مجموعه حیات وحش زندگی مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی
زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی
200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون
فقط 80 تومان | 9 DVD
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 9 بهمن 1388


دو روز پیش یکی از آشناها که باردار بود فارغ شد و یک پسر به دنیا اورد. از وقتی که چند ماهه باردار بود، اسمش رو یونس گذاشته بود. اقوامش به من خبر دادن و گفتن چون روزهای وفات امام حسن (ع) هست، اسمش رو حسن گذاشتن. بعد خود خانم برام تعریف کرد که چون زایمان سختی داشته به امام حسن متوسل شده و برای همین اسم پسرش رو حسن گذاشته. 
نمی‌خوام بگم کارش درسته یا نیست، اما من اینکار رو نمی‌کردم. اگه سر یک اسم تصمیم داشته باشم دیگه از محالات عوضش کنم و خدا هم در این تصمیم کمکم می‌کنه. اسم بچه‌هام رو هم از اسمهای خاص و نادر گذاشتم که تکراری نباشه و وقتی می‌گن مثلا یونس، یعنی پسر من و بس و نه پسر چند خانواده دیگه! یونس یعنی یونس نه یونس یعنی یونس قد بلند یا سبزه!
وقتی این موارد جزیی رو با خودم حلاجی می‌کنم، می بینم شخصیت آسانی ندارم، خیلی سخت می‌گیرم. نمی‌دونم خوبه یا بده اما واقعا همینطورم.
وقتی پسر دومم رو باردار بودم اسمش رو با همسرم گذاشتیم. اخرهای بارداری بود که مادر همسرم از اسم بچه سوال کرد و خواست عوضش کنیم و مهدی بذاریم چون به نظرش قشنگتر از اسمیه که ما انتخاب کردیم. همسرم هم چون به هر حال مادرشه، کمی در این تصمیم نرم شد و سعی کرد قانعم کنه که عوضش کنیم. من ناراحت شدم. روز بعدش بعد از نماز، قران رو گرفتم دستم و به خدا گفتم: خدایا من اسم پسرم رو انتخاب کردم و الان به این حس رسیدم که هیچ اسمی به زیبایی این اسم مورد نظرم نمی‌رسه، اگه بخوای الان که قران رو باز می‌کنم، اسمی رو جلوی روم بذار که بتونه نظرم رو عوض کنه من اسم پسرم رو عوض می‌کنم. قران رو باز کردم سوره صافات اومد و خوندم: و سلم علی ال...   اسم پسرم اونجا بود. اشکهام سرازیر شد و همون وقت به همسرم زنگ زدم و براش تعریف کردم. اسم پسرم همون اسم انتخابی من و پدرش و خدا شد. در حالیکه این اسم شاید در قران فقط دوبار ذکر شده و من به اراده خدا درست صفحه‌ایی رو باز کردم که اسم پسرم در اونه.
اسم سه بچه‌مون رو از قران انتخاب کردیم و اسمهاشون واقعا قشنگه.
خدایا به حق اسمهای قرانیشون این سه رو حفظ و هدایت خاص بفرما!
آمین! آمین! امین...

چهارشنبه 7 بهمن 1388


تصمیم داشتم چندباری تلفنش رو جواب ندم همونجور که خودش نمی‌ده، اما همینکه اسمش رو دیدم، گوشی رو برداشتم و برای خودم سریع دلیل تراشیدم که چرا جواب ندم، کار خاصی که ندارم! مشخص بود که عمدا وقتی رو انتخاب کرده که وقت رفتن من به مدرسه برای گرفتن بچه‌هاست و طبیعتا وقت کمتری برای صحبت می‌مونه. بعد از چند حرف اجباری و بی‌اهمیت، با بی‌حوصلگی و شتاب گفت که باید بره. من هم راحت گذاشتم بره! 

توی دلم یک نوع سردی و بی‌حالی رو حس کردم که تا الان هم که می‌نویسم دارمش. 
به همه حرفهای خاصی که بین من و اون ردوبدل شده فکر می‌کنم. کم کم بین من و اون ارتباطات سرد و سردتر می‌شه و به یک سلام اجباری منتهی می‌شه. نمی‌دونم ارتباطش با اون خانمی که یک سالی از دوستیشون می‌گذره به کجا رسیده. اون خانم خیلی براش ابراز احساسات شدید می‌کنه که عمرا من چنین کاری بکنم! اصلا چنین حسی در قبالش ندارم که بتونه من رو به این کارها واداره. واقعا من چنین محبتی در قبالش در خودم حس نمی‌کنم. 
 می‌‌دونم که کمی دلش برام می‌سوزه که داره اینقدر سرد و سردتر می‌شه و شاید یکی از دلایل این تلفنش همین باشه اما قویترین دلیل همون حرفهای ردو بدل شده‌ست که برای من الان هیچ ارزشی نداره. 
این عاقبت یک دوستیه! می‌تونم به صراحت و صداقت تمام بنویسم که من دوستی به معنی یک دوست خیلی عزیز در این جا ندارم!

دیگه اینکه...
در مدرسه بچه‌هام یک پیرمردی هست که از سال قبل همیشه می‌دیدمش که ظاهرا می‌اد و نوه‌هاش رو می‌ رسونه و یا بر می‌گردونه. من هم به حالت احترام چند دفعه که در رو برام نگه داشت و یا باهاش روبرو می شدم، بهش سلام کردم و اون هم خیلی گرم و پذیرا جواب سلامم رو داد و هی تکرار شد و تکرار شد و الان حس می‌کنم این اصلا از خداشه من بهش سلام کنم و یکجوری انگار خیلی مشتاق سلام کردن منه! راستش از طرز نگاه کردنش، فکرهای مسخره‌ایی به ذهنم می‌اد که باعث شده جدیدا بهش رو ندم و خودم رو بزنم به کوچه‌علی چپ و سلام نکنم. اما خیلی خوب انتظارش رو برای چشم در چشم هم شدن و سلام کردنم رو می‌فهمم! عجب من دیونه‌ایی هستم که به خیال پیرمرد بودنش الکی خودم رو در یک حالت مسخره و ازاردهنده‌ایی قرار دادم! من به زور نمی‌ذارم چشمم تو چشم مادری بیفته که نگران ارتباطات بعدش نباشم، بعد میام با یک پیر مرد...  اصلا واقعا دلم نباید برای هیچ کسی بسوزه و یا فکر احترام بیخودی به کله‌م بزنه که سلام کنم!  

خدا می‌بینی که! از خودم و شکل ارتباطاتم واقعا ناامید شدم!

دوشنبه 28 دی 1388

نوشتم، انگشتم خطا رفت و همه رفت!
نمی‌نویسمش!

سه شنبه 22 دی 1388


دیروز صبح که برای خرید رفته بودم بیرون، مادرم تلفن زده بود و برام پیام گذاشته بود، اسمم رو با لحن پرسش صدا زده بود و بعد گفته بود این منم. وقتی صداش رو شنیدم که صدام می‌کنه، حس قشنگی پیدا کردم. بعد باز شنیدمش! برام شنیدن صداش و اسمم خیلی جالب بود.
ارتباط بین من و مادرم زیاد جالب نبود. من همیشه فکر می‌کردم و می‌کنم دلیلش فاصله سنی کم بین من و اونه. مادرم ۱۷ ساله بود که من رو به دنیا اورد. خودش برام تعریف کرده که اصلا حوصله من رو نداشته. خودش کوچیک بوده و از زندگیش هم ناراضی. دیگه با یک فسقلیه گریون چه احساسی بهتر از این می‌شد داشت؟ 
دیگه... این هم یکی از فرایندهای ازدواج در سن کمه. ما با هم اونقدرها که باید، راحت نیستیم.

بعد من تماس گرفتم. مادرم از جای خالی برادرم گفت ـ برادرم دیروز رفت خدمت سربازی ـ و گفت که فراموش کرده لیوان تو ساک برادرم بذاره و چقدر ناراحت بود و نگران! می‌گفت که برادرم خوابش سنگینه و راحت از خواب بیدار نمی‌شه و می‌ترسه که بیان سراغش با لگد بیدارش کنن و برادرم مشکلی پیدا کنه. می‌گفت یکی از پسرهای فامیل موقع اموزشی خدمتش به خاطر همین مشکل خیلی لگد خورده و بعدش به عمل منجر شده و اینکه دولت از این جریانات بی‌خبره و گرنه تحت پیگرد قانونی قرار می‌گیرن. خیلی دعا کرده که شهرستانی با آب و هوای گرم بیفته و چقدر دعا کرده که هم اطاقی‌هاش پسرهای متدین و خوبی باشن. بهش سپرده که به هم اطاقی‌هاش سفارش کنه که اگه با صدای زنگ بیدار نشد خودشون بیدارش کنن. بهش گفته که اونجا در برنامه‌ها براشون قرآن بخونه و اذان بگه که باهاش ملایمتر رفتار کنن.

پدرم تازه از سر کار برگشته بود و مادرم گفت که رفت نماز بخونه. تعجب کردم که چطور بدون شستن دست و صورتش سریع رفت نماز خوند، مادرم گفت که دوشنبه‌ست و می‌خواد بره حمام و چون وضو داشته نمازش رو خونده. همه چیز طبق معمول قبلنها که من خونه پدر و مادرم بودم! شستن پا و دست و صورت بعد از برگشتن از سر کار و دوشنبه‌ها و پنج شنبه‌ها حمام .
پدرم گفت که برگشتنی رفته ترمینال و برادرم رو با بقیه همخدمتی‌هاش دیده. بهش گفته که تو ترمینال دستشویی و توالت‌های تازه درست کردن که خیلی تمیزن و یک مصلای قشنگ هم هست بره نماز مغرب و عشا رو قبل از سوار شدن به اتوبوس بخونه و برادرم بهش گفته بوده که در منزل نماز خونده. پدرم گفت: «ازم خواست برم خونه و گفت که لازم نیست منتظرش بایستم. نمی‌دونم شاید جلوی پسرهای دیگه خجالت می‌کشید که من به زبان غیر فارسی باهاش صحبت می‌کردم.» بهش گفتم: شاید اره. من هم وقتی ایران بودم بعضی وقتها چنین حسی داشتم اما اینجا * و یا شاید حالا* دیگه چنین حسی ندارم و یا شاید چون می‌دونه که خسته‌ایی خواست برگردی خونه. گفت:«خیلی سوالات داشتم ازش اما دیگه یادم رفت! مثلا می‌خواستم سوال کنم چند ساعت در راه خواهند بود. بعد رفتم همونجا وضو گرفتم و نماز مغرب رو خوندم. خیلی از رفتنش ناراحت شدم اما بعد به مادرت فکر کردم که الان اون چقدر بیشتر از من ناراحته!»

آخخخخخخخخخخخخخخخخخخ! من چه بابایی دارم!

*( که این شاید به خاطر موقعیت اینجا باشه که از هر ملیتی به زبانهای مختلفی با هم صحبت می‌کنن و یا اینکه من بزرگتر شدم، مادر سه فرزند شدم‌ و تغییر کردم)

یکشنبه 13 دی 1388


هر وقت تسبیح می‌گیرم دستم و شروع به ذکر الله اکبر می‌کنم، می‌رسم به سی و سومین دونه تسبیح و دونه مرزی، یاد آقاپسر ۱۰، ۱۱ ساله یکی از خدمه‌های درمانگاهی می‌افتم که در اونجا کار می‌کردم و این آقاپسر بعضی وقتها همراه پدرش می‌اومد. دقیقا یادم نیست چطور حرفمون به کیفیت تسبیح رسید، نمی‌دونم دستش تسبیح بود و من ازش پرسیدم آیا بلده چطور ازش استفاده می‌کنن، نمی دونم؛ و اون با همه اون کوچیکیش چقدر قشنگ به من یاد داد که در ذکر الله اکبر وقتی به دونه حد مرزی می رسیم اون رو هم الله اکبر می‌گیم که بشه ۳۴ ذکر، اما در ذکر الحمدلله وقتی به دونه حد مرزی می رسیم اون رو صلوات می‌فرستیم و ذکر سبحان الله رو شروع می‌کنیم. من ۲۲ سالم بود و هنوز نمی‌دونستم اون دونه های مرزی رو چکار باید کرد! اون به من یاد داد و من تا الان که ۳۴ سالمه در خاطرم مونده و موقع تسبیح یاد این پسر بچه خوب و بزرگ می‌افتم. خدایا عاقبت بخیرش کن.

پدرش بهش یاد داده بود.  

سه شنبه 8 دی 1388


اسم دخترش رو یک اسم عربی انتخاب کرده اما متاسفانه موقع شناسنامه گرفتن اشکال گرفتن و اونجا اسمش رو فاطمه گذاشتن.
من اینور دنیا از این قضیه شاید بیشتر از خواهرم و خانواده‌م ناراحت شدم. آخه ایران سرزمینیه که نژادها و قومیتهای مختلف غیر فارس زیاد داره. چرا نباید به انتخاب کوچیکی مثل انتخاب یک اسم برای بچه احترام گذاشته بشه! 
ممکنه فکر کنیم اسم فاطمه هم یک اسم عربیه اما به دلیل مذهبی بودنش مقبول واقع شده. نمی دونم! خیلی اسمها در ایران عربین اما مقبولن حتی شاید انچنان مذهبی هم نباشن. اسمهای نادری هم هستن که ممکنه دور از ذهن باشن اما هم از لحاظ کلامی قشنگن هم معنی زیبایی دارن اما از دید اداره ثبت احوال مقبول نیستن!  
چه بی خود!

چهارشنبه 25 آذر 1388


دیروز با معلم پسر نه ساله‌م وقت داشتم تا در مورد وضعیت درسیش صحبت کنیم. گفت که در درس ریاضی پیشرفت کرده و به نظر می‌اد بیشتر از قبل مشتاق یاد گرفتنشه. گفت که بچه‌های کلاس همه دوستش دارن و همه می‌خوان کمکش کنن. گفت که بعضی وقتها وقتی هیجان زده می‌شه صداش زیادی بلند می‌شه و احتیاج به تذکر داره. خلاصه ازش راضیه و من یک نفس راحت کشیدم.

می‌دونم که پسر خوبی دارم و خدارو شکر می‌کنم. بعضی وقتها عالم بچگی برای بزرگترها قابل درک نیست و متاسفانه این بعضی وقتها برای من خیلی وقتهاست! دو روز پیش براش یک چکمه نو گرفتیم. دیروز اولین بار بود که می‌پوشیدش. وقتی رفتم مدرسه دنبالش، دیدم که یک چکمه دستشه و هل شده و داره دنبال یکی دیگه‌ش می‌گرده اما نمی‌گه که گم شده. من منتظر موندم اما پیداش نکرد. شروع کردم به قر زدن که چرا آخه می‌ذاریش زمین اینجوری هر کی میاد ممکنه با پا اون یکی لنگه‌ش رو پرت کنه این ور و اون ور. چرا نذاشتیش تو کیسه‌ایی که بهت دادم و آویزونش کنی. با ناراحتی گفت چکمه‌ام رو همراه چکمه‌های همه همکلاسیهام اینجا گذاشته بودم. من رفتم چند کلاس بالاتر رو گشتم، راهرو رو هم دیدم، نبود اما خودش خیلی اونور تر تو راهروی دیگه‌ایی پیداش کرد. 

خیلی ناراحت می‌شم وقتی می‌خوام بفرستمشون مدرسه و یا از مدرسه بیارمشون خونه، موردی پیش بیاد و من گلایه کردن‌هام شروع بشه که معمولا زیاد هم پیش می‌آد. 

امروز صبح که برای مدرسه بیدار شدیم همه‌شون کارهاشون رو بدون تذکرات تکراری من انجام دادن. اخر سر که کاپشن می‌پوشیدن به دختر سه ساله‌م گفتم که کلاهش رو هم بپوشه اما اینقدر هل بود که متوجه‌م نشد من هم به حساب اینکه ماشین داخل گاراژه و این از ماشین پیاده نمی‌شه و همون کلاه کاپشنش کافیه، بیخیال شدم و برای تشویقشون با خوشحالی گفتم که امروز همه کارهاتون رو خوب انجام دادین بدون اینکه من ناراحت بشم و یا صدام بلند بشه. رفتیم داخل ماشین این خانم یکدفعه یادش افتاد که شالگردن و کلاهش رو نپوشیده و شروع کرد گریه کردن. حالا هر چی بهش می‌گم لازم نیست، اشکال نداره، فایده نکرد که نکرد و من با عصبانیت از ماشین پیاده شدم و شال و کلاهش رو از خونه اوردم داخل ماشین و بدون هیچ کلامی پرت کردم روش. و توی کله‌م تصمیم گرفتم که تا ظهر باهاش حرف نزنم. این خانم کوچولو بعد از رسوندن بچه‌ها مستمر سعی کرد با من حرف بزنه و هی به بهانه‌های مختلف مثل باز کردن زیپ کاپشنش که گیر کرده بود و یا تموم کردن صبحانه‌ش و یا رفتن به توالت، هی مامان مامان می‌کرد. من هم کارهاش رو بدون نگاه کردن بهش بی کلام انجام دادم بعد به خاطر وضع بد روحیم نشستم فیلم به همین سادگی رو گذاشتم و دیدم که این اومد با دایناسور کوچیکش هی با موهای من و کلاه بلوزم ور رفت و هی مامان مامان کرد. بهش گفتم می‌دونی که از دستت ناراحتم. یک معذرت خواهی هم نکردی! بهم چسبید و گفت ببخش! بغلش کردم و بوسیدمش. اینقدر نازه!

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>