرگه!

این بود قسمتی از اخبار ِ افکار و مشکلاتم در این مدت! شما رو تا اخبار مشکلات و افکار جدیدم، به خداوند منان و بزرگ می‌سپارم!

شنبه 25 خرداد 1387


بعضی آدم بزرگهای بی‌بچه هیچ وقت به ذهنشون نمی‌رسه که چطور یادگرفتن از توالت استفاده کنن. برای همین وقتی کتابی در مورد آموزش بچه برای استفاده از توالت می‌بینن، براشون خیلی خنده‌دار و مسخره و بیجا می‌یاد! می‌ان عکس کتاب رو می‌گیرن و می‌ذارن تو وبلاگشون که چی: که این هم شد کتاب و این دیگه چه موضوع مسخره‌ایه و مگه اینکار هم یاددادن داره!
بعد من ِ مادر که الان برای سومین بار دارم این کار رو به فرزند سومم یاد می‌دم، وقتی یاد این وبلاگ و مطلبش می‌افتم، حرصم می‌گیره!
یادشون نمی‌آد که مادرشون و یا گاهی وقتها پدرشون چطور با صبر و حوصله و متوسل شدن به راههای عجیب و غریب، اینکار خیلی آسون رو یادشون دادن! یادشون نمی‌آد مادرشون بیشتر از یک ربع و احیانا نیم ساعت همراهشون در توالت می‌موند و براشون قصه می‌گفت و یا آب بازی می‌کرد تا اون جیش مبارکشون نازل بشه! یادشون نمی‌آد که چند جای منزل رو احیانا در این مدت نجس کردن! یادشون نمی‌آد که خارج از منزل چطور مادرشون برای یافتن توالت چه مکافاتی میکشید و یا نصف شبها از خواب بیدار می‌شد تا بد عادت نشن و جاشون رو خیس نکنن، بغلشون می‌کرد و می‌برد توالت! همه اینها کاملا یادشون نیست و اونقدر سرگرم کارهای به‌جا و بیجاشون هستن که حتی به اطرافشون هم توجه نمی‌کنن که چطور مادرها با شتاب و نگرانی، بدو بچه‌شون رو می‌برن دستشویی! به هر حال مقصر هم نیستن و یادشون نمی‌آد خوب!! زور که نیست!

خلاصه اینکه این روزها من مکافاتی دارم...
بعضی صبحها دخترم پنبه ریزش رو خیس کرده و چون پاهاش نجس شده می‌برمش حمام اونجا جیش کنه که پاهاش رو هم بشورم. این هم بهونه می‌آره که می‌خواد رو توالت بشینه! بهش می‌گم عزیزم پاهای تو جیشی شده، کثیف شده، نجس شده؛ اگه بشینی رو توالت، اون رو هم کثیف می‌کنی (توالت ما از نوع فرنگیه)، فقط الان که پاهات کثیفه می‌شینی توی حمام که جیش کنی؛ دفعه بعد که جیش داری می‌ذارمت رو توالت. فایده نداره... گریه و داد و بی‌داد که من حمام رو نمی‌خوام توالت رو می‌خوام! دیگه زبون خوش فایده‌ای نمی‌کنه و محکم می‌گم که همینجا جیش می‌کنی تا بشورمت و بیای بیرون! از اول صبح گریه و سر و صدای اون و حرص خوردن و کلافه شدن من!

آموزش دختر یک جور و آموزش پسر یکجور دیگه سختی داره. تا الان که پسرم نزدیک چهار سال داره، من باید همراهیش کنم چون ممکنه اونقدر جیش داشته باشه که وقتی می‌شینه رو توالت اونجاش رو درست نگیره و احتمال دیدن جیش رو در هر جای توالت داشته باشم و کارم چند برابر بشه. بزرگتره هم که هشت ساله‌شده هنوز باید بهش تذکر داد که کاملا بذاره جیشش تموم بشه تا خودش رو بشوره در غیر اینصورت احتمال دیدن یکی دو قطره جیش رو توالت وجود داره.

و من همچنان این معما برام حل نشده که چطور خیلی از مردم اعتقاد دارن هر چی بچه بزرگتر می‌شه پدر و مادر راحتتر می‌شن! منکه روز به روز خسته‌تر و کلافه‌تر می‌شم.

توصیه مادرانه: یک بچه و یا خیلی دو بچه داشته باشین، نه بیشتر! حالا اگه مثل من و همسرم غلط کردید و شد، دیگه غلط کردید و چوبش رو تا آخر عمر خواهید خورد. یعنی همینجوری چوب می‌خورید تا بمیرید!

پنجشنبه 23 خرداد 1387


بعضی وقتها برای بعضی آدمها از روی ظاهر و رفتاری که ازشون دیدی یک برداشت خوب می‌کنی و این وسط اگه کسی بیاد در موردشون انتقادی کنه، در نظرت غیبت می‌شه و با همه قدرتت سعی می‌کنی جلوش رو بگیری. بعد از مدتی حرفی می‌شنوی که همه تعریفها و برداشتهات در موردش فرق می‌کنه!
چند ماه پیش یکی از آشناهای اینجا رو که در کار خرید و فروش املاک هستش، برای فروش و خرید خونه انتخاب کردیم. با خانواده‌ش هم آشنایی داریم. شش‌تا بچه‌دارن که بزرگهاش در سن ازدواجن. خانمش خیلی به تعلیم و تربیت اسلامی بچه‌هاش اهمیت می‌ده و می‌شه گفت همه وقتش رو صرف رسیدگی به بچه‌هاش می‌کنه. حالا می‌شنوم که آقا رفته زیارت و می‌خواد دوباره ازدواج کنه چون خانمش بهش اهمیت نمی‌ده! حالا منظور از اهمیت چیه، نمی‌دونم!
کلا وقتی یک بچه متولد می‌شه، همه مسائل دیگه در خانواده رو تحت تاثیرش قرار می‌ده؛ شش‌تا هم باشن که دیگه مشخصه چی‌می‌شه! اگه یک مرد همراه تولد هر فرزندی، مسئولیتهای خاصی به مسئولیتهاش اضافه بشه، دقیقا می‌تونه همه تغییرات به وجود اومده رو در خانواده بفهمه و اونها رو به سهل انگاری و بی‌اهمیتی خانمش تحمیل نکنه. ساده‌ترینش اینه که معمولا خانمها با تولد هر بچه‌ای اتاق خوابشون رو از اتاق خواب همسر جدا می‌کنن تا آقای همسر با خیال راحت بخوابه و فرداش بره سر کار. در صورتی که به نظر من تا وقتی پدر در منزله، مسئولیت نگهداری بچه‌ها تقسیم می‌شه و اون هم باید در شب زنده‌داری‌ها سهیم باشه. دیگه این مرد فقط به خاطر بالا رفتن عدد بچه‌هاش و یا سهل انگاریش در کنترل بارداری، زنش رو متهم به بی‌اهمیتی نمی‌کنه؛ بلکه کنترل بارداری اول از همه بر عهده خودشه و  شرکتش در تربیت و تعلیم بچه‌ها و پی بردن به سختیهاش، اون رو از داشتن فرزندان بیشتر، منع می‌کنه.

خلاصه اینکه این خبر هم، کل تعریف و برداشتهای خوب و مثبت من از این شخص رو بهم ریخت! در حالیکه این برداشتهای من از این شخص هیچ ربطی به ازدواج مجدد هم نداشت اما فایده نداره دیگه، مادامیکه می‌خواد ازدواج دوباره بکنه، از نظر من سقوط کرده!
هنوز هم آرزو دارم که بی اساس بودن این خبر رو بشنوم. برای دختر بزرگشون خواستگار اومده و مطمئنا اگه این خبر درست باشه به خاطر اوضاع بهم ریخته این خانواده از این تجدید فراش، ازدواج این دختر هم تحت تاثیر منفی این امر قرار میگیره.
خدایا ما رو از خطر سقوط که شامل هر نوعش می‌شه، حفظ کن!

جمعه 17 خرداد 1387


ممکن هست پیش بیاد که با یکی آشنا بشی و برخورد خوب اولت، باعث احساس صمیمیت اون فرد با تو بشه. اما تو این احساس صمیمیت رو اصلا در خودت پیدا نکنی. برخورد خوبت هم یک برخورد عادی با هر شخص غریبه دیگه‌ای بوده. اما دیگه گیر می‌کنی؛تماس‌های تلفنی و دید و بازدید و صحبت کردن و درددل کردن و ادامه ارتباط به شکلی که اصلا تو خواهانش نیستی. اون فرد خیلی با معیارها و افکار تو فاصله داره. خودش هم متوجه این هست و تلاش می‌کنه که متفاوت تر بشه؛ اما برای تو اصلا فرقی نمی‌کنه!

اولین بار در مسجد باهاش آشنا شدم. تازه اومده بود اینجا و تازه عروس بود. همراه خانواده همسرش بود. با خانواده همسرش از قبل آشنا بودم؛ بنابراین برای تبریک گفتن، باهاش آشنا شدم. حرف زدیم و اون هم تازه یک نفر رو نزدیک سنش پیدا کرده بود. حرف از تفاوتهای مکانی و تاثیرش بر سلیقه‌ها زد و معتقد بود که در کشورهای شرقی، مردها موهای بلند زنها رو می‌پرستن و همسرش به خاطر متاثر شدن از محیط اینجا موهای بلندش رو اصلا دوست نداره و خواسته که کوتاهش کنه ـ اما من چنین اعتقادی ندارم بلکه فکر می‌کنم هر شخصی گرایشها و سلیقه‌های خاصی داره که محیط زندگی زیاد روش تاثیر نمی‌ذاره و ممکنه بعد از مدتی تغییر کنه ـ  من هم از موهای بلندش تعریف کردم چون واقعا موهای بلند رو بیشتر می‌پسندم... همین!

حالا که هشت سال از اون وقت می‌گذره من هنوز احساس یک دوست صمیمی و خوب رو باهاش ندارم. گرچه در این مدت خیلی حرفها و رازها و درددلها در بین من و اون گفته شده، اما من هنوز همون احساس رو دارم. حالا اگه این حالت در بین یک زن و مرد به وجود بیاد که به ازدواج بکشه، دیگه فاجعه‌ست واقعا!

اون هفته اومده بود دیدنم. توی اتاق خواب روبروی آینه ایستاده بود موهاش رو مرتب می‌کرد، من وارد اتاق شدم که با طعنه گفت: به‌به چه عکس قشنگی اون هم کنار تخت تو اتاق خواب! 
منظورش عکس من و دوست صمیمیم ‌بود. دوست صمیمیم این عکس رو برای تولد امسالم بزرگ کرده بود و گذاشته بود توی یک قاب که دورش نوشته:
 friend, laugh, good times, smile, fun
بعد از اینکه فهمید از طرف دوستمه گفت: هیچ کدومتون خوشکل نیستید نه تو نه اون!
گفتم: ما که هیچ کدوم نگفتیم که خوشکلیم!
هر دو لبخند می‌زدیم اما من خیلی خوب می‌تونستم احساس داخلش رو از لحن حرف زدنش و قیافه‌ش بفهمم.
دوست صمیمیم همراه این قاب و عکسش، یک شمع بزرگ سفارش داده بود که روش همون عکس گذاشته شده با تبریک تولدم؛ که واقعا خیلی خیلی قشنگه. با توجه به حساسیتش به دوستی ما، اون شمع رو داخل کمد گذاشتم. حالا به دوست صمیمیم که این حرفها رو زدم، ناراحت شد که چرا شمع رو پنهان کردم! بهش گفتم که معتقدم اینگونه دوستیها و صمیمیتها با غبطه‌ها و حسرتهای دیگران، ممکنه ضربه ببینه و بهتره که اظهار بعضی محبتها و احساسها در این مواقع مخفی بمونه تا این ارتباط زیبا، ادامه پیدا کنه.

توی این مدت خیلی سعی کرده به دوست صمیمیم نزدیک بشه اما برخوردهاش و صحبتهاش همیشه با طعنه و حسد بوده و من این وسط بد جوری گیر کردم! این عذاب وجدان هم رهام نمی‌کنه! بعضی وقتها فکر کردم که شاید واقعا دوستم داره. اون روز بعد از این صحبتها من در حین پذیرایی که سرم پایین بود این فکر یکدفعه اومد تو سرم و عمدا سرم رو اوردم بالا و دقیق توی چشمهاش نگاه کردم که داشت با نگاهش همه صورتم رو بررسی می‌کرد. توی نگاهش هیچ نشانه محبت پیدا نکردم؛ هیچ! اون هم من رو دوست نداره اما چون فعلا تنها کسی هستم که حرفهاش رو دقیق گوش می‌ده و راهنماییش می‌کنه، با من ادامه داده.

دوشنبه 13 خرداد 1387


بعضی ارتباطات کاری و موقت در زندگی، با وجود جاذبه‌ها و اشتراکات دوطرف، باعث تمایل به ادامه ارتباط می‌شه. 
اگه خواهان زندگی سالم و بی‌تنشی هستی باید سادگی کنی و رد بشی! مطمئنا با وجود همه خستگی‌ها و حسرت‌های در طول راه، در انتهای کوچه به دیدگاه بهتری خواهی رسید!

دوشنبه 6 خرداد 1387


پسر هفت ساله‌م جدیدا خیلی اشتباه می‌کنه. کارهایی می‌کنه که می‌دونه اشتباهه اما می‌کنه. و من از این موضوع واقعا ناراحتم. نسبت به برادر کوچکترش خیلی حساسیت داره و چندین بار علنا گفته که کاش این نبود! وقتی علت رو می‌پرسم، دلایلش اینه که به وسایلش دست می‌زنه و نمی‌ذاره درست بازیش رو بکنه.
یکبار در حضور مهمانها حرف از حساسیتش به بادام زمینی شد و چون همسرم ندانسته همراه آجیل، بادام زمینی هم گرفته بود؛ من مرتب به پسرم سفارش می‌کردم که مواظب باشه دست نزنه، گفت: کاش من به برادرم هم آلرژی داشتم تا از این خونه کلا می‌رفت!!
من با شنیدن این حرفش واقعا شوکه شدم! اینهمه حساسیت!
همون موقع بهش تذکر دادم که این حرفش اصلا درست نبود چون برادرش خیلی دوستش داره.

هر دفعه که اشتباهی می‌کنه ازش سوال می‌کنم: چرا اینکار رو کردی؟ با معصومیت خاصی جواب می‌ده: نمی‌دونم! من نمی‌دونم چرا اینکار اشتباه رو کردم! 
اوایل که این جواب رو می‌داد من کلافه می‌شدم که مگه می‌شه آدم بدونه یه کاری اشتباهه اما باز هم بره سراغش! ـ گرچه ما بزرگترها هم از این غلطها خیلی می‌کنیم ـ یکبار عقلم یاریم کرد و یاد غلطهای بچگیم افتادم. هشت یا نه ساله‌ بودم که همراه پسرهای همسایه‌مون می‌رفتیم تو ساختمونهای پنج طبقه اطراف و از پله‌ها بالا می‌رفتیم و در راه هر چی دمپایی و کفش می‌دیدم برمی‌داشتیم و وقتی به آخرین طبقه می‌رسیدیم از اون بالا دمپایی کفشها رو یکجوری می‌نداختیم که مستقیم بره پایین و با برخوردش به نرده راه‌پله‌ها صدا در بیاره! و یا دمپایی کفشها رو بر می‌داشتیم و بیرون از ساختمون در بین چمنهای بلند اطراف پرتشون می‌کردیم و یا از پایین همه زنگهای ساختمون رو یکی‌یکی تندتند می‌زدیم و در می‌رفتیم و از دور منتظر می‌مونیدم که ساکنین بیچاره یکی یکی سرشون رو از پنجره بیرون می‌اوردن و صدا می‌کردن کیه! و ما از ته دل از همون دور می‌خندیدیم! اون وقتها اف اف نداشتن. حالا من اینقدر معصوم بودم اونوقتها و اصلا هم ساکنین اون ساختمانها رو نمی‌شناختم و از این غلطها می‌کردم! بعدش هم اصلا دچار عذاب وجدان نمی‌شدم! اگه یکی از من می‌پرسید که چرا اینکار رو می‌کنم حتما جوابم نمی‌دونم بود!

صد رحمت به پسرم!

پنجشنبه 2 خرداد 1387


دیشب یک خانم چینی اومده بود منزلمون برای تنظیم حساب پس انداز هزینه دانشگاه برای آینده بچه‌هامون.
وقتی توضیحاتش رو تموم کرد و فرمها رو پر کرد، براش یک لیوان آب پرتقال اوردم، این هم زیادی صمیمی شد و گفت: منطقه‌ای که شما توش زندگی می‌کنید، خیلی سیاه پوست داره...
حرفش رو عمدا قطع کردم که موضوع رو عوض کنم: چینی و اسپانش هم خیلی داریم.
با تعجب نگاهم کرد و بی‌اعتنا به حرفم ادامه داد: سیاه‌ها ترسناکن نه!
لبخند زدم و گفتم: ولی نیستن!
ـ اوه، آره سیاه‌های کانادا به هر حال قابل تحمل‌تر از سیاه‌های آمریکان! من وقتی اونجام خیلی می‌ترسم چون همه‌شون مسلحن!
ـ آمریکاییها چه سفید و چه سیاهشون می‌تونن با مجوز سلاح داشته باشن!

دیگه باید می‌رفت. خیلی پرحرفی کرده بود.

روی میز لیوانش نیمه تموم مونده بود. کاش تمومش کرده بود. آب پرتقالش رو با حرص ریختم تو ظرف‌شویی. از اینکارم و از اینکه میهمان غذا یا نوشیدنیش رو نیمه تموم بذاره و بدتر از همه از این همه نژاد پرستی بیزارم!

من امروز ناراحتم!