چند هفته پیش پسرم از من خواست جامدادی جدیدی براش بگیرم. از جا مدادی قبلیش پرسیدم، با احتیاط بهم گفت که شکسته. پرسیدم چطور شکسته، تعریف کرد که: همکلاسیهاش بهش گفتن روزی که همراه من برای وقت دکترش از مدرسه خارج شده، معلم دینیشون چون دیده نیکمتش بهم ریختهست، جا مدادیش رو شکسته!
ناراحت شدم و توی کتاب یادادشتهای تکالیفش برای معلمش نوشتم که میخوام بهم زنگ بزنه. بهم زنگ زد و من مشکل رو گفتم و ازش خواستم حتما با معلم دینی در این مورد صحبت کنه و بفهمه قضیه چیه. گفتم میخوام پسرم در جریان علت گم شدن و یا شکستن وسایلش قرار بگیره. معلمش هم تایید کرد و اضافه کرد که پسرم چیزی در مورد این مشکل بهش نگفته.
چند روزگذشت و یک روز پسرم از مدرسه که برگشت تعریف کرد که معلم دینی ازش در این مورد معذرت خواسته و گفته که در حین نظافت نیمکتش، جامدادی افتاده و شکسته و اون هم مدادرنگیها رو داخل نایلون گذاشته و فراموش کرده بهش بگه که چه اتفاقی برای جامدادیش افتاده. بعد از پسرم پرسیده که از کجا اون جا مدادی روخریده تا یکی مثلش براش بگیره. پسرم خیلی خوشحال شده و راحت اسم محل رو داده. بهش هم گفته که روز تعطیل پنج دفعه منزلمون زنگ زده اما ما منزل نبودیم.
شمارهش رو پیدا کردم و بهش زنگ زدم و تشکر کردم که برای پسرم ماجرای شکستن جامدادیش رو تعریف کرده و گفتم اصلا لزومی برای گرفتن جامدادی جدیدی نیست و من براش یکی دیگه گرفتم. گفتم هدف اصلی من پیگیریه مسئله برای فهمیدن علتشه و میخوام پسرم براش مهم باشه که چه اتفاقی برای وسائلش افتاده.
روز بعد یک جامدادی مشابه قبلی به پسرم تحویل داده بود.
پسرم خیلی خوشحال بود و من شاید خوشحالتر که تونستم دنبال مسئله رو بگیرم که به نتیجه برسه. اهمیت موضوع برای من گرفتن جا مدادی مشابه از طرف معلمش نبود، بلکه توضیخ و خبر دادن ماجرا برای پسرم بود که اون روز درمدرسه حضور نداشت.
میدونم این موضوع و یا بیشتر موضوعاتم در ارتباط با بچههام و مشکلاتشونه، مادرم دیگه! خیلی دوست دارم این مطلب برای بعدها که من و بچههام بزرگتر شدیم، بمونه و بیام بخونم و براشون تعریف کنم.
مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹
مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹ به همراه فیلم زاغه نشین با زیرنویس فارسی |
آموزش نفوذ در دلها
روشهای موثر ایجاد علاقه و اصول برقراری روابط صمیمانه را بیاموزید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
فروردین هم گذشت.
روز تولدم هم گذشت. بچههام اونقدر با شور و هیجان برام تولدت مبارک رو خوندن که اشک رو به چشمام اوردن. دخترم همراه خوندن اونقدر قشنگ خودش رو تکون میداد که من دلم میخواست باز برام بخونه و بخونه و بخونه! پسر بزرگم توی شعر تولد همراه کرد: تولد بهترین مادر دنیا مبارک! فقط خدا میدونه که همین کلام قشنگ چقدر تاثیر خوب و عمیقی روی من گذاشت. همسرم همراه بچهها برام کیک و گل و کارت گرفته بود و از این همه حوصله و صبرش متعجبم کرد. بهش میگم حس میکنم هیچ وقت نتونم همراه سه بچه برم خرید! واقعا برام سخته! خلاصه اخر روز تولدم به خوشی و خوبی برگذار شد.
و باز از همسرم میخوام بگم:
هفته پیش پنج شنبه برای روزههای نگرفته ماه رمضان سال قبلم؛ روزه گرفتم. خیلی اذیت شدم. هفته پیشش خیلی حالم خوب بود و اصلا اذیت نشدم. اما اون روز رفتم کتابخونه بعد رفتم خرید و همین وقت و نیرویی که در بیرون ازمنزل صرف کردم اذیتم کرد. بعد از ظهر جنازه شدم اصلا نیرویی نداشتم که بلند بشم. همسرم که خونه اومد همه بار مسئولیت بچه ها رو به دوش کشید شام دادن به بچه ها و رسیدن به درس و مشقشون و نظافت قبل از خوابشون و خوابوندنشون و من فقط دراز کشیدم تا اذان مغرب. اومدم پایین برای افطار همه چیز رو برام اماده کرده بود. لیوان ابگرم همراه گلاب و خرما و بادوم و شیره کنجد! افطار کردم و رفتم برای نماز بعدش غذا رو هم برام روی میز گذاشته بود. خیلی کیف میده یکی بهت اینطور برسه! بعضی وقتها اختلافاتی بینمون به وجود مییاد که خیلی ناراحتم میکنه،بعدش فکر میکنم اگه رفتم بهشت یک همسر دیگه انتخاب میکنم اما تو این حالتها کاملا از عملی کردن این تصمیم منصرف میشم. حالا خدا می دونه تو دل همسرم چه خبره! ولی اون معمولا اصلا اینقدر دور فکر نمی کنه. خیلی راحتتر از منه.
این هم عکس کارت و گلدون و گل هدیه تولدم:




شاید براتون اتفاق افتاده که برخورد بد یکی از اول صبح، اثر بدی روی روحیه تون بذاره. امروز این اتفاق برای من افتاد و من برعکسش رو تصور کردم و بیشتر ناراحتم کرد. یعنی قضیه رو دقیقا برعکس کردم که من برخورد بدی با شخصی داشته باشم و اثری که تا اخر اون روز شاید و یا بیشتر روی اون شخص بذارم! خیلی شده! مخصوصا با پسر بزرگم که اشتباههای بچگانه می کنه و من عصبانی می شم و از اول صبح بد خلق میشم...
کمتر میام بنویسم، شاید چون ارتباطهای اجتماعیم خیلی کمتر شده، حرفی و مطلبی به اون صورت خاص ندارم که بنویسم! نمیدونم این مرضم رو چگونه درمان کنم!
ارتباطهای اجتماعیم با غیر همسر و بچه هام، خلاصه شده در تلفنها که اون هم معمولا جوری شدم که وقتی نگاه می کنم به شماره و شخص رو می شناسم، دلم نمی خواد گوشی رو بردارم و جواب بدم. دو شب پیش دوستم زنگ زد، جواب ندادم. فرداش زنگ زد، داشتم وضو می گرفتم گذاشتم بعد از نماز. بهش گفتم که دیشب حوصله نداشتم. پرسید چرا؟ گفتم نمی دونم شاید خسته بودم. اما دلیلش اصلا خستگی نبود بلکه بیشتر جالب نبودن صحبتها بود. یک مدتی اخیرا تصمیم گرفته بودم برای جواب ندادنهام به تلفنها عذرهای الکی جور کنم اما با طبعم نمی خونه که بیخودی به خاطر ادمهای اطراف دورغ بگم. مخصوصا که اخیرا با پسرم در این مورد صحبت کردم، دیگه بیشتر تو ذهنم موند. هفته پیش برای برگردوندن پسرهام به خونه، داخل مدرسه میشدم که معلم قران و عربی پسرم رو دیدم و برام از اون روز تعریف کرد که پسرم ایه های قرانی رو حفظ بوده اما به خاطر اینکه سر کلاس با همکلاسیش خیلی صحبت میکرده، برای تشویقش صلوات نفرستادن. بهش توصیه کرده که باید موقع خوندن قران همکلاسیهاش هم ساکت باشه همونطور که می خواد وقتی خودش می خونه همه گوش بدن.
بعد من خواستم ببینم پسرم همه قضیه رو همونطور که اتفاق افتاده برام تعریف می کنه یا نه، ازش در مورد قران پرسیدم و اون هم گفت که خوب خونده. پرسیدم مثل همیشه معلمت از بچه خواست که برات صلوات هم بفرستن گفت اره! گفتم حتما! جوابداد اره. گفتم اما شنیدم که چون صحبت می کردی صلوات نفرستادن. سوال کرد از کجا میدونی! گفتم از یکی. چرا راستش رو بهم نمی گی چون نمی خوای ناراحتم کنی؟ گفت اره. گفتم اما بیشتر ازهمه باید به فکر خوشحالی خدا باشی تا خوشحالی مادرت! اگه تو به خاطر من دروغ بگی خدا رو خوشحال نکردی، خدا هم مطمئنا مهمتر از مادرته!
همین سخنرانیم یک تلنگر به من هم شد! چقدر سخنرانی گوش دادن خوبه! چقدر خوب بودن سخته...
دو روز پیش آرزوی پسر هشت سال و نیمم توسط یک اداره خیریه Make a wish برآورده شد. این اداره خیریه از دو سال پیش که پسرم به خاطر تومور مغزی دربیمارستان عمل شد، با ما آشنا شدن. این اداره هر آرزوی کودکانه بچهایی با مریضیهای سخت رو براورده میکنه. جالب اینجاست که پسرم آرزوش داشتن گربه بود و هنوز هم هست! به هر حال با کمک ما آرزوی بزرگتری کرد و اون داشتن کامپیوتر بود. چون براورده کردن این ارزو براشون خیلی ساده بود، همراهش میز کامپیوتر و پرینتر و اسکنر و Mp3 پلیر و کلی دی وی دی کارتون و چیزهای دیگه اوردن. میخواستن به حساب خودشون براش مهمونی برگذار کنن که خداروشکر پسرم نخواست. چون من حال وهوای اینکارها روندارم از خدام بود. حالا قراره هفته دیگه باز بیان و نظرش رو درمورد ارزوی براورده شدهش بپرسن که ایا راضی هست یاممکنه تغییر عقیده داده باشه!
هفته پیش پسرم باز ام ار ای داشت و خدارو هزاران هزار بار شکر مشکلی نداره. وقت سال تحویل همراه دعاهاتون برای سلامتی و موفقیت پسر خوبم دعا کنید! همه دعاهاتون قبول!
دیروز بچهها رو بردیم چاکیچیز. یک محل تفریحیه سرپوشیدهست برای بچهها. شلوغ بود و من خسته بودم. میخواستم بشینم. اما روی همه میزهای خالی علامت ریزود (رزرو شده) گذاشته بودن. برام عجیب بود، تا حالا چنین حالتی رو تو این محل ندیده بودم. خلاصه مجبور شدم کاپشن پسر و دخترم رو بگیرم دستم و دنبال دخترم برم که بازی کنه، چون جایی برای گذاشتن کاپشنها نبود. نیم ساعتی گذشت و خستگیم بیشتر شد و به میزها توجه کردم، دیدم یکی بدون علامته، رفتم کاپشنها رو گذاشتم رو صندلیش و نشستم. یکم بعدش یکی از افرادی که اونجا کار میکنن (یک دختر خانمی) اومد و سوال کرد که آیا سفارش غذا دادم، جواب دادم نه!
گفت: پس نمیشه بشینی!
گفتم: علامت ریزود رو این میز نبود، نشستم. اشکالی داره؟
گفت: علامت ریزو رو این میز هم بود! نباید بشینی!
گفتم: نبود و نشستم. حالا مشکلی هست؟
گفت: باید بلند شی!
گفتم: بعد بلند میشم!
دیگه نمیخواستم بلندشم، چون برخوردش و حرفهاش با من درست نبود. بلند نشدم. همسرم هم اومد و براش تعریف کردم، گفت: میشینیم.
ایندفعه یک مرد مسئول اومد و رو کرد به من و همون حرفها رو زد و من هم همون حرفها رو تحویلش دادم. گفت: باشه علامت ریزرود نیست اما من دارم بهت میگم که ریزو شده! گفتم همه این میزهای اطرافم خالیه. هر وقت اومدن و میزی برای نشستن نبود من بلند میشم. گفت: نمیشه باید بلندشید.
گفتم: من میخوام با رئیست صحبت کنم چون برخورد تو و اون خانم اصلا درست نیست. به من می گید علامت ریزود روی میز بوده... یعنی من علامت رو دیدم و برداشتم پنهانش کردم و نشستم؟ در ضمن ما خیلی اینجا اومدیم و این مدلیش روندیده بودیم همیشه میتونستیم بشینیم.
گفت: من رئیسم و دارم بهت میگم باید از اینجا بلندشی.
گفتم: تو رئیس نیستی که داری اینطور بد با من صحبت میکنی. بلند نمیشم تا یکی بیاد و جایی برای نشستن نباشه، بلند میشم.
رفت. اما من دیگه راحت نبودم. حالا به همسرم میگم بریم من دیگه حس موندن ندارم. خسته هم هستم، اما همسرم قبول نکرد. میخواست ببینه این میخواد چیکارکنه.
بچههام من رو صدا کردن رفتم همراهشون که دیدم باز این مرده اومد سراغ همسرم، برگشتم سوال کردم چیگفت؟ همسرم گفت همون حرفها رو زد.
یک ربعی نشستیم، بعد باز ازهمسرم خواستم که بریم. با تیکتهایی که بچهها از بازیها به دست اورده بودن، جایزهشون رو گرفتیم و رفتیم که همسرم گفت اخرین باری که اومد و دید بلند نمیشم تهدید کرد که پلیس میاره!
همسرم هم بهش گفته: بیار. من فعلا نشستم.
از اینهمه حماقت این کارمند تعجب کردم! همسرم میخواست موقع خارج شدن، با رئیس اونجا صحبت کنه اما وجود بچهها و اصرار من برای رفتن مانعش شد.
اینجور برخوردها معمولا خیلی کم پیش میاد چون اینجا خیلی به مراجع و مشتری اهمیت و احترام میذارن. راضی بودن مراجع و مشتری خیلی براشون مهمه! اما این یکی خیلی زور بود دیگه!
ازخودم راضیم که زود بلند نشدم و کوتاه نیومدم. قبلا با اینکه خیلی ناراحت میشدم اما توانایی دفاع ازخودم رو نداشتم و کوتاه میاومدم. الان مدتیه که قویتر شدم و این حالت خیلی بهتر از خجالت و تسلیم بیجاست.
یاد بگیرید و تسلیم نشید!
-------------------------------
عکس گلدون گلی رو قبلا گذاشته بودم که نمیدونستم چه گلیه. حالا فهمیدم این یک نوع از گل یاسمنه.
خیلی وقتها شده که به خاطر بزرگترین فرزند بودن پسر هشت سالهم، از تشویق وتحسینش در وقتهایی که کار خوبی میکنه، خودداری کردم. نمیدونم چرا این حس در من به وجود اومده که بزرگترها احتیاجی به تشویق و تعریف ندارن! در حالی که این نیاز در من ِ زن و مادر هنوز هم هست و خواهد بود! خیلی شده که به خاطر کارهای خوب پسر و دختر کوچیکم، تحسین و تعریفشون رو نزد همسرم کردم و از پسر بزرگم در حضورش غافل شدم و اون کاری میکنه که من رو وادار به توجه و تحسینش کرده!
چند روز پیش رفته بودم یک قنادی ایرانی برای خریدن انجیر خشک. وقتی وارد شدم صاحب قنادی رو ندیدم. کیسه رو برداشتم و با پیمانهایی که در ظرف انجیر بود شروع به برداشتن انجیر کردم و متوجه دو آلو خشک هم دراطراف ظرف شدم که از ظرف دیگهایی افتاده بود. اونها رو برداشتم در حالی که فکر کردم حالا اگه کسی ببینه فکر میکنه میخوام بخورمش (واین فکرمنفی هم نتیجه طرز تربیت سختگیرانه وایرادگیر زیادی والدینمه) و گذاشتم سر جاش که یک دفعه از پشت سرم صدای «خیلی ممنون» فروشنده رو شنیدم. برگشتم دیدم سر جاش ایستاده و دستهاش رو روی میز شیشهایی روبروش تکیه داده و داره با دقت تماشام میکنه. لبخند زدم و کیسهم رو پر کردم و دادم دستش که وزن و قیمت کنه. گفت: چقدر خوبه که اینقدر به اطرافت دقت و توجه داری! تو مادر خیلی خوب و زن موفقی هستی! دقت کردم دیدم که چقدر قشنگ پیمونه رو داخل ظرف میکنی و انجیر برمیداری. خیلی از ادمها هنوز بلد نیستن اینکار رو درست انجام بدن. پیمونه رو از رو داخل انجیرها میکشن و از پشت ظرف، انجیرها میریزه اطراف.
خلاصه مثل به بچه کلی ذوق کردم! این فروشنده نمیدونه اونروز چه نیروی مثبتی به من ِ ادم گنده القا کرد! بعد برای همسرم تعریف کردم و گفتم: واقعا به شنیدن این نوع توجهها و تعریفها احتیاج دارم! تو هم که خداروشکر توی اینکار نمونهایی!
بهم خندید و گفت: راست میگی.
حالا جای شکرش باقیه که انکار نمیکنه!
دو ماهیه که دو پسرم رو میبرم استخر برای کلاسهای شنا. صبحها که پسر کوچیکم رو میبرم رختکن، خانمهایی رو میبینم که از استخر بیرون اومدن و از لباسهاشون مشخصه که یهودین. باعث تعحب وکنجکاوی بود برام که چطور اینها اومدن اینجا تو استخر عمومی برای شنا! اونطور که اینها لباس میپوشن نشون میده که مثل ما زنهای مسلمون هر جایی نمیشه با لباس مایو، شنا کنن. بعد از چند هفته، از قسمت اداری استخر درمورد وجود استخر مخصوص خانمها سوال کردم و فهمیدم که دو روز در هفته دو ساعتش برای خانمهاست و حتی آقایونی که اونجا کار میکنن نمیتونن از محوطه استخر و اطرافش که شیشهاییه عبور کنن. خیلی برام جالب بود. جالبتر اینه که همراه پسر چهار سالهم یک دختر پنج ساله ایرانی هم ثبت نام کرده که مادرش با اینکه زن سادهاییه اما تعریف میکرد شنا رو همراه همسرش همون اوایل که اومد کانادا تو همین استخرهای عمومی یاد گرفت. حالا من بعد از کشف ساعتهای خاص خانمها داشتم براش تعریف میکردم و از خانمهای یهودی میگفتم که حس کردم این کمی صورتش تغییر کرد. شاید چون قبلش برام گفته بود که اون مقید این مسائل نیست! به هر حال من حرفم رو زدم. چرا من برای گفتن این حرف مقید بشم و اون برای حرفهایی که میزنه مقید نمیشه! من و اون آزادیم که هم غلط بکنیم هم درست.
مطمئنم برای داشتن این چند ساعت برای خانمها، فقط یهودیها اقدام کردن. ما مسلمونها معمولا برای داشتن حقوقمون کاری نمیکنیم. بیشتر وقتها ساکتیم و یا جاهایی که باید حرف بزنیم حرف نمیزنیم به جاش بین خودمون زیادی وراجی میکنیم. این فقط شامل مسلمونهای خارج از کشورهای اسلامی نیست در کشورهای خودمون هم خیلی کم میبینیم یکی اعتراض کنه. شاید مشکل از جای دیگهایی باشه که حرف و اعتراض کمتر میشه!
مشکل دیگهایی که من همیشه بهش حساس بودم اینه که مردم ما به جامعه روحانیت با دید خیلی خاص و زیادی مقدس نگاه میکنه. یعنی داخل فیلمها روحانی همیشه یک انسان خیلی خیلی خوبه! آیا واقعا هست؟ خوب جواب من اینه که نه نیست! چرا نمیشه از روحانیت علنا انتقاد کرد همونطور که از کشیشها علنا انتقاد میشه.
به هر حال...
ممنون ازدوستانی که تو این مدت کم کاری من، باز هم به وبلاگم سر زدن و یا پیام گذاشتن. بعضی دوستان هم فقط میان که ببینن آیا هنوز زنده م و یا آیا میرم سراغ وبلاگهای دیگه و چه نوع کامنتهایی برای مطالبشون میذارم... از این دوستان هم ممنونم که تا این حد نظراتم براشون مهمه!
